شخصیّت، تاریخی، داستانی، داستان، کرامات

ت ایستا شخصیّتی است که از آغاز تا پایان داستان تغییر نمی کند و اندیشه و عملکردش دستخوش تحوّل نمی شود، امّا شخصیّت پویا شخصیّتی است که در طی روند داستان و وقوع حوادث دچار تحوّلاتی می شود که انگیزه و عملکردش را دستخوش تغییراتی می کند.
از آنجایی که شخصیّت از مهمترین ارکان یک داستان است. دیدگاه ها مختلفی دربارۀ آن در کتب مختلف ارائه شده که برخی از آن ها را نقل می کنیم:
«مسألۀ مهم این است که اشخاص قصّه چه کاری می کنند و نه اینکه کار را چه کس و چگونه انجام می دهد، زیرا این دو مسأله فرعی است.»(پراپ، 1386: 42.)
«شخصیّت های داستان هر زمان که احضار شوند می آیند، امّا سرشار از روح و نیرو هستند و بسیار سرکش اند، و چون این شباهت ها را با مردمی چون ما دارند می کوشند که زندگی خاصّ خود را داشته باشند و لذا اغلب علیه طرح اساسی کتاب در حال توطئه و تبانی اند و در می روند، از نظارت و اختیار نویسنده خارج می شوند. آنها آفرینش از درون آفرینش اند و بسا با آن ناسازگار؛ و اگر از اختیار و آزادی مطلق برخوردار باشند کتابی را پایمال می کنند و خرد و نابود می سازند. امّا اگر خیلی هم در قید و فشار باشند با مرگ خود انتقام خویش را باز می ستانند و کتاب را به یاری فساد و تباهی درون از بین می برند.» (فورستر،72:1369-73.)
و این به معنای این است که شخصیّت های داستانی هرچقدر هم که تلاش کنند خود را شبیه شخصیّت های واقعی و حقیقی کنند یا از آن ها الگو برداری کنند، باز هم داستان، طرح و فضای آن این اختیار کامل را از آن ها سلب می کند و این جاست که ما به روشنی تفاوت شخصیّت های واقعی را با شخصیّت های داستانی می توانیم دریابیم.
در باب اهمیّت شخصیّت در رمان، می توان به دو نقل قول زیر اشاره کرد:
« دو نیرو در رمان هست: یکی انسان ها و دیگری یک مشت چیزهای مختلف، و کار رمان نویس این است که این دو نیرو را تنظیم کند و خواست هایشان را با هم سازش دهد.» (همان:111.)
« من معتقدم سر و کار همۀ رمان ها…فقط با شخصیّت است؛ و فقط برای طرح و ترسیم شخصیّت است که قالب داستان را طرح افکنده اند و پرورش داده اند. … و چه قالبی بهتر از داستان برای طرح و ترسیم شخصیّت، که خود قالبی است هم ناشیانه و پرگوی و غیر نمایشی، و هم پرمایه و سرشار و انعطاف پذیر و زنده و پرتحرّک.» (آلوت،503:1368.)
چون شخصیّت های داستانی ساختۀ ذهن نویسنده اند از این رو آزادی عمل شخصیّت های واقعی را ندارند. داستان با فضا، طرح و خیال پردازی خود بسیاری از جنبه های شخصیّت های واقعی را محدود می کند و تنها می تواند برخی از جنبه های آن ها را به معرض نمایش بگذارد. شخصیّت های داستانی الگو برداری شده از شخصیّت های واقعی انواع مختلفی دارند و در قالب داستان، گاه به صورت شخصیّت اصلی، قهرمان داستان و گاه نیز ضد قهرمان، شخصیّت فرعی یا همراز جلوه گر می شوند که، هرکدام تنها می توانند برخی از خصوصیّات خود را نشان دهند، همان خصوصیّتی که نویسنده قصد بر جسته کردن آن را دارد و به روند داستان کمک می کند. البتّه گاه این برجسته کردن محسوس نیست بلکه خواننده تنها از طریق نشانه ها و تیز هوشی می تواند آن را دریابد.
2-4 روایت: Narrative
هر روایت یک راوی دارد که حوادث را نقل می کند. بین حوادث باید ارتباطی که منطق خاصّ خود را دارد و آن ها را باور پذیر جلوه می کند وجود داشته باشد.
حوادث یک روایت به موازات هم پیش می روند تا سرانجام به هدفی که عموماً اخلاقی است و در خلال روایت بیان می شود برسد. باید توجّه داشت که، گاه روایت ابزاری برای بیان ایدئولوژی گروهی و یا مدح و منقبت شخص یا اشخاصی می شود و گاهی نیز تمسخر و مخالفت با افرادی را به معرض نمایش می گذارد. راوی در این کار از حکایات بیشترین بهره را می گیرد.
«روایت نقل رشته ای از حوادث واقعی و تاریخی یا خیالی است، به نحوی که ارتباطی بین آن ها وجود داشته باشد. در بلاغت جدید، روایت، یکی از انواع بیان محسوب می شود و تعریف آن چنین است: روایت، نوعی از بیان است که با عمل، با سیر حوادث در زمان و با زندگی در حرکت و جنب و جوش سر وکار داشته باشد، روایت به سوال « چه اتّفاق افتاد؟ » جواب می دهد و داستان را نقل می کند. » (کادن،1380: 257.)
1-4-1 روایت شناسی: Narratology
روایت به منزلۀ یک فن چارچوب و اجزای مخصوص به خود را دارد که وظیفۀ اصلی آن مقایسۀ روایت های گوناگون با هم دیگر است. تا از این طریق به نکاتی دست یابد که در حوزۀ نقد و مطالعات ادبی نیز سودمند است. برای بررسی روایات دست یافتن به ساختمان و اجزای سازندۀ آن ها ضروری است از جمله کسانی که یه ریخت و پیکرۀ روایت توجّه داشته می توان به ولادیمیر پراپ اشاره کرد.
«روایت شناسی به معنای فرضیه، بیان یا نقد روایت، اصطلاحی است که از سال 1969 معمول شده است و بر شاخه ای از مطالعات ادبی دلالت دارد که به تجزیه و تحلیل روایت و انواع راوی اختصاص می یابد.» (میرصادقی،1377: 151.) به زبان ساده، علمی را که به بررسی اجزای روایت از جمله راوی، ویژگی های بیانی او و چگونگی بیان روایت می پردازد «روایت شناسی» می نامیم. در روایت شناسی ما به این آگاهی دست می یابیم تا؛ داستان خوب را از بد تشخیص دهیم همچنین داستان کامل را از داستانی که آغاز و انجام درستی ندارد باز شناسیم، از دیگر تعاریف دربارۀ روایت شناسی تعریف زیر است:
« نظریۀ روایت «روایت شناسی» شعبه ای فعّال از نظریۀ ادبی بوده است، و مطالعۀ ادبی بر نظریه های ساختار روایت متّکی است: بر مفاهیم طرح، انواع مختلف راوی، تکنیک های روایی. آن چه بوطیقای روایت می توان نامید، هم در صددِ درکِ مؤلّفه های روایت بر می آید و هم چگونگی تأثیرگذاری روایت های معیّن را تحلیل می کند.» (کالر،1382: 112.)
2-4-2 تفاوت روایت تاریخی و روایت داستانی (زاویه دید، کانون): Historical Narrative
روایت تاریخی شرح و بیان یک حادثۀ تاریخی است که، در چارچوبی روایی بیان می شود و اجزای تشکیل دهندۀ آن روایت و تاریخ است. اگرچه کانون توجه دریک روایت تاریخی حوادث تاریخی و یا نهایتاً اشخاص تاریخی که حوادث تاریخی را سبب می شوند است؛ امّا روایت تاریخی با تاریخ صرف تفاوت هایی دارد و گاه نقاطی که صد درصد تاریخی نیست در روایات تاریخی به چشم می خورد.
اینکه روایت تاریخی را چه کسی و به چه منظوری و درچه دوره ای نوشته باشد همگی در میزان استناد و مطابق بودن آن با واقع مؤثر است. بطور مثال کتاب رسالۀ سپهسالار که در باب مدح و منقبت است از برخی اغراق ها به دور نمانده است.
امّا دربارۀ روایت داستانی که برگرفته از روایتی تاریخی است باید توجّه داشت که؛ نویسنده آفرینشگر وقایع است و خلّاقیّت را دستمایۀ کار خویش می کند پس وقایع به گونه ای دیگر بازگو می شود.
نویسنده ممکن است بر یکی از اجزای روایت- که می تواند یکی از شخصیّت ها یا روابط مسکوت گذاشته شده در روایت تاریخی باشد- دست بگذارد.
کاری که سعیده قدس در«کیمیا خاتون» انجام می دهد. از این گونه است. کانون توجّه بر یکی از شخصیّت ها یعنی کیمیا خاتون و افکار و عقاید اوست.
زوایۀ دید معمولاً در روایت های تاریخی دانای کل و اغلب خود نویسنده است که؛ مطالب را نقل می کند و اگر در حین روایت حکایتی هم بیان شود او این حکایت را از زبان دیگر افراد نقل می کند. شیوه روایت رساله سپهسالار هم بدین طریق است.
همۀ حوادث، خوبی ها و بدی های اشخاص و نتیجه گیری که از حکایات بیان می شود بر خلاف روایات داستانی توسط خود نویسنده بیان می گردد.
در روایت داستانی زاویۀ دید از شخصیّتی به شخصیّت دیگر در حال گردش است. از آنجا که شخصیّت ها رکن اساسی در یک روایت داستانی هستند. حوادث از زبان آن ها روایت می شود. و هم آنها با گفتمان خود جزئیّات وقایع را شرح می دهند. کاری که نویسنده می کند؛ میدان دادن به آن هاست تا، هرکدام بتواند در خلال گفتگوها و عملکرد خویش اندیشه اش را به معرض نمایش بگذارد. البّته باید در نظر داشت که بازیگردان اصلی این گفتگوها و کسی که همۀ آن ها را تعیین می کند، در نهایت همان راوی (نویسنده) است که، با جهت گیری خاصّ فکری خود و هم سو با طرح، داستان را پیش می برد. شیوۀ موفروی و قدس در نقل روایت بیشتر از طریق گفتمان شخصیّت هاست.
با توجّه به هدفی که نویسنده از نقل روایت به عهده دارد عناصر داستانی هم خود را در متن به نمایش می گذارند. زمانی که هدف از یک روایت تنها مدح و منقبت و ذکر پاره ای وقایع است، دیگر خبری از به کارگیری هنرمندانۀ عناصری چون کشمکش، گره افکنی، گره گشایی و هول و ولا نیست. نویسنده به فضا و طرح اهمیّت خاصّی نمی دهد بلکه تمام تلاشش را برای خدمت به ایدئولوژی خاصّ فکری خویش به کار می گیرد و گاه در این راه دیگر عناصر داستانی قربانی افکار و عقاید او می شوند.
امّا یک روایت داستانی پیش از آنکه دنباله رو خط مشی خاصّی باشد، یک داستان است و چیزی که یک داستان را می سازد عناصر آن است؛ طرح، فضا، شخصیّت، درون مایه، پیرنگ و دیگر اجزا. امّا در یک زندگینامۀ داستانی این اشخاص اند که محور اصلی را تشکیل می دهند و حوادث را آن ها بوجود می آورند. نقل حوادث برای نمایان کردن هرچه بیشتر یک شخصیّت واقعی یا تاریخی است. از این رو محوریّت در رمان تاریخی بیشتر بر حوادث تاریخی و در زندگینامۀ داستانی بر اشخاص واقعی یا تاریخی است.
از آنجا که هدف نویسنده بازآفرینی یک روایت تاریخی است، باید تمامی امکانات خود را برای بهره گیری از عناصر تشکیل دهندۀ داستان به کار گیرد، تا بتواند روایت خود را خواندنی و مورد قبول جلوه دهد، چرا که؛ کار او آفرینش نیست بلکه باز آفرینی است و در این کار او باید تمام توانایی اش را در ابداع و خلاقیّت بکار گیرد.
روایات تاریخی با وجود داشتن نکات تاریخی اغلب فاقد شکل روایی و پیرنگ سازمان یافته و طرح منسجم اند. امّا روایات داستانی با بکار گیری عناصر داستانی و همچنین حفظ شکل روایی، شکل داستانی روایی خود را بهتر نشان می دهند.
با توجّه به تعاریف ارائه شده می توان دریافت که درون مایۀ یک رمان تاریخی، رویدادی تاریخی، حوادث و اشخاص واقعی و دیگر جزئیّاتی است که آن واقعه را نمایان تر می سازند. به عبارتی دیگر اشخاص و حوادث در خدمت بیان رویداد هاست و به جزئیّات بیرونی بیشتر پرداخته می شود.
3-1 کرامت : Munificence
از آنجا که دو منبع تاریخی و اساس کار ما یعنی مناقب العارفین و رسالۀ سپهسالار، مشحون از کرامات و مناقبِ اولیا از جمله شمس و مولانا هستند، برای درک بیشتر شخصیّت شمس و مولانا از خلال حکایات سرشار از کرامت، ناگزیر به فهم معنای کرامت هستیم. امّا نباید از نظر دور داشت که، این حکایات در اکثر موارد آمیخته به انواع کذب و بزرگ نمایی ها است و نشانه هایی از تناقض را در خود آشکار می کند. از این رو اعتماد صرف به آن ها جایز نیست.
ابوالقاسم قشیری می نویسد: «کرامت فعلی بود ناقض عادت اندر ایّام تکلیف، ظاهر گردد بر کسی که موصوف بود به ولایت، اندر معنی تصدیق حال او.» (قشیری، 1383: 622.)
فریدون بن احمد سپهسالار معتقد است که معجزه از احوال و سنن انبیاست و کرامت از آثار اولیاست و فرق میان هر دو آن است که کرامات، صفات انوار بواطن اولیاست و معجزات، اخراج شیء از عدم و تقلیب عیان است. ( سپهسالار، 1385: 66.)
نجم الدین رازی نیز کرامت را از زمرۀ مکاشفات می شمارد و آن را این گونه تعریف می کند: « و بیشتر خرق عادات که آن را کرامات گویند درین مقام [مکاشفه] پدید آید، از اشراف بر خواطر و اطلّاع بر مغیّبات و عبور بر آب و آتش و هوا و طیّ زمین و غیر آن. و این جنس کرامات را اعتباری زیادتی نباشد؛ زیرا که اهل دین و غیر اهل دین را بود.» (رازی، 1383: 313-314.)
عموم عرفا و حتّی اغلب علما بر صدور کرامات از جانب اولیا اتّفاق نظر دارند.
با توجّه به تعاریف مختلف ارائه شده در این باره، به مجموعه خوارق عادت که بر اثر قرب به حق و به اذن او از ولی سر می زند، کرامت گویند که خاص اولیاست و با معجزه که از نشانه های پیامبران است بسیار متفاوت است.
3-1-1 اثبات کرامات اولیا و جواز آن:
صوفیه برای جلب نظر مریدان و همچنین برجسته کردن شخصیّت اولیای خویش دلایلی برای اثبات کرامات بیان می دارند و برای این کار به قرآن و احادیث رجوع می کنند: «صوفیّه، همچون اکثر فرقه های اسلامی برای اثبات مدعای خود، دلایل و شواهدی از قرآن و منابع دیگر اقامه می کنند؛ از جمله:
1-به موجب آیه 37 از سورﺓ 3 (آل عمران) به طریقۀ معجزه آسا هر روز غذای مریم از محراب می رسید.
2- به موجب آیه 40 از سورﺓ 27 (نمل) وقتی سلیمان برای آوردن تخت بلقیس از سباء، داوطلب می خواهد، یکی از همراهانش آن را در چشم به هم زدنی نزد او می آورد.
3- به موجب آیات 24و 25 از سورﺓ 19(مریم) وقتی مریم را درد زادن فرا می گیرد، به کنار درخت خرمایی، بی آشامیدنی و خوردنی، پناه می برد و خدای برای او نهری آب روان می سازد و دستور می دهد که شاﺧﮥ درخت را به سوی خود بکشد و از آن، در غیر فصل، خرمای تازه بچیند. این امور از خوارق عادات و معجزات است، درحالیکه مریم پیغمبر نبود….
4- طبق آیات 65، 66، 67 از سوره 18 (کهف) اطّلاعی که خضر از مغیّبات و دانستنی ها داشت، موسی با آن که پیغمبر بود نداشت..
5- احادیث و اخبار بسیاری هم از پیغمبر اکرم و دیگر بزرگان دین نقل کرده اند.» (ر. ک. سلمانی، 1379: 7 .)
عرفا با تمسّک به این موارد کرامات را یکی از خصوصیّات ولی امّا نه از نوع دائمی و ذاتی آن می دانند که با معجزه تفاوت بسیار دارد.
« در عرفان اسلامی نیز مشایخ صوفیه به رمزگرایی و حکایت پردازی، توجّه خاصّی داشتند، بخصوص اگر این رموز و حکایات مکتوب می شد، خواننده را بر آن می داشت، تا به نیروی عقل و قوّت خیال خویش به تأویل قصّه بپردازد و چون تصاویر مثالی بعضی حکایات با آدم های معمولی، تفاوت داشته اند توجّه خواننده را بر می انگیخت و تأثیر داستان بیشتر می شد.»
در اهمیّت حکایت نزد صوفیه، اقوالی ذکر شده است که همه برگرفته از کلام خداوند دربارﺓ قصص نازل شده بر پیامبر است از جمله در آیه 12 از سوره هود می فرماید: « وَ کلُاً نَقُصُّ علیکَ ﻣن اَنباء الرّسُل ما نُثَبّت به فُؤادک. و در نفحات الانس در این باره می خوانیم: « قال سیّدالطایفه ابوالقاسم جنید بن محمّد الصوفی:
«حکایاتُ المشایخِ جند من جنود الله- عزّ و جل للقلوب» (همان:77-78.)
صوفیان برای اثبات قدرت اولیای خویش به آﯾﺔ «وَ قالَ رَبّکُم ِاُدعونی اَﺳﺘﺟب لَکُم انّﱠ الذینَ یَستکبرونَ عَن عبادتی سَیدخُلُونَ جَهَنّم داخرین(40/60)» تمسّک می جستند تا حکایاتی را که برای طرفداران خود نقل می کردند باور پذیر جلوه دهند و می گفتند که خداوند، برآوردن خواهش های بندگان صادق خود را به عهده گرفته و وعده داده است. (ر.ک. همان: 78.)
برای بررسی منابع روایی در مورد صوفیه که سرشار از حکایات آمیخته به کرامات اند، ابتدا باید به علل حکایت پردازی در میان عرفا و سپس تعریف کرامت و عواملی که در ایجاد آن مؤثّرند پرداخت.
3-1-2 عوامل مؤثّر در شکل گیری کرامات:
1-مبالغات صوفیانه و تخیّلات عامیانه
2-فعّالیّت صوفی نمایان
3-سینه به سینه گشتن و اختلاف روایات
4-کرامات تقلیدی
5-گذشت زمان
6-تقابل عرفا و علما
7-آفرینش کرامات= بازیابی خویشتن، رهایی و تسلّی. (ر.ک. همان: ازص 84 تا ص 100.)
همان طور که می دانیم یکی از ابزارهای صوفیه در جذب مریدان تمسّک به حکایت پردازی و نقل کرامات مبالغه آمیز بوده است که، ساده لوحی و زود باوری افراد عامه به شیوع آن دامن می زد. صوفیه از این طریق به میزان طرفداران خود می افزودند و از طرفی نیز سلطۀ فکری خود را بر مردم هرچه بیشتر گسترش می دادند. در این میان برخی افراد صوفی نمایِ سود جو، برای کسب مقام و موقعیّت در میان مردم و جلب نظر آن ها شروع به نقل کرامات مبالغه آمیز و گاه دروغین کردند. با گذشت زمان این کرامات در آثار صوفیه راه یافت. با ایجاد انشعاب در فرقه های مختلف نقل کرامات به ابزاری تبدیل گردید که هر گروهی برای اثبات حقانیّت خود در مقابل گروه دیگر از آن بهره می جست.
از طرفی دیگر، با توجّه به دشمنی دیرینۀ عرفا و علما، خلق کرامات به عرفا این امکان را می داد که، آنچه را که علما به واسطۀ برهان و منطق خود اثبات می کردند؛ صوفیه با کرامات خود باورپذیر جلوه دهند و بدین طریق در مقابل علما قد علم کنند.
عرفا باور مریدان خود را با ایجاد ترسِ از عقوبت، تقویّت می کردند؛ همچنین نقل این کرامات برای مریدانی که یکسره خود را در اختیار ولی قرار داده بودند ایجاد آرامش و تسلّی خاطر می کرد.
3-2 علل توسّل صوفیّه به حکایت پردازی:
ابهام و پیچیدگی زبان صوفیه برای مریدان تازه وارد، بزرگان صوفیه را به این فکر واداشت تا برای قابل فهم کردن مفاهیم متعالی و پیچیدۀ خود به حکایت پردازی روی بیاورند تا، هم از سختی زبان خود بکاهند و هم به جلب نظر مریدان و بالا بردن قدرت درک آن ها کمک کنند.
با اینکه اکثر عرفا میل به مکتوب کردن آثار و عقاید خود نداشتند و شیوه و روش فکری خود را با عمل، به مریدان خود نشان می دادند، امّا حکایت یکی از ابزارهایی بود که محدودیّت نداشت و مسیر جولان صوفیّه را در بیان افکار و عقایدشان آزاد می گذاشت و هم به آن ها این فرصت را می داد تا مخالفت دیرینۀ خود را با استدلالیون به معرض نمایش بگذارند، زیرا همانطور که می دانیم حکایت با چون و چرا و منطق و روش علمی سر و کار چندانی ندارد.
یکی دیگر از فایده های حکایت پردازی بالا بردن سطح آگاهی مریدان از طریق بیان نکات اخلاقی بود که، هم خط مشی صوفیه را نشان می داد و هم در تربیت و تحوّل فکری مریدان نقش اساسی را ایفا می کرد.
همان طور که گفته شد صوفیه با استدلال و برهان علما مخالف بودند. آن ها برای ابراز این مخالفت به حکایت پردازی روی آوردند تا مفاهیمی را که علما از طریق منطقی بیان می کردند، با روش خود که مبتنی بر بکارگیری احساس و عقاید مریدان بود در