شمس، مولانا، تاریخی، کیمیا، (قدس،

روم سفر كن. در حال از آن پاي متوجّه ولايت روم گشت و شهر به شهر جويان گشت تا به محروسه قونيه – حرسها الله تعالي – برسيد.»
( سپهسالار ، 105:1385. )
2- «پیر درهم شکسته» یادآور غم و اندوه شمس از مرگ کیمیا خاتون است که در منابع تاریخی هم تأیید شده است. (ر.ک. افلاکی، 1362: 641 -642.)
3- تقابل دو تصویر متفاوت از شخصیّت شمس: 1- پیردرهم شکسته در مقام عشق 2- هیولا؛ ذهنیّتی که دیگران از جمله کیمیا خاتون درباره شمس دارند.
3. «او همه عمر در کار رفتن بود که من همان بط دریاییام. راهی اقیانوسهای ناشناخته؛ چند صباحی در خشکی لمیده بود و حالا باز … به رفتن می اندیشید – بیش از همیشه؛ دورتر از همیشه، این بار می خواست با آنچه پشت سر داشت، وداع کند، بگریزد به جایی که دست هایش از یاد ببرند گرمی و نازکی تن جوجه کبوتری را که چندان میان پنجه های استخوانیاش فشرده بود تا گردن سپیدش شکست.» (قدس، 1388: 14.)
توضیح:
ظاهر تصویر ارائه شده درباره قتل کیمیا تصویری ابژکتیو است که دارای جنبه های سوبژکتیو هم هست از جمله:
جوجه کبوتر تصویر سوبژکتیو کیمیا خاتون است. تصاویر ارائه شده رو به سوی واقعیت دارد و نشانگر پیوند نویسنده با منابع روایی کهن و رعایت امانت او در نقل روایت است. موارد زیر از جمله نکاتی است که نشانگر پیوند متن با منابع تاریخی است؛
الف- «سفرهای متعدد» او که یادآوارلقب شمس پرّنده برای او نیز هست :
« همچنان از پيران قديم منقول است كه حضرت مولانا شمس الدين را در شهر تبريز پيران طريقت و عارفان حقيقت كامل تبريزي خواندندي و جماعت مسافران صاحب دل او را پرنده گفتندي، جهت طي زمينی كه داشته است». ( افلاكي،1362: 615.)
ب- «بط دریایی» که یاد آور سخن شمس با پدرش در مقالات است :
«گفتم: یک سخن از من بشنو، تو با من چنانی که خایه بط را زیر مرغ خانگی نهادند، پرورد و بط بچگان برون آورد؛ بط بچگان کلان ترک شدند، با مادر لب جو آمدند، درآب در آمدند. مادرشان مرغ خانگی است، لب جو می رود، امکان در آمدن نی….» (شمس تبریزی، 1369: 77.) همانطورکه گفته شد تصویر ابژکتیو است امّا دارای جنبه های سوبژکتیو هم هست؛ بط، دریا و درآب درآمدن نمودهای توصیف ابژکتیواند و در عین حال کلمه بط دارای نمودهای درونی سوبژکتیو هم هست؛ از جمله دارای مفهوم تجربه و شناخت است و هم اشاره به سیر دریایی عرفا دارد.
ج- اشاره به غیبت شمس پس از مرگ کیمیا خاتون دارد که مورد تأیید منابع تاریخ روایی است.
د- در آخر نیز باور داشت روایت تاریخی قتل کیمیا توسط شمس که به گونه های مختلف از جمله عصبانی شدن شمس از کیمیا و خفه کردن وی یا درد گردن گرفتن کیمیا و پس از آن مرگ او اشاره دارد که این توصیف روی به محور خیال دارد و توسط قدرت نویسندگی و خیال نویسنده پرداخته شده است:
« همچنان منقول است كه منكوحۀ مولانا شمس الدين کیمیا خاتون زني بود جميله و عفيفه؛ مگر روزي بي اجازت او زنان او را مصحوب جدّه سلطان ولد به رسم تفرج به باغش بردند، از ناگاه مولانا شمس الدين به خانه آمده مذكوره را طلب داشت؛ گفتند كه جدّه سلطان ولد با خواتين او را به تفرج بردند، عظيم تَوليد و بغايت رنجش نمود؛ چون کیمیا خاتون به خانه آمد في الحال درد گردن گرفته همچون چوب خشك بي حركت شد، فرياد كنان بعد از سه روز نقل كرد…». ( افلاكي، 1362: 641-642.)
4. « آسمان می غرید. ابرها ی سیاه درهم می لولیدند. باد به دور کشتی که مثل بال پروانه شکننده بود، زوزه می کشید.» (قدس، 1388: 14.)
تصویر ارائه شده تصویری است خیالانگیز و ابژکتیو که عناصر خیال انگیزی از جمله جان بخشی به اشیاء نیز درآن نمود دارد.
5. «پیرمرد سرش را از حجره بیرون کرد، چشمان عجیبش را به اطراف برگرداند، آن روز سودایی غریب در سرش بود و اصلاً حوصله نداشت که کاسبی فضول و بیکار او را به حرف بکشد.» (قدس، 1388: 155.)
تصاویر مطابق با واقعیت و هماهنگ با منابع تاریخی روایی است؛ همانگونه که می دانیم، به قول افلاکی شمس در خان شکرریزان یا شکرفروشان (افلاکی، 1362: 86.) و بنا به گفته سپهسالار در سرای برنجفروشان (سپهسالار، 1385: 106) در قونیه ساکن شد و حجره ای گرفت و بر در حجرۀ خود قفل بزرگی زد تا حاکی از آن باشد که بازرگانی سرمایه دار است. امّا در واقع سودای شمس غریب دیدار مولانا بود که از مدّتها پیش در جستجوی او همه جا را زیر پا گذاشته بود. شرح این گفت و شنود و نیت و قصد قبلی شمس که هدایت و تکامل مولانا ست، در مناقب العارفین و رساله سپهسالار ذکر شده و نویسنده نیز آن را نقل می کند امّا به گونهای عامیانه تر:
« الهام آمد كه به اقليم روم رو، تا به مقصود و مطلوب حقيقي برسي، كمر اخلاص در ميان جان بسته به صدق تمام و عشق عظيم جانب ملك روم روانه شد. بعضي گويند كه از دمشق به روم آمد و بعضي گفتند كه باز به تبريز رفته، به روم آمد؛ و چون به شهر قونيه وصول يافت، چنانك مشهور است در خان شكريزان نزول كرد، حجره ای بگرفت و بر حجره اش دوسه ديناري قفلي نادر مي نهاد، و مفتاح را در گوشه دستارچه قيمتي بسته بر دوش مي انداخت تا خلق را گمان آید كه او تاجر بزرگست…» ( افلاكي، 1362: 86. )
6. « با این همه در وجودش وجهی کبریایی موج می زد؛ با همه ژنده پوشی در هاله ای فاخر ره می زد حتّی اراذل برزن راه به رویش می گشودند . » (قدس، 1388 : 156.)
در کنار این توضیحات که شمس را دارای قدرتی مافوق طبیعی نشان می دهد، سخن از چیزهایی است که به پیچیده شدن و عجیب تر کردن چهره شمس کمک می کند. البتّه می توان گفت نویسنده از منابع تاریخ روایی نیز تا حدودی مدد جسته و به واسطه ذوق و تخیّل سرشارخود آنرا بارور کرده است؛ از آن جمله می توان به کلاه عجیب شمس که شبیه کلاه جهانگردان است، بردوش داشتن نمد سیاه و پوشیدن لباده کتان بازرگانان هندی و چارق چوپانان و داشتن کیسه دوره گردها بر دوشش اشاره کرد. همه این ها وقتی با آن وجه کبریایی جمع می شود، انسانی ماورایی و عجیب را در ذهن مجسم می کند که داشتن هرگونه تصوّری درباره او دور از باور نخواهد بود و همین توصیف دستمایه نویسنده می شود تا در ارائه دادن شخصیّتی ثابت و مشخّص از شمس وسواس به خرج ندهد، تا بدین وسیله پیچیدگی و مرموز بودن او را به نمایش بگذارد:
«همچنان منقولست كه روزي ]مولانا[ در ميدان دمشق سير مي كرد، در ميان خلايق به شخصي بوالعجب مقابل افتاد نمدي سياه پوشيده و كلاهي بر سر نهاده گشت مي كرد…» ( افلاكي، 1362: 82.)
«تا زمان خداوندگار هيچ آفريده را بر حال او اطّلاعي نبود و الحاله هذه هيچ كس را بر حقايق اسرار او وقوف نخواهد بود؛ پيوسته در كتم كرامت بود از خلق و شهرت خود را پنهان داشتي.» ( سپهسالار، 1385: 104.)
7. « همین غرور بود که مثل آواز خوش پرنده ای او را مشتاق صید این شهباز عالم علم و مدرسه کرده بود.» (قدس، 1388 : 156.)
تشبیه غرور به آواز خوش پرنده تصویری سوبژکتیو است که روی به سمت خیال دارد ومورد تأیید منابع تاریخی نیز هست، چراکه هدف شمس از آمدن نزد مولانا رها کردن او از قیل و قال مدرسه و شکستن غرور او بوده است :
«مرا در اين عالم با اين عوام هيچ كاري نيست، براي ايشان نيامده ام. اين كساني كه رهنماي عالم اند به حق، انگشت بر رگ ايشان مي نهم». (شمس تبریزی، 1369: 82 ؛ نیز نک: افلاکی، 1362: 650-652.)
8 . « صید و صیّاد، هر دو در دام بودند و یکی شده بودند و بال می زدند. » (قدس، 1388: 158.)
ذکر واقعه برخورد شمس با مولانا کاملاً واقعی و مطابق منابع تاریخی ذکرشده است؛ تصویر روی به سمت خیال دارد و ابژکتیو است. صید و صیاد داری درون مایه ای سوبژکتیواند. صیّاد شمس و صید مولاناست:
«همانا كه مولانا از استر فرود آمده از هيبت آن نعره ای بزد و بيهوش شد و تا يك ساعت رصدي خفته بود و خلق عالم در آن جايگاه هنگامه شد و چون از عالم غشيان به خودآمد، دست مولانا شمس الدين را بگرفت و پياده به مدرسه خود آورده، در حجره در آمدند، تا چهل روز تمام هيچ آفريده ای را راه ندادند؛ بعضي گويند: سه ماه تمام از حجره بيرون نيامدند.» (افلاكي،1362: 87.)
«گرفلاطون را رسد زين گون جنون دفتر طب را فروشويد به خون
آن چنان ديوانگي بگسست بند كه همه ديوانگان پندم دهند»
( همان:90.)
9. « شاید واقعاً آفاقی او را مسخ کرده باشد. می گفتند این غریبه می تواند باچشمانش در دم هرچه را می خواهد به آتش بکشد؛ می تواند در هوا بپرد؛ از پوستش بیرون بیاید، درآنی چند جا باشد و ناگهان غیب شود.» (قدس، 1388: 163.)
سیر داستان معطوف به منابع تاریخی روایی چون مناقب العارفین است که، شمس را دارای کرامات می دانسته اند. همچنین یادآور این نکته است که همه در عین نگاه منفی به شمس منکر قدرت خارق العاده او نبوده اند؛ سخن از کرامات است و همانطور که می دانیم کرامات خاص اولیاست. شمس هم قادر به کارهایی خارق العاده از جمله : پریدن در هوا، آتش کشیدن هرجا که اراده کند، غیب شدن و …. است. همه اینها در منابع تاریخی چون مناقب ذکر می شود. (افلاكي،631:1362.) نویسنده کرامات شمس را از زبان افراد نقل می کند و همین لفظ (می گفتند: ) حاکی از شک نویسنده است. او فقط نقل می کند، امّا ممکن است به آنچه گفته می شود، یقین نداشته باشد و همین می تواند نمودی از نوع نگاه نویسنده به شخصیّت شمس باشد. گویی هرچه که شمس را از قالب انسانی عادي – که دارای غرایز و نیازها و انگیزه های معمول است – خارج کند، با دیدگاه او سازگار نیست. در بیشتر موارد هنگامی که سخن از بعد روحانی شمس می شود، نویسنده فقط گفتهها را نقل می کند و بر آنچه میگوید، تأکیدی ندارد.
توصیفات همگی خیال گونه اند و روی به محورخیال دارند. سخن ازکرامات است وکرامات کارهای خارق العاده ايست که با واقعیّت جور در نمی آید، اگر چه که مردم آنرا باور داشته باشند. توصیفات همگی سوبژکتیو است و به برتری و غلبه شمس بر دیگران تاکید دارد.
10. «…تا اینکه از دور سایه ستبر و استخوانی پیرمردی را دیدند که با لبخندی کج به تیرک ایوان تکیه داده است.»(قدس، 1388: 172.)
تصاویر واقعی امّا در عین حال که ابژکتیو است، می تواند به معنای برتری شمس نیز توجه داشته باشد، همین لبخند کج میتواند حاکی از تمسخر دیگران و خود برتر بینی او هم باشد:
«اگر دشنام من به کافر صد ساله رسد مؤمن شود، اگر به مؤمن رسد ولی شود…»(موحّد،1369: 87.)
«وجود من کمیایی است که بر مس ریختن حاجت نیست. پیش مس برابر می افتد همه زر می شود. کمال کیمیا چنین باید.»(همان : 148.)
11. «پنداری هزار ساله است؛ یا زال زری پیرزاده. هیچ صورت خیالی نمی پذیرفت که او روزی کودکی ظریف یا نوجوانی سبز خط بوده است. او بیگمان از ازل همینگونه رند و زمخت و پیر بوده است.» (قدس،388 : 172-173.)
تصاویرخیال گونه اند سوبژکتیو؛ نویسنده از تخیّل خویش در ترسیم این چهره در ذهن کیمیا و سایر افراد حرم بهره جسته است.
12. « تعصّب یا غیرتی درکار نبود. او را پیر عجوزی بیش نمی دانست امّا همه افسانه هایی که پیرامون تواناییهای وراء طبیعی چشمان این مرد شنیده بود، به یکباره به مغزش هجوم آورده بودند.» (قدس،1388: 173)
توضیح :
تصویر شمس به عنوان پیرمرد تصویری واقع گرایانه و ابژکتیو است. امّا آنجا که سخن از تواناییهای ماوراءالطبیعی شمس است، دیگر تصاویر سوبژکتیو میشود و روی به عنصر خیال دارد که البتّه مورد تأیید منابع تاریخی هم هست و پاره ای از کرامّات شمس را می توان در مناقب العارفین مشاهده کرد. (ر.ک. افلاكی،1362: 623به بعد)
13. «کار آفاقی به جایی رسیده بود که بر در حجرۀ مولای روم می نشست و بنابر تشخیص خود از زایران و مریدان او نیاز می گرفت…لیکن وقتی پیر حریص را بر در شیخ و مراد نشسته می دیدند که به تشخیص خود برای تعیین درجه اخلاص هر مرید، وجوه ورودی و نیاز تعیین می کند، می شوریدند و خشم، به دشنام و عربده کشی و ناسزا گویی واشان می داشت.» (قدس، 1388 : 184.)
الفاظ به کار برده شده دربارۀ شمس چهره ای منفی از او ترسیم می کند. او آفاقی و باج گیر معرفی می شود. چیزی که مورد تأیید منابع تاریخی نیست. امّا باز نویسنده پیوند خود را با منابع تاریخی از دست نمی دهد:
«همچنان از یاران عتیق که دلشان بیت الله عتیق بود، چنان روایت کردند که پیوسته حضرت مولانا شمسالدین به حجرۀ مدرسه می نشست و حضرت مولانا را در حجرهای کرده از هر یاری که مولانا را میپرسید، میگفت: چه آوردهای و چه شکرانه می دهی؟ تا او را به شما نمایم…» (افلاكي، 1362: 683.) امّا او علل این باج گیری را بیان می دارد و میکوشد این دید منفی را تعدیل کند. زیرا گویا ظاهرا هدف شمس تعلیم بوده است، چنانکه بلافاصله بعد از نقل این داستان میافزاید: «روزی بوالفضولی گفته باشد که میگفت: تو چه آوردی که از ما چیزی میخواهی؟ گفت: من خود را آوردم و سر خود را فدای راه او کردم؛ همچنان کرد که فرموده بود.» (همان)
گویا نویسنده گاه در بیان خود دچار تزلزل می شود و این امر میتواند دلایل مختلفی داشته باشد از جمله:
1. قطع نکردن پیوند خود با منابع تاریخی روایی
2.عدم قضاوت قطعی داشتن
3. مرموز نشان دادن شخصیّت شمس
4. دگرگونی و بیثباتی احوال شمس وعجییب بودن وی بطوری که نویسنده گاه بواسطه تخیلّ آزاد خود و به منظور نشان دادن پیچیدگی شخصیّت شمس از قضاوت قطعی دربارۀ او خودداری می کند تا چهره ای جدید و در عین حال تفکّر برانگیز از وی ارائه بدهد.
14. « اگر ملاحظه پدر نبود، شاگردانش با نیم اشاره او در دم استخوانهای مردک اقوالی را توتیا می کردند. این همه بی آبرويی و رسوایی آیا بهای گرانی نبود برای تعلیماتی که یک دیوانه ادعا می کرد؟» (قدس، 1388 : 182.)
این تصویر شمس از دیدگاه علاءالدین است، که به زعم نویسنده رقیب عشقی شمس است. نویسنده با توسّل به تغییر زاویه دید و از زبان شخصیّت های گوناگون توصیفات مختلفی از شمس ارائه می دهد: مردک اقوالی، دیوانه، مایۀ رسوایی و بی آبرویی و… این مطالب در منابع تاریخی چون مناقبالعارفین (ر.ک. افلاکی،1362: 685-686 .) و رساله سپهسالار(ر.ک. سپهسالار،1385: 111.) به عنوان زمینه ایجاد قتل شمس مطرح می شود. تصاویر واقع گرایانه است؛ لفظ دیوانه در تاریخ و متون عرفانی نماد عقل کاملی است که، افراد معمولی قادر به فهم آن نیستند چرا که بیش از سایر افراد می دانند. درکیمیا خاتون هم کسانی که قادر به درک شخصیّت شمس نیستند، او را دیوانه می خوانند.
15. «…امّا نمی فهمید چرا خانواده اش که همواره دیده بودند مرغ جانش در قفس تن چگونه خود را به در دیوار میزند و در جستجوی حقیقت همه عمر و هستی خود را در رهن باخته است وشب و روز پیچان سرگردانی بوده است، شکرگزار عروجی نیستند که معلّمی یگانه ارزانی داشته است؛ معلّمی که چونان موهبتی الهی نازل و هستی او را از همه زنگارهای کسالت و پوچی و ابتذال روزگار زدوده بود و جانش را بسان منشوری بلورین تراش داده بود تا خرد ازلی در هیأت رنگین کمانی پاک و درخشان در آن منعکس شود و راه بر تیرگی و عفن و جهالت زمینیان بربندد.» (قدس، 1388: 186.)
مطالب ذکر شده در تأیید منابع روايي تاريخي است. (ر.ک. سپهسالار، 1385: 104.) شمس به قصد هدایت و عروج معنوی مولانا به سوی او می آید و همچون موهبتی الهی به او ارزانی داشته می شود و این تصویری واقع گرایانه است. امّا هنگامی که نویسنده به توصیف جان مولانا می پردازد، تصویر ارائه شده روی به سوی خیال دارد؛ عنصرتشبیه به خیال پردازی کمک می کند و می توان تصویر سوبژکتیو هدایت و رهبری شمس را بواسطه تشبیه تراش دادن جان مولانا توسط شمس دریافت کرد.
16. «شمس او را ثانیه ای رها نمی کرد، مثل مادری بود که نوزاد شیر خوارش را همه جا زیر نظر داشت. اگر سفر زمزمه می کرد، منعش می کرد؛ اگر کتاب پدرش (فوائد والد) را که لالای پیر و استادش شیخ ترمذی او را به خواندن هر روزۀ آن توصیه کرده بود در دست می گرفت، از راه می رسید و آن را به گوشه ای پرتاب می کرد؛ اگر دیوان اشعار شاعران محبوبش – عطّار و سنایی– را که با آن ها زندگی کرده بود، بر می داشت به سخره اش می گرفت. شمس برایش سر منزلی رقم زده بود که او نخست می بایست به آن جا می رسید؛ در غیر اینصورت لحظه ای فراغ از تعلیم و تعلّم و امتحان و حتّی گاه قهر وتنبیه جایز نبود.» (قدس، 1388 : 187.)
تصاویر همگی روی به محور واقعیت دارند در تصویر ابژکتیو «مادری که طفل شیرخوارش را رها نمی کند» می توان معنای سوبژکتیو نقش مراقب بودن شمس را دریافت. منابع روايي تاریخی در جهت همین مطالب است.( افلاكي،1362 :623.)
17. «شوهر محبوب و دردانهی مهربانش ملعبهی دست رندی شده بود که برای هیچ نوع تعدّی حتّی تجاوز به نوامیس آن خاندان پرآوازه مرزی نمی شناخت… » (قدس، 1388: 189.)
آنچه خانم سعیده قدس در باب کراخاتون آورده است، با داده های منابع تاریخی همچون مناقبالعارفین مطابق ندارد. افلاكي در این کتاب کرا خاتون را زنی عارف خوانده و حتی کرامّاتی را نیز بدو نسبت داده است. كرا خاتون اگرچه شاید از رابطۀ شمس و مولانا راضی نبوده باشد امّا قادر به درک آن هست. تصویر ارائه شده تصویری واقعی و ابژکتیو است و نویسنده این مطلب را به واسطه روانکاوی فردی و درونی شخصیّت بیان می کند: نه آنگونه که در منابع تاریخی آمده است:
«روزی مولانا شمسالدین به طریق امتحان و ناز عظیم از حضرت والدم شاهدی التماس کرد، پدرم کراخاتون را که در جمال وکمال جمیله زمان و ساره ثانی بود و در عفّت و عصمت مریم عهد خود، دست بگرفته در میان آورد! فرمود: که او خواهر جان من است، نمیباید.» (افلاکی، 1362: 621؛ نیز: همان: 336.)
18. «ترس همه، بیشتر از لبریز شدن کاسۀ صبر علاءالدین بود که به جای خون در رگ هایش آتش جریان داشت. همه نگران بودند که مبادا عاقبت آن نامعقولی قبیح از این جوان سربزند که بارها به زبان رانده بود: خضاب دادن دست به خون تبریزی!»