رفتارهایی که منجر به خودشکوفایی می شوند

 خودشکوفایی

خود شکوفایی یعنی گرایش بنیادی هر شخص برای تحقق بخشیدن(به عینیت درآوردن) هر چه بیشتر توانایی های بالقوه(ذاتی) خود(مدی[1]، 1996).

راجرز قویأ از تفکرات ” کرت گلدن اشتاین[2]” روانپزشک یهودی آلمانی الاصل که اولین مبدع واژه  “خودشکوفایی” بوده(گلدن اشتاین، 1939) تاثیر پذیرفته و این واژه را بکار بست . اگر چه در مقایسه با تعریف گلدن اشتاین مفهوم وسیع تری به آن بخشیدو در عوض به آن ” میل به شکوفایی” اطلاق کرد، آنچه که او معتقد بود یک گرایش اخلاقی بنیادین در تمام انسان هاست، تمایل برای تبدیل شدن به خود واقعی فرد و نه آنچه که سایرین از او می طلبند(گلدن اشتاین، 1940).

گلدن اشتاین نیز متأثر از ” آبراهام مازلو” نظریه پرداز رشد شخصیت بود. دیگر روانشناسی که راجرز هم تحت الشعاع تفکرات وی قرار گرفته بود. مشهورترین نظریه مازلو درباره سلسله مراتب نیازهاست(مازلو، 1943).

مازلو چنین استدلال کرد که خمیر مایه درونی فطرت انسان مملو از امیال و تمایلات غریزی است که احتیاجات ضروری فرد را پدید می آورند. این نیازها بایستی بر آورده شوند؛ چرا که در غیر این صورت، ناکامی و ناخوشی(بیماری) بوجود خواهد آمد. در این راستا اولین و اساسی ترین نیاز، فیزیولوژیکی بوده و به قدرت بقاءجاندار مربوط می شود. نیاز به غذا و سر پناه از جمله نیازهای فیزیولوژیکی هستند که چنانچه ارضا نشوند، کلیه نیازهای دیگر  بطور موقت کنار زده می شوند. با برآورده شدن نیازهای فیزیولوژیکی اساسی، نیازهای نسبتأ والاتری مثل نیاز به امنیت، عشق و احترام، به منصحه ظهور می رسند. نیاز به عشق و احترام با به امنیت رسیدن فرد تجلی پیدا می کند و همت فرد در دستیابی به آنها متمرکز می گردد(نهر[3] ،1991). از نظر راجرز ویژگی های فوق الذکر روند خودشکوفایی، فرد را برای حرکت به سوی کامل شدن و دستیابی به آزادی روحی بیشتر توانمند می سازد. از دیدگاه راجرز، انسان توانمند قادر است :

1 ـ با تمام احساسات و واکنش های خود در ارتباط بوده و با آن ها کنار آید.

2 ـ از کلیه اطلاعات منتج از پذیرش تمام تجاربش استفاده کند.

3 ـ به جای اینکه اسیر گذشته و یا آینده باشد، بیشتر در زمان حال زندگی می کند.

4 ـ می تواند در تصمیم گیری انتخاب هایی را که حقیقتاً متعلق به اوست، با آزادی بیشتری اِعمال کند.

5 ـ در تجربه کردن تمامی احساساتش توانمندتر است و کمتر از آن ها واهمه دارد.

6 ـ به عواقب اعمالش آشنا بوده و برای تصحیح خطاهایش از تعهد و توانایی بیشتری برخوردار است.

7 ـ با انعطاف و آگاهی بیشتر و کامل تر نسبت به روند بودن و شدن پایبند می گردد(راجرز، 1957).

 

اما مفهوم خود شکوفایی در نظریه های انسان گرایی و بخصوص نظریه شخصیت مزلو یک مفهوم بنیادی است و در واقع نظریه مزلو از کنکاش در مورد افراد خودشکوفا حاصل شده است. مزلو معتقد است که برای درک ماهیت انسان باید نمونه هایی از انسان که خلاق ترین، سالم ترین و رشد یافته ترین افراد باشند، مورد مطالعه قرار دهیم و به همین منظور او گروه کوچکی(49 نفر) از افراد برجسته مانند آبراهام لینکلن[4]، البرت انیشتین[5] ، ویلیام جیمز[6]و … را انتخاب نمود و به مطالعه زندگینامه آن ها پرداخت. پس از این مطالعه او به تصویری چند بعدی از شکوفایی و افراد خودشکوفا مانند ویژگی های افراد خودشکوفا، نقش فرانیاز ها در خودشکوفایی، رفتارهایی که به خوشکوفایی منجر می شوند و علل ناتوانی در خودشکوفایی دست یافت (لاس[7]، 2006) .

مزلو بعد از تحلیل کلی، مهم ترین ویژگی های افراد خودشکوفا را چنین بیان می کند:

1 ـ درک بهتر واقعیت و برقراری رابطه ی سهل تر با آن ، 2 ـ خودانگیختگی، سادگی، طبیعی بودن 3 -مسأله مداری 4 ـ کیفیت کناره گیری، نیاز به خلوت و تنهایی 5ـ خود مختاری، استقلال فرهنگی و محیط، اراده، عوامل فعال 6 ـ استمرار تقدیر و تحسین 7 ـ تجربه ی عرفانی، تجربه ی اوج  8 ـ حس همدردی  9 ـ ساختارمنشی مردم گرا  10 ـ شوخ طبعی فلسفی و غیر خصمانه 11 ـ پذیرش خود، دیگران و طبیعت 12ـ روابط بین افراد 13ـ تمایز بین وسیله و هدف 14 ـ خلاقیت (آفرینندگی) و 15 ـ مقاومت در برابر فرهنگ پذیری(شولتز و شولتز، 1385).

این مجموعه حقیقتاً مجموعه ای شگفت انگیز از ویژگی هاست و این افراد را مقدس وار معرفی می کند؛ اما این افراد نیز همواره کامل نیستند و در واقع معایبی نیز دارند. مزلو دریافت که آن ها گاهی بی ادب و حتی فوق العاده بی رحم، سرد و تلخ نیز می شوند. آن ها نیز لحظه هایی از تردید، ترس، احساس گناه را دارا هستند؛ ولی این رویدادها در رفتار آن ها به طور قطع استثنا است و کمتر رخ می دهد(شولتز و شولتز ، 1385).

 

رفتارهایی که منجر به خودشکوفایی می شوند :

مزلو همچنین به رفتارهایی اشاره می کند که در رسیدن افراد به خودشکوفایی، آن ها را کمک کند. از نظر او پس از برآورده شدن نیازهای سطح پایین، قدم گذاشتن در جاده طلایی خودشکوفایی با منفعل بودن و لم دادن به دست نمی آید؛ بلکه خودشکوفایی مستلزم نظم، سخت کوشی و جسارت است. موارد زیر شرط لازم جهت رسیدن به خودشکوفایی است:

  • آزمودن شیوه های جدید در عوض چسبیدن به راهنمای راحت و امن ؛ یعنی جسارت داشتن.
  • در ارزیابی تجربه ها بیشتر به ندای احساس(درون) پاسخ دادن؛ یعنی به طور کامل پیرو اکثریت و سنت نبودن.
  • صراقت داشتن ؛ یعنی پرهیز از تظاهر به نقش بازی کردن.
  • آمادگی برای تحمل بی اعتنایی دیگران در شرایطی که عقاید شخص با عقاید اکثریت هماهنگ نیست.
  • مسئولیت پذیری؛ یعنی شکست ها را به گردن دیگران نینداختن.
  • سخت کوشی در اجرای تصمیم ها.
  • شناخت مکانیسم های دفاعی خویش و شهامت کنار گذاشتن آن ها(توباسیکو میلر، 1991).

 

2-2-4- رویکرد مراجع محور[8] راجرز

 

درمان درمانجو محور(CCT) نمونه ای است از رویکرد انسانگرایی. در تطابق با ایده مسئولیت پذیری فردی، واژه درمانجو به منظور تاکید بر عاملیت فردی که کمک می خواهد استفاده شد. رویکرد درمانجو محور توسط روانشناس کارل راجرز آغاز شد و پیشرفت کرد(1902-1987 به نقل از تورن[9] ، 1992).

راجرز به خاطر کتاب های “درمان درمانجو محور : نظریه، تلویحات  و درمان رایج” که در سال 1951 منتشر گشت و”به سوی انسان شدن ” که در سال 1961 منتشر گشت، شناخته شد( راجرز، 1951؛1961).

با این وجود، دقیقترین بیان در تئوری درمانجو محور در مقاله سال 1959 او بود. تئوری و درمان، شخصیت و روابط میان فردی که در قالب درمانجو محور انجام شد(راجرز، 1959).

این رویکرد ریشه در این فرضیه دارد که نوع بشر گرایش دارد به سوی یکپارچگی و تمامیت و خودشکوفایی گام بردارد رویکرد مراجع محور بر خصوصیات شخصی رهبر گروه نسبت به تکنیک های رهبری تأکید بیشتری دارد چرا که کارکرد اولیه ی تسهیل کننده ایجاد جوی خلاق و سالم در گروه می باشد. این روش درمان بهتر است به عنوان “راهی برای بودن” در نظر گرفته شود به جای آن که آن را ” راهی برای انجام دادن” در نظر بگیریم(راجرز، 1986). روش او پدیدارشناسی و دیدگاهش انسان‌گرایی است(شاملو ،1382).  راجرز را مبتکر رویکرد معروف به روان‌درمانی دانسته‌اند که در آغاز به درمان بی‌رهنمود[10] یا درمان متمرکز بر درمان‌جو معروف بود و اخیرا به درمان متمرکز بر شخص شهرت یافته است.

جو درمانی که توسط تسهیل گر در گروه پایه ریزی می شود، رابطه ای مبتنی بر نگرش های عمده ای نظیر درک صحیح همدلانه، پذیرش، صمیمیت فارق از احساس تملک، مراقبت و اصالت است. اگر تسهیل گر این نگرش ها را منعکس کند و فضای پذیرش و مراقبت ایجاد کند، فرض بر این است که در این صورت اعضا سپر دفاعی خود را کنار می گذارند و به منظور حرکت در جهت اهداف پر معنی فردی تلاش خواهند کرد و وارد فرایندی می شوند که نهایتاً آن ها را به سوی ایجاد تغییرات رفتاری مناسب و مفید هدایت خواهد کرد (کوری ،1995).

واژه های کلیدی تئوری مراجع محوری :

شش واژه تئوری کلیدی وجود دارد: تمایل به خودشکوفایی[11] ؛ فرایند ارزش گذاری ارگانیسمی[12] ؛ کارکرد کامل[13] ؛ شرایط ارزش[14] ؛ جایگاه ارزش گذاری[15] و پیش فرض، كه در زیر مختصرا توضیح داده شده اند.

تمایل به خودشکوفایی :

مبنای نظری که CCT را تعریف می کند، این فرضیه است که انسانها تمایلی ذاتی به رشد، توسعه و عملکرد بهینه دارند. راجرز این محرک انگیزشی درونی را تمایل به خودشکوفایی نامید(راجرز ، 1959).

فرایند ارزشگذاری ارگانیسمی:

این فرایند به ارزیابی تجارب به روشی اطلاق می شود که با نیازهای درونی سازگار باشد. تحت شرایط اجتماعی محیطی– مطلوب، راجرزپیشنهاد کرد که ساختار خود[16] فرد در تطابق با فرایند ارزش گذاری ارگانیسمی آنها شکوفا می شود(راجرز ،1959).

عملکرد کامل:

راجرزاین عبارت را برای توصیف ایده کلی کارکرد روانشناختی خودمختار بکاربرد که زمانی رخ می دهد که خود شکوفایی با ساختار خودی به طور ارگانیسمی موافق است. با این وجود ، برعکس تحت شرایط نامطلوب اجتماعی- محیطی، شکوفایی ساختار خود از تجربه ارگانیسمی متمایز می شود که سبب ایجاد یک تعارض می گردد :

اگر خود و تجربه ناسازگار باشند، تمایل کلی به شکوفایی ارگانیسمی می تواند در اهداف جانبی با زیرسیستم آن محرک کار کند، تمایل به شکوفایی خود.این حالت یکی از تضادها و تعارضات درونی است، زیرا در چند جنبه، رفتار فرد با تمایلات شکوفایی تنظیم می شود و بنابراین رفتار های نامطلوب و غیر قابل درکی حاصل می شوند(راجرز، 1959).

شرایط ارزش :

راجرز پیشنهاد کرد که تمایل به شکوفایی معمولا مورد سوء استفاده قرار می گیرد و بوسیله یک محیط اجتماعی نامطلوب که توسط شرایط ارزش شناسایی می شود، خنثی می گردد. شرایط ارزش به صورت ارزشهایی تفهیم می شوند که بوسیله فرد از تبادلات اجتماعی او حاصل می گردند. شرایط ارزش جایگزین ارزیابی ارگانیسمی به صورت اصل هادی نگرشها و رفتار، فردی می شوند(راجرز، 1959).

جایگاه ارزش گذاری :

یک شاخص خاص برای تداخل روانشناختی که حاصل از درونی سازی شرایط ارزش است، تمایل به ارزیابی تجارب بطور بیرونی است. مفهوم جایگاه ارزش گذاری به منبع شواهد مبنی بر ارزشها ارجاع دارد که می تواند درونی یا بیرونی باشد. همانطور که فرد از نیازهای ارگانیسمی خود دور می شود، عدم اطمینانی در قضاوت های ارگانیسمی درونی خود فرد بوجود می آید و تمایلی افزاینده به تمایز قائل شدن در قضاوت بیرونی دیگران وجود خواهد داشت. بنابراین، درمانگرهای درمانجو محور یک نمونه اصلی از عدم تحکم گری را پذیرفته اند که در آن مایلند قضاوتها، ارزشها و دستورات در فرایند درمان تحمیل نشوند، اما فرمان و مسیر درمان در رابطه با جایگاه ارزش درونی درمانجو آشکار گردند(جوزف[17] ، 2008).

پیش فرض‌های راجرز :

1- درک دیگران، تنها از زاویه احساس و ادراک خودشان یعنی در دنیای پدیدار شناختی[18]خود آن‌ها امکان‌پذیر است. پس برای درک دیگران باید در جستجوی راهی بود که آن‌ها توسط آن، رویدادها را تجربه می‌کنند. زیرا دنیای پدیدارشناختی هر کس اساسی‌ترین تعیین کننده رفتار و عامل بی‌همتایی اوست.

2- افراد سالم از رفتار خود آگاهند. از این‌رو، نظام راجرز به رویکرد روان‌کاوی و تحلیل خود شباهت دارد، زیرا بر اهمیت آگاهی از انگیزه‌ها تاکید می‌کند.

3- افراد سالم ذاتا خوب و مفید هستند. آنان فقط هنگامی آشفته و ناتوان می‌شوند که یادگیری‌های نادرست داشته باشند.

4- افراد سالم، هدفمند و هدف‌گرا هستند. واکنش آن‌ها به اثرات محیطی یا سائق‌های درونی، از روی انفعال نیست، آنان افرادی خودراهبرند.

5- درمان‌گران نباید به جای مراجع خود را درگیر دست‌کاری رخدادها نمایند، بلکه باید شرایطی را فراهم بسازند تا مراجع بتواند به طور مستقل تصمیم‌گیری کند. وقتی افراد، نگران ارزیابی‌ها، خواسته‌ها و ترجیهات دیگران نباشند، زندگی‌شان توسط یک گرایش ذاتی به سوی خودشکوفایی هدایت می‌شود(نیکخو، 1375).

وبژگی‌های شیوه درمان مراجع – محور

یکی از مهمترین خصوصیات درمان مراجع – محوراعتقادبه ویژگی‌های ماهیت انسان است( شفیع آبادی و ناصری، 1381). در این روش اعتقاد بر آن است که، اگر مراجع در محیط مشاوره‌ای گرم و پذیرا قرار گیرد، خودش می‌تواند به حل مشکلاتش اقدام کند. از مشخصات عمده این روش آن است که، اولا مراجع، رهبری بخشی از فعالیت‌های جلسه مشاوره را بر عهده می‌گیرد و ثانیا، از آزمون‌های روانی استفاده چندانی به عمل نمی‌آید و در عوض بر ایجاد رابطه نیکوی مشاوره‌ای تاکید می‌شود(شفیع آبادی، 1372).

هدف اصلی درمان مراجع محور، رها کردن نیروهای تحقق بخشنده به مراجع است. اهداف جزئی‌تر آن، ایجاد یکنواختی و اتحاد بیشتر در اجزای شخص، کاهش اضطراب، افزایش میزان پذیرش خود و عواطف شخصی و افزایش درجه عینیت در مواجهه با واقعیات است(شفیع آبادی و ناصری، 1381).

به عقیده راجرز بیشترین کاربرد این رویکرد در حل مشکلات کاری و روانی اعضای یک بخش کاری جدید، بهبود روابط بین فردی، رفع ناسازگاری های افراد، و فراهم کردن موقعیت های مناسب برای پیشرفت اشخاص  و فعالیت کردن برای مراجع و کسی که در برقراری روابط اجتماعی نا توان است می باشد(راجرز، 1951).

 

فرایند گروهی مراجع محوری :

راجرز(1986) این نکته را روشن می کند که درمان مراجع محور وابسته به احساس عمیق اعتماد به توانایی گروه در گسترش قابلیت خود از طریق حرکت در جهت سازنده است. برای آن که گروه همواره به جلو حرکت کند، رشد فضای اعتماد و پذیرش لازم است تا در چنین فضایی مراجعین قادر به آشکارسازی جنبه های پنهان شده ی خودشان گردیده و به سوی رفتار جدید گام بردارند. به عنوان مثال آن ها حرکت می کنند :

  • از نقش بازی کردن به سوی بیان هرچه مستقیم تر خود.
  • از حالت بسته بودن نسبی به تجربه و عدم اطمینان، به بیشتر باز بودن به سوی واقعیت بیرونی و رهایی از ابهام.
  • از عدم تماس با تجربیات درونی و ذهنی به سوی آگاهی یافتن نسبت به آن ها.
  • از جستجوی پاسخ ها در دنیای بیرون از خود به سوی تمایل به جهت دادن به زندگی از درون.
  • از بی اعتمادی و بسته و ترسو بودن در روابط بین فردی به سوی باز بودن و گویا بودن در مقابل دیگران.

بر طبق نظر راجرز(1986) وضعیت لازم به منظور آزاد سازی تمایلات سازنده و شکوفاگر را می توان از راه سه گرایش ذهنی مشخص اولیه از سوی درمانگر ایجاد نمود. این سه عامل که آن ها را با عنوان ” شرایط بنیادی ” نیز می شناسیم عبارتند از:

صداقت[19] ، توجه مثبت غیرمشروط[20] ، درک همدلانه[21]

 

2-2-4-1- صداقت

صداقت كه گاهی “همخوانی” نیز خوانده می‌شود، شامل خودانگیخته بودن[22]، پذیرا بودن[23]و روراستی[24]است. درمان‌گر، جلوه ساختگی و حرفه‌ای ندارد. یعنی احساسات و اندیشه‌هایش را به سادگی و بدون ریا با مراجع در میان می‌گذارد. درمان‌گر، تا اندازه‌ای با خودافشاگری صادقانه، الگویی را برای مراجع فراهم می‌آورد تا او نیز بتواند احساساتش را لمس و ابراز کند و مسئولیت آن‌ها را بپذیرد(نیکخو، 1375).

صداقت به این معناست که آن چیزی که درمانگر به صورت بیرونی ابراز می کند با تجربیات درونی او حداقل در زمان درمان سازگاری و انطباق داشته باشد. به کلام دیگر، درمانگران صادق هیچ گاه زمانی که علاقه و تمایل به چیزی ندارند، وانمود به داشتن تمایل نمی کنند، تظاهر به توجه و فهمیدن نمی کنند، چیزی را که باور ندارند نمی گویند و هیچ گاه برای کسب رضایت و تأثیر دیگران رفتارشان را تنظیم نمی کنند. آن ها در عوض می توانند بدون مخفی شدن در پشت نقش های حرفه ای شان به انجام کارکردهای تخصصی خود بپردازند(کوری، 1995). بر اساس نظر ناتیللو(1987) برای کسب و حفظ این صداقت، درمانگر نیازمند داشتن سطح بالایی از خود ـ پذیری و اطمینان به خود است(به نقل از کوری، 1995).

 

2-2-4-2- پذیرش و توجه مثبت بی قید و شرط

این همان چیزی است که راجرز آن را “شرط‌های ارزشمندی” می‌نامد. درمان‌گر مراجع محور، مراجعان را آن طور که هستند می‌پذیرد، برای آنان ارزش قایل می‌شود و صمیمیت خالصانه‌ای ابراز می‌کند. حتی اگر رفتار آنان مورد تایید وی نباشد، تنها دلیل ارزشمند  بودن مردم را، به سبب انسان بودن آن‌ها می داند(نیکخو، 1375).

هدف از تشکیل گروه های درمانی مراجع محور به وجود آمدن شرایطی است که در آن تمایلات شکوفاسازی اولیه آزادانه برای هر کدام از شرکت کنندگان به طور فردی و هم برای کل گروه قابلیت بروز پیدا کند. برای آزادسازی این انرژی بالنده در درون هر کدام از افراد و درون کل گروه پذیرش و توجه بی قید و شرط مثبت دومین عامل ضروری به شمار می آید(کوری، 1995).

همان گونه که ذکر شد، توجه و احترام مثبت مستلزم انتقال صمیمیتی بی قید و شرط است که به واسطه ی ارزیابی و قضاوت هایی ناشی از افکار و احساسات مراجعین دچار انحراف و بد فهمی نشده باشد. به کلامی دیگر، رهبران گروه بدون آن که بخواهند قید و شرط یا انتظاری را برای این پذیرش در نظر بگیرند. برای اعضاء گروه ارزش قائل شوند. آن ها به مراجعین می گویند که : ” من تو را همین طور که هستی می پذیرم ” نه این که ” من تو را می پذیرم اگر … ” از این رو، پذیرش نباید با تأیید اشتباه گرفته شود(کوری، 1995).

نگرش آمیخته با توجه مثبت نگرش و رفتاری است که آن را مراقبت یا صمیمیت غیر مالکانه می نامیم ـ بدین معنی که این نگرش وابسته به نیاز شخص درمانگر به دریافت تأیید و تشویق نیست و می توان آن را از راه هایی نظیر حالت بدنی، ارتباط چشمی، لحن صدا و حالات صورت بازگو نمود(کوری، 1385).

 

2-2-4-3- همدلی

سومین مفهوم اصلی در رویکرد گروهی مراجع محور همانطور که پیش تر به آن اشاره شد همدلی دقیق و صحیح است. درک همدلانه عبارت است از توانایی مشاهده لحظه به لحظه جهان از دریچه چشمان مراجع و درک احساسات آن(نیکخو، 1375).

راجرز(1961) همدلی را به عنوان قابلیت و توانایی مشاهده ی دنیای درونی فرد دیگر به منظور تصور و شناخت معیار ارزیابی شخص تعریف می کند : “حس کردن دنیای خصوصی مراجع به طوری که گویی این دنیای خصوصی از آن خود ماست، بدون آن که فراموش کنیم این دنیا گویی از آن خود ماست. این همدلی برای تحقق امر درمان ضروری به نظر می رسد. اما حس کردن و حتی ادراک دنیای خصوصی مراجع نیز به تنهایی کافی نیست.  مشاور همچنین باید قادر باشد این ادراک را به طرز مؤثر و مفیدی به مراجع انتقال دهد”.

راجرز(1975) همدلی را با عنوان ” روش غیر منفعت جویانه ی بودن ” برای تمرین دهندگان گروهی در نظر گرفته است. او به توصیف برخی نتایج از تحقیقات عمده در خصوص همدلی به قرار زیر می پردازد.

  • درمانگران با گرایش های مختلف در این زمینه توافق دارند که تلاش دقیق در جهت درک دیگران از زاویه دید خودشان عاملی ضروری برای ظاهر شدن در نقش یک درمانگر مفید و کارآمد است.
  • یکی از مهم ترین عوامل ایجاد همدلی تشویق مراجع برای رازگشایی درباره ی خود است. بدین وسیله مراجعین از طریق ایجاد ارتباطی که در آن ” احساس” می کنند توسط دیگران فهمیده می شوند، به خود فهمی عمیق تری دست پیدا می کنند. تحقیقات در این زمینه نشان می دهد مراجعینی که احساس می کنند از جانب درمانگران درک شده اند، تشویق می شوند تا به میزان بیشتری خودشان را به اشتراک بگذارند.
  • همدلی برای افرادی که به وسیله ی آن احساس ارتباط و تماس با دیگران پیدا می کنند، سبب از بین رفتن احساس از خود بیگانگی می شود. علاوه بر این، افرادی که احساس همدلی را دریافت می کنند در می یابند که افرادی با ارزش و تحت مراقبت بوده و همان گونه که هستند مورد پذیرش قرار گرفته اند. راجرز در سال 1975 این نکته را ذکر می کند که : ” همدلی به افرادی که نیاز به تأیید دارند این احساس را می دهد که افرادی متمایز و با ارزش و با هویت هستند”.
  • توانایی ابراز همدلی بستگی به رشد شخص درمانگر دارد. راجرز(1975) شرایط آن را بدین ترتیب عنوان می کند : ” هرچقدر درمانگر از بلوغ و یکپارچگی درونی بیشتری به عنوان یک انسان برخوردار باشد می تواند در ایجاد رابطه ای مفید و مؤثر کارایی بیشتری نشان دهد”.
  • مهارت در تشخیص و تفسیر ربطی به همدلی ندارد چرا که همدلی در وهله ی اول مستلزم پذیرش و عدم قضاوت است. در واقع، از دیدگاه راجرز “همدلی واقعی همواره فارغ از هر گونه ارز ش گذاری یا کیفیت تشخیص است” (راجرز، 1975).

 

همدلی از منظر انسانگرایی :

نظریه همدلی[25]  ، تاریخچه ای بسیار طولانی و غنی دارد و به اواخر قرن نوزدهم باز می گردد. کلمه ی لاتین همدلی از واژه ی آلمانی einfuhlung به معنای ” ادراک زیبایی[26] ”  (دیوس[27] ، 2009 و لاندسبرگ[28] ، 2009 ) و کلمه ی یونانی[29]empatheia که به معنای ” فهم عواملی فراتر از خود ” است، اقتباس شده است، (دیوس، 2009 ).

در اواخر قرن نوزدهم واژه ی  einfuhlung برای بیان همدردی[30]  و همدلی استفاده می شد. بعدها ادوارد تیچنر[31] واژه ی لاتین کنونی همدلی را از کلمه یeinfuhlung ترجمه کرد(بارون کوهن و ویل رایت[32] ، 2004 ؛بورکویست ، استرمن و کاکیاینن[33] ، 2000) ؛ به گفته ی پیمان[34]، زیگموند فروید[35]پایه گذار روان تحلیل گری[36] ، اثرات همدلی بر روی اتحاد درمانی[37] و نتایج درمانی[38] را بررسی کرد. در سراسر قرن بیستم، نظریه همدلی در میان مشاوران[39] ، روان شناسان[40] و متخصصان پزشکی[41] عمومیت یافت(پیمان[42] ، 1995 ).

تعاریف گوناگونی از همدلی وجود دارد (جولیف و فارینگتون[43] ، 2004 و ، پرستون و دی وال[44] ، 2002). وجود تعاریف مختلف از همدلی احتمالاً به دلیل پیچیدگی ساختار همدلی است(پرستون و دی وال ، 2002 ) ؛ این تعاریف متنوع، از نظر میزان تأکید خود بر سه عنصر اصلی که در همدلی وجود دارد، با یکدیگر متفاوت هستند. این عناصر عبارتند از: سهیم شدن در حالت هیجانی بیمار و درک رفتارهای اجتماعی وی. نقطه ی اشتراک این سه عنصر، تفاوت های اولیه بین ساختار شناختی و عاطفی همدلی است(دادس، هانتر و هاوز و دیگران [45] ، 2008 و بلایر[46]، 2005). همدلی توانایی مهمی است که به فرد امکان می دهد خود را با آن چه دیگران درباره ی او احساس یا فکر می کنند، هماهنگ سازد.  همدلی به فرد اجازه ی برقراری تماس مؤثر را با دنیای اجتماعی پیرامون خود می دهد، او را به دنیای اجتماعی پیوند می زند، کمک به دیگران را برای وی ترسیم می کند و از وارد کردن آسیب به افراد دیگر جلوگیری می کند(بارون کوهن و ویلرایت، 2004).

همدلی توجه فراوانی را از حوزه های متفاوت تحقیقات، چون روان شناسی، کردارشناسی[47] ، علوم عصب شناختی[48] و روان پزشکی[49] به خود جلب کرده است( پرستون و دی وال ، 2002 و بلایر، 2005 ، دکتی و جکسون[50] ، 2004). همدلی نقشی اساسی در زندگی زناشویی و اجتماعی دارد(ریف، کتلر و ویفرینگ[51] ، 2010) ، عنصری ضروری برای عملکردهای موفقیت آمیز بین فردی(سوسا، مکدونالد، راش بی، لی، دیموسکا و جیمز[52] ، 2010) و پاسخ عاطفی فرد به واکنش های عاطفی دیگران است(علی، آموریم و چامورو-پریموزیک[53] ، 2009). افراد از طریق سهیم شدن در حالات هیجانی دیگری، دریافت پسخوراند منظم از روابط بین شخصی(پرانیس[54] ،2000) ؛ و آگاهی از احساسات فرد دیگر (لپن، مک کین، کاربونل و هاگن[55] ، 1985 ).

اگر چه همدلی مبتنی بر توانایی فهم تجربیات درونی بیمار است، اما همدلی به وسیله ی پاسخ های عاطفی مشخص می شود که ریشه های آن به روابط و تجربیات گذشته باز می گردد( شچمن[56] ، 2002) .همدلی موضوع مهمی در فلسفه ی اخلاقی مدرن محسوب می شود(ریف، کتلیر و ویفرینک[57] ، 2010). در واقع، همدلی در رشد اخلاقی و اجتماعی نقش بسیار برجسته ای دارد( کارنیول، گابای، اوچیون و هاراری[58] ،  1998). فرهنگ لغت آکسفورد همدلی را به عنوان قدرت فرافکندن شخصیت خود در موضوع مورد تفکر تعریف می کند(لندسبورگ[59] ، 2009).

فرهنگ لغت بریتانیکا[60] همدلی را توانایی تصویر سازی خود به جای دیگری و فهم احساسات، تمایلات[61] و ایده های فرد دیگر تعریف می کند؛ حتی این تعاریف مختصر نیز بیان می کنند که همدلی مفهومی چند بعدی است(کرامر، محمدی، دونامایور، سمیعی و مانت[62] ، 2010).

کارل راجرز ؛ نه تنها مفهوم همدلی را در نظریات خود وارد کرد(ویلیامز و استیکلی[63] ، 2010) ، بلکه معتقد بود، همدلی یک فرایند[64] مؤثر زیر بنایی برای تغییرات روان شناختی در رابطه ی پزشک ـ بیمار است(راجرز، 1959). همدلی در نظریه شخصیتی او باعث ایجاد یک رویکرد تحولی نسبت به درمان، تحت عنوان “رویکرد مرُاجع محور”[65] راجرز همدلی را به عنوان توانایی نفوذ[66] درمانگر ، تمایل به فهم افکار، احساسات و کشمکش ها[67] از دیدگاه بیمار تعریف می کند(شونر و مونتگومری[68]، 2010 ).

راجرز معتقد است همدلی باید به عنوان فرآیندی نگریسته شود که شامل ورود به دنیای ادراکی شخصی دیگران و درگیری با دنیای ذهنی درونی آن ها باشد. این امر مستلزم حساسیت به معنای احساس شده ای است که در درون شخصی دیگر در جریان می باشد(راجرز،1975).

قابلیت ما برای تجربه ی خشم، لذت، ترس و عشق همان چیزی است که به ما امکان ورود به دنیای فرد دیگر را می دهد، حتی اگر شرایط فرد مورد نظر با شرایط خود ما متفاوت باشد. راجرز این نکته را به روشنی بیان می کند که همدلی فرایندی فعال است اما همچنان در ظاهر به عنوان روشی منفعل از آن یاد می شود که خصیصه ی اصلی آن نشستن و گوش دادن است :

“در واقع امکان دادن به خود برای ورود به دنیای درونی فرد دیگر یکی از مؤثرترین، دشوارترین و پرزحمت ترین اموری است که می شناسیم. و همچنان ارزش انجام دادن را دارد چرا که این کار یکی از رهاننده ترین و شفابخش ترین کارهایی است که تاکنون امکان انجام آن را داشته ام” (راجرز ، 1986).

 

تاثیرات همدلی :

در میان ابعاد هوش هیجانی، همدلی[69] و خویشتن داری[70] از مؤلفه های اساسی هستند(گلمن[71] ، 1995 ).  بوربا[72] ( 2001 ) همدلی را شناخت احساسات دیگران تعریف می کند. کودکان همدل نسبت به دیگران مهربانی و رفتارهای مراقبتی انجام می دهند. آن ها برای دیگران حساس هستند و در مواقع آسیب دیدن نگران آن ها می شوند؛ آن ها هیجانات مثبتی نسبت به دیگران دارند( خنده، لبخند، هیجان زدگی) ؛ با دیگران تعاملات فیزیکی مثبتی دارند(همکاران، مشارکت، عاطفه) ، تعاملات کلامی مثبت برقرار می کنند( گوش کردن، تحسین، تشویق) و نسبت به تعاملات غیر کلامی(زبان بدن، حالات چهره، تن صدا، اشارات) نیز حساسند (بوربا، 2001 ).

تحقیقات واتسون[73] به وضوح برخی رفتارهای ارتباطی در همدلی کردن که توسط مراجعین، حین فرایند درمان تشخیص داده شده است را نشان می دهد. این موارد شامل : 1) ارتباط مستقیم چشمی برقرار کرده و به صحبت های مراجع توجه کنید. 2) بالاتنه را به طرف جلو خم کرده و سر را بعلامت تایید تکان دهید. 3 ) تن صدا به صورتی باشد که علاقه مندی به ارتباط، اهمیت داشتن را نشان داده، و شدت و میزان عبارتهای احساسی منطبق با تجربیات هیجانی مراجع باشد. 4) در بیان کلمات وضوح را رعایت کنید. استفاده از کلمات احساسی اغلب ادراک کننده همدلی هستند. در مقابل حالت تن صدایی که القاکننده بی علاقه گی[74] است و یا بی حوصله[75] به نظر می رسد، وقفه ها[76] و تأملات[77] و اطمینان طلبی[78] ارتباط منفی با درک مراجعین از همدلی توسط درمانگر دارد(واتسون،2002).

به همین دلیل محققان معتقدند همدلی، ساختاری چند بعدی است(کارنیول، گابای، اوچیون و هاراری، 1998؛ویم و وین[79] ، 2006). همدلی به عنوان عنصر اصلی روان درمانی(راجرز، 1975 و دادس، هانتر و هاوز، 2008) به وسیله ی دیدگاه های گوناگون شناختی ـ رفتاری، متمرکز بر بیمار، روان پویایی و تجربی استفاده می شود و رضایت بیمار(مرسر، نیومان، ورتز، فیتزپاتریک و ووجت[80] ، 2008) را از فرایند درمان افزایش می دهد. فراتحلیلی از 47 مطالعه(با 3026 مراجع) رابطه ی کلی بین همدلی و پیامدهای مثبت درمانی را گزارش می کنند که این همبستگی(32 = r )است(شونر و مونتگومری[81] ،2010). یکی از ابعاد مهم همدلی، پاسخ دهی هیجانی[82] به احساسات فرد دیگر(هافمن[83]، 2001 ؛ شامای-تی سوری، اهارون-پرتز و پری[84] ، 2009) است. سال ها مطالعه در حوزه ی مشاوره و روان درمانی اهمیت همدلی را در ایجاد روابط بین شخصی نشان داده است.(کلت ،هامفری و اسلیس[85] ،2006).

همدلی نقش اساسی در تعهدات[86] بین شخصی و تعاملات اجتماعی(فانتنل، سوارز و میل و دیگران[87] ،2009)، کیفیت روابط خانوادگی(لیزاریگا، یوگارت، کاردل-الاوار، آیریارت و باکودانو[88] ،2003)، ایجاد دوستی و حفظ آن (های[89] ،1994 ؛ دل باریو ، آلوجا و گارسیا[90] ،2004)، افزایش سلامت (آفرمن-زاکربرگ[91] ،1992)، افزایش احتمال کمک(دیویس[92] ،1983)نوع دوستی[93] (باتسون و شاو[94] ، 1991 ؛لیزاریگا، یوگارت، کاردل-الاوار، ایریارت و باکودانو، 2003)، تنظیم رفتار اجتماعی(فایندلای، گیرردی و کاپلان[95] ،2006)، بازشناسی بیانی[96] (درنتل ، فاینکلمیر ، تویگار و دیگران[97] ،2009)، اکتساب اخلاقیات(دی آمبروسیو ، اولیور ،دایدون و بش[98] ،2009)، انسجام[99] خانوادگی، حمایت والدینی و پاسخگویی در روابط(هنری، ساگر و پلانکت[100] ، 1996)، پیوند های اجتماعی(اندرسون و کلتنر[101]، 2002)، و رفتارهای اجتماعی در ایجاد و حفظ روابط بین شخصی(دیویس[102]، 1996؛باتسون و شاو،1991 )دارد.

بازبینی های اخیر از تحقیقات به طور کلی بر روی این ایده تأکید دارند که همدلی در بافت درمانی از سه بعد تشکیل شده است ؛ این ابعاد شامل ابعاد شناختی یعنی بازشناسی دقیق تجربیات بیمار، ابعاد عاطفی یعنی سهیم شدن در احساسات بیمار و ابعاد رفتاری یعنی بیان همدلی به بیمار می باشند(شونر و مونتگومری، 2010).

چه عواملی باعث می شود که مراجع احساس کند درک شده است :

مطالعه کیفی اخیر توسط باربارا گروت[103] روی ” تجربه حس واقعی درک شدن توسط درمانگر” نشان داد که این تجربیات شامل این احساسات توسط مراجع هستند : احساس 1) امنیت[104] 2) پذیرفته شدن[105]  3) آزادی داشتن[106] 4) تصدیق[107] 5) شنیده شدن[108] 6) دیده شدن[109] / شناخته شدن[110] 7) درگیر شدن بعنوان یک همکار فعال[111] 8) احساس صمیمیت[112] با درمانگر 9) شگفت زده شدن[113] یا حس حیرت از کشف حقایق و یا پیدا کردن راههای جدید در یک موقعیت 10)خود پذیری[114] بیشتر 11 ) درگیر شدن در یک فرایند دلسوزی[115] و مهربانی خالص با دیگران. بطور خلاصه این ها نگرشها، کیفیتها، مهارتها و رفتارهای چندگانه و متفاوتی هستند که باعث می شوند مراجع احساس کند با دقت شنیده و یا دیده شده است(2005) .

همدلی دقیق محور اصلی عمل به رویکرد مراجع محور است. این کار روشی درمان گرایانه است تا به معانی حرف هایی که از سوی مراجع بیان می شود گوش فرا دهند که اغلب در آستانه ی حیطه ی آگاهی آن ها قرار گرفته است. بدین ترتیب هنگامی که این معانی پیش آگاهانه توسط رهبری که قادر به تشویق آن ها برای تجربه ی عمیق تر احساسات و افکارشان است، به آن ها منتقل و درک شود، مراجعین قادر به گسترش میزان آگاهی خود خواهند شد(ناتیلو، 1987 به نقل از کوری ، 1995).

تحقیقات هم چنین نشان می دهند نقص در همدلی با اختلالات روانی و عصبی گوناگونی چون ویژگی های روان شناختی که با عنوان سنگدل و بی عاطفه مشخص می شوند(لاهی، والدمن، ام سی بارنت[116] ،1999)، مشکلات[117] بین شخصی(سیمپسو، اورینا، ایسکس[118]،2003 ؛ گلیسون ، جیسن-کامپبل ، ایسکس[119] ، 2009)، رفتارهای بیرونی سازی[120] و مشکلات رفتاری (جولاف ، فارینگتو ،2004) پیوند می یابد.

شکل خاصی از گوش فرا دادن با تمام وجود نقش سرنوشت ساز و حیاتی در رسیدن به احساس همدلی دارد .

گوش دادن فعال :

در تعاملات بین فردی، گوش دادن اهمیت زیادی دارد. افراد برای ارتباط با یکدیگر باید به هم علامت بدهند (رمز گردانی) و از یکدیگر علامت بگیرند(رمز گشایی). شنیدن، فعالیت جسمی و گوش دادن فرایندی ذهنی است( هارجی، ساندرز، دیکسون[121] ، 1377).

گوش دادن مهم ترین مهارت ارتباط است که می تواند در روابط زوجین تولید صمیمیت کرده، آن را حفظ نماید. وقتی زوجین خوب گوش می دهند، طرف مقابل را بهتر درک می کنند و با او هماهنگ می شوند. از این رو فرایند گوش دادن در روابط خانوادگی اهمیت فوق العاده ای دارد. گزارش ها حاکی از آن است که خانواده های موفق و زوج های خوشبخت کسانی هستند که از مهارت های شنیداری و ارتباطی خوبی برخوردارند. (مک کی، فانینگ، پالگ[122] ، 1379).

این نکته کاملاَ روشن است که راجرز به چیزی بیش از کلمات” گوش می دهد ” ؛ او معنای قرار گرفته در پشت مضامین کلامی و غیر کلامی را هم می شنود. بدین منظور او سعی در تسهیل ایجاد فضایی را دارد که فرد به واقعی ترین شکل، قدرت بازگو کردن تجارب ذهنی خود را داشته باشد.  بر اساس گفته ی کین[123]( 2002) جاودانه ترین و با نفوذترین تأثیر راجرز، نشان دادن و بیان اهمیت گوش سپردن نه تنها در یک رابطه درمانی[124]بلکه در هر نوع ارتباط دیگر بود.

مهارت های شنیدن به همدلی و گوش دادن دقیق اشاره دارد و مهارت های صحبت کردن، گفتگو با فرد مورد نظر و همزمان با خودافشاگری و احساسات مشترک درباره ی خود و روابط، مرتبط می شود. گوش دادن فعال باعث ماندن در یک موضوع و احترام و توجه به جنبه های مؤثر ارتباط و مهارت های حل مسئله در زوج ها یا خانواده ها می شود(هاستون، نیهوس، اسمیت[125] ، 2001) چون بازخورد زوجین نسبت به یکدیگر، تعیین کننده میزان رضایتمندی زناشویی آنان است(ساکو و فارس[126] ، 2001 ).

 

تاثیرات رویکرد مراجع محور :

رویکرد راجرز فضای قابل ملاحظه ای را برای تمرین دهندگان فراهم می آورد تا در آن فضا پیرامون استفاده از مفاهیم پایه ای به روش خودشان پیشرفت حاصل کنند(تورن،1992).

یکی دیگر از تأثیرات رویکرد مراجع محور کوشش آن در به کارگیری روش های تحقیق نظری در زمینه ی مطالعه پیرامون فرایند و بازدهی گروه های درمانی است. راجرز به طور ثابت اشتیاق خود را در این زمینه بازگو می کرد که قالب بندی درمانی او فرضیه ای بسیار آزمایش پذیر است و می توان این فرضیه را در زمینه ی تحقیق به کار گرفت. نظریه ی او در سال 1957 درباره ی شرایط محوری لازم و کافی برای ایجاد تغییرات درمانی، احتمالاَ تحقیقات به مراتب بیشتری را در زمینه ی فرایند و بازدهی روان درمانی نسبت به تمامی نظریه های قبل و بعد از خود تا آن زمان به عمل آورده است( کین،2002).

در سالهای اخیر، نگرانی رو به افزایشی در بسیاری از بخش ها در مورد درمان بیش از حد اضطراب انسان وجود داشته است. تئوریسین های درمانجو مدار الحاقاتی به این بحث داشته اند، که فرضیه روانکاوی کلی را مورد سوال قرار می دهد که تنها درمانهای خاصی برای شرایط خاص وجود دارد( بوزارت و موتوماسا[127]، 2005) در صورتی که آنها  پایانی برای درمان غیرضروری اضطراب انسان را می خواستند(سندرز[128] ، 2005).

از این رویکرد پیشرفتهای مهمی در روشهای انعکاسی[129] و تجربی در زمینه اشتغال ایجاد شده است(رنی[130] ، 1998)، درمانگرهای تجربی رویکردهایی نظیر رویکرد متمرکز بر تجربه[131] که توسط گندلاین[132](1996) ایجاد شد و رویکرد فرایند – تجربی(هیجان مدار) توسط گرینبرگ[133](1993) ایجاد و توسعه دادند. پیشرفت هایی نیز اخیرأ وجود داشته است که علم CCT را در متونی خاص مثل درمان هنر بیانی[134] (راجرز ، 2000)و کار با زوجین و خانواده ها(الیری[135] ، 1999)، کودکان و نوجوانان(موون[136] ،2002) ، افرادی با نیازهای خاص(پرتنر[137] ، 2002)، افراد با کارکرد سایکوتیک(وان ورد[138] ،2005)  و درک شکل های دیگری از آسیب شناسی روانی(جوزف و ورسلی[139] ، 2005) گسترش می دهد.

ایده های روانشناسی فردمدار و انسانگرایی در دیگر تحقیقات اخیر در روان درمانی های التقاطی مثل روان درمانی دانکن[140] و میلر[141] (2000) یافت می شوند که بر عامل درمانجو هم تاکید دارند، رویکرد خودمختاری[142](ریان و دسی[143] ، 2000) ؛ و مصاحبه های انگیزشی[144](ونستینکیست و شلدن[145] ،2006)  اگرچه بسیاری از ایده های روانشناسی انگیزشی به امور روزمره داخل شده اند، اغلب دانش کمی درمورد اصل این ایده ها وجود دارد.

درمانهای تجربی و فردمحور مثل سایر ابعاد درمان مانند درمان رفتاری شناختی[146] (CBT) موثر نشان داده اند، و می توانند برای درمانجویان تجربه کننده دامنه وسیعی از مشکلات روانشناختی مفید باشندتاثیر CCT هم در سالهای اخیر از طریق درمانهای کنترل شده تصادفی نشان داده شده اند(فردلی، کینگ، لوید، هوردر[147] ؛ 2000) و به اندازه CBT در کاهش اضطراب موثر نموده اند( کینگ، سیبالد ، وارد و دیگران[148] ؛ 2000). اخیرا بخش نیروی کاری روابط درمانی تحت حمایت تجربی در اتحادیه روانشناسی آمریکا دریافت که همدلی، توجه مثبت و همگامی /خلاقانه، همگی موثر یا امیدبخش بوده اند و همچنین تاثیرات زیادی در نتیجه موفق درمان نشان داده اند(آکرمن، بنجامین، بوتلر و دیگران[149] ؛2001 و کرنلیوس-وایت[150]، 2002).

یکی از اهداف مهم و قابل ذکر درمانگر این است که برای اعضای گروه جو مبتنی بر حمایت[151] ، درک و پذیرش فراهم کند تا احساس تهدید[152] اعضا به حداقل برسد و فرایند امنیت به نحوی به وجود آید که اعضا به مرحله خود سنجی برسند.

یکی از یافته های تحقیق تلسچو این بود که بیان بازخوردهای مثبت پس از بازگویی اظهارات اعضا و درمانگر تا حدود زیادی در رابطه درمانی، پذیرش های ساده[153] و بی قید و شرط و روشن سازی احساسات[154] تاثیر می گذارد(تلسچو ، 1950).

در تحقیقی که توسط محققان رویکرد مراجع محور انجام شده است احساسات ابتدایی اعضا توسط تست رورشاخ سنجیده شده است. استفاده از تکنیکهای پذیرش ساده، روشن سازی احساسات، بازگویی سخنان[155] با تایید و تشویق و اعتماد، می تواند جایگزین احساسات اولیه، انتقاد از شیوه های ارزشیابی و بی میلی به آشنایی بدون اضطراب و خصومت اعضا باشد(گورلو[156] ، 1950).

در مطالعات گورلو مشخص شد که افراد پیوسته با درمانگر در ارتباط هستند و هنگام اظهار مشکل از سوی اعضای دیگر در قبال آنها مسئول هستند. در این رویکرد شخصی که از گذشته اش پشیمان است، می تواند در گروه راههایی برای برطرف کردن اضطراب هایش پیدا کند و طرح های واقعی برای بازسازی زندگی اش مطرح نماید(گورلو،1950).

از نظر راجرز یک گروه به این منظور تشکیل می شود که اعضای آن ارتباط های روزانه شان را در خارج از گروه انجام دهند. و در گروه تلاش زیادی برای ایجاد احساس پذیرش مثبت و احترام در جلسات اولیه صورت می گیرد و در تحقیقاتی که برای اثر بخشی گروه درمانی انجام داد به این نتیجه رسید که در گروه مراجعان سعی دارند به ارزیابی رشد واقعی خودشان بپردازند. پرز عنوان کرد که ارزیابی مشکلات خاص و تضادها مفید نیستند، بلکه به تجربه درآوردن مشکلات ثمربخشی بیشتری دارد( آسوم و لوی[157] ،1948).

[1] Maddi

[2] Goldstein, Kurt

[3] Neher

[4]Abraham Lincoln

[5]Albert Einstein

[6]William James

[7]Laas

[8] Client Centred therapy

[9] Thorne

[10] Nondivective therapy

1 Actualizing tendency

2 Organismic valuing process

3 Fully functioning

4 Conditions of worth

5Locus of evaluation

6Self-structure

[17] Joseph

[18] phenomenological world

[19]genuineness

[20]unconditional positive regard

[21]empathic

[22]spontaneity

[23]openness

[24]authenticity

1 Empathy

2 Aesthetic perception

[27] Davis

[28] Landsberg

5 Greek

1Sympathy

[31] Edward Tichner

[32] Baron – cohen & Wheelwright

[33] Bjorkqvist  , Osterman & Kaukiainen

5 Pigman

6 Sigmund Freud

5 Psychoanalysis

6 Therapeutic alliance

7 Treatment outcomes

8 Counselors

9 Psychologists

10 Medical Professionals

[42] Pigman

[43] Jolliffe & Farrington

[44] Preston & De Waal

[45] Dadds ,Hunter  , Hawes & et al .

[46] Blair

1 Ethology

2 Cognitive Neuroscience

3 Psychiatry

[50] Decety & Jackson

[51] Rieffe , Ketelear  & Wiefferink

[52] Sousa , McDonald , Rushby , Li & Dimoska

[53]Ali , Amorim & Chamorro-Premuzic

[54] Pranis

[55] Chlopan , McCain ,Carbonell  & Hagen

[56] Shechman

[57] Rieffe , Ketelear & Wiefferink

[58] Karniol , Gabay , Ochion & Harari

[59] Landsberg

14 Encyclopedia britannica

15 Desires

[62] Kramer , Mohamma , Donamayor , Samii  & Munte

[63] Williams & Stickley

2 Process

3Person – centered therapy

4 Sensitive

5 Struggles

[68] Schnur & Montgomery

7 Eampathy

8 Self control

9 Goleman

10 Borba

               [73]Watson

2 Detached

3 Bored

4 Interruptions

5 Advisements

6 Reassurance

7 Wymm & Wynn

[80] Mercer , Neumann , Wirtz , Fitzpatrick & Vojt

[81] Schnur & Montgomery

10 Emotional responsivity

[83] Hoffman

[84] Shamay-Tsoory , Aharon-Peretz & Perry

[85] Kellett , Humphrey & Sleeth

1Plight

[87]  Fontenelle , Soare , Miele & et al.

[88] Lizarraga , Lizarraga , Ugarte , Cardelle-Elawar , Iriarte & Baquedano

[89] Hay

[90] Del Barrio , Aluja & Garcia

[91] Offerman-Zuckerberg

[92] Davis

9 Altruistic

[94] Batson & Shaw

[95] Findlay , Girardi & Coplan

11Expression recognition

[97] Derntl ,Finkelmeye , Toygar & et al .

[98] D’Ambrosio ,Olivier , Didon & Besche

15 Cohesion

[100] Henry,  Sager & Plunkett

[101]Anderson & Keltner

[102] Davis

              [103]Barbara Grote

2Safe

3Accepted

4Relieved

5 Validated

6 Heard

7Seen

8 Known

9 Co-participant

10 Intimacy

11 Surprised

12 Self acceptance

13Compassionate

[116] Lahey , Waldman  &  McBurnett

16 Difficulties

[118] Simpson  , Orina & Ickes

[119] Gleason , Jensen – Campbell & Ickes

2Externalizing

3 Hargie,Saunders & Dickson

4 Mckay ,Faninig & Paleg

[123] Cain

[124] Therapeutic relationship

[125] Huston,  Niehus & Smith

[126] Sacco & Phares

[127] Bozarth  & Motomasa

[128] Sanders

3 Reflexive

[130] Rennie

5 Experiential focusing

6 Gendlin

1 Greenberg

2 Expressive art therapy

[135]o’Leary

[136]Moon

[137] Practice

[138]Van Werde

[139]Joseph & Worsley

8 Duncan

9 Miller

10 Self-determination theory

[143]Ryan & Deci

12 Motivational interviewing

13Cognitive Behavioural Therapy

14Vansteenkiste &Sheldon

      15 friedli , King , Lloyd  & horder

16 King , Sibbald & Ward , et al.

17Ackerman , Benjamin , Beutler , et al .

18

                   15 friedli , King , Lloyd  & horder

16 King , Sibbald & Ward , et al.

17Ackerman , Benjamin , Beutler , et al .

18 Cornelius-White

1 Suport

2 Threat

3 Simple Acceptance

4 Clarification of feeling

5 Restatemeat content

[156] Gorlow

[157] Assum & Levy