شمس، مولانا، تبریزی، عشق، مرتبۀ

بصیرت که اولاً کار هرکسی نیست در ثانی تنها با این دید است که می توان حقیقت و باطن او را دریافت.
2- شمس معشوق و سلطان الاولیاست. پس پیروی و تسلیم کامل در مقابل او واجب است و این چنین فردی که مقام او اعلای مقامات محبوبان است مولانا را عاشق و شیفتۀ خود می کند.
در رسالۀ سپهسالار رابطۀ شمس و مولانا عمیق تر بیان می شود:
« تا زمان حضرت خداوندگار هیچ آفریده را به حال او اطلاعی نبوده و الحاله هذه هیچ کس را بر حقایق اسرار او وقوف نخواهد بود.» (همان:104.)
همگی این جملات از نزدیکی این رابطه حکایت می کنند تنها مولاناست که از شمس و حقایق اسرار او آگاهی دارد و غیر از او هیچ کس از عهدۀ چنین کاری بر نمی آید و این بیانگر پیچیدگی و درونی بودن شخصیّت شمس است که شناخت رموز او کار هرکسی نیست.
پیش از آنکه به رابطۀ شمس و کیمیا بپردازیم، ابتدا لازم است توضیحی دربارۀ شمس و کیمیا بدهیم. همانگونه که می دانیم شمس، درویشی شوریده بود که از همان آغاز کودکی دارای حالات متفاوت و دگرگون با سایر همسالان خود بود. وی که همۀ عمر را در جستجوی یاری مصاحب و از جنس خویشتن به سر برده بود، سرانجام به مولانا رسید. از اینکه شمس دقیقاً که بود؟ اطّلاع دقیقی در دست نیست. امّا همین قدر می دانیم که با ورود به زندگی مولانا حیات او را دگرگون ساخت. البتّه شمس نیز در این رابطه بی بهره نماند. ثمرۀ این رابطه آشنایی با کیمیا خاتون، پروردۀ حرم مولانا –دختر همسر دوم مولانا- بود. وی پس از دیدار با این خاتون عاشق و دلباختۀ وی گردید. گویی کیمیا نهایت همۀ جستجوها و سرگردانی های شمس شوریده بود. نوعی تجربۀ جدید که او حتّی در سفرهای طولانی خود نیز نتوانسته بود آن را دریابد. این عشق برای مدّتی کوتاه توانست روح ناآرام و سرکش شمس را رام کند، امّا این آرامش کوتاه و موقّتی بود چرا که سیراب کردن روح غوغاگر شمس کار آسانی نبود. شمس عاشق کیمیا گردید. امّا این عشق جسمانی نتوانست روح او را که از تجربۀ عشق روحانی و جسمانی بی بهره نبود، ارضا کند و همین شاید یکی از دلایل پایان یافتن این رابطه باشد.
2-شمس و کیمیا خاتون
شمس در رسالۀ سپهسالار مشتاق انجام وصلت با کیمیاست. اگرچه، دراین باره به سخنانی اندک اکتفا می شود، امّا از ورای همین سخنان می توان دریافت که این ازدواج با خواست و میل درونی شمس همراه است.
« بعد از غیبت شمس و بازگشت او«حضرت مولانا شمس الدین»-رضی الله عنه- بعد از مدّتی مدید، کیمیا نام دختری را که – پروردۀ حرم حضرت خداوندگار بود- التماس نمود که در قید نکاح آورد و خداوند ملتمس ایشان را به خرّمی هرچه تمام تر مبذول فرمودند و خطاب ایشان را به خطبه مقرون کرد.» (همان:111.)
واژه« التماس» نمود خود بیانگر خواست قلبی شمس در این باره است و اینکه شمس پس از مدّتی مدید خواسته اش را مطرح می کند می تواند هم بیانگر شکل گیری یک رابطۀ عاشقانه در طی زمان باشد و هم ناشی از تردید شمس از بیان خواسته اش با خداوندگار که علل مختلفی از جمله: محدودیّت عرفا و ترس از زیر سؤال بردن عقاید و رسوایی را می توان از زمرۀ آن ها به شمار آورد.
3- رابطۀ شمس و سلطان ولد
در رسالۀ سپهسالار سلطان ولد مرید شمس الدین خوانده می شود.(ر.ک.همان،104.)
سلطان ولد به شمس اعتقاد و ارادتی وافر دارد او را سرور معشوقان و مرتبۀ آخرین ایشان می داند.
« عاشقان خدا را سه مرتبه است و معشوقان را سه مرتبه منصور حلاج-رحمه الله علیه- در مقام عاشقی از مرتبۀ اوّل بود- میانۀ آن عظیم است و آخرین عظیم تر- احوال و اقوال این سه مرتبه در عالم ظاهر شد. امّا آن سه مرتبۀ معشوقان پنهان است. از مرتبۀ اولیّن عاشقان کامل و واصل تنها نام شنیدند و در تمنّای دیدارش می بودند. از میان نام و نشان به کس نرسید. از آخرین خود هیچ نشنیدند.
مولانا شمس الدین تبریزی – عَظَّم اللهُ ذکرهُ – سرور پادشاه معشوقان در مرتبۀ آخرین بود.» (همان:105.)
درکتاب سخن از ارادتی مریدانه است، که طی مراتب و مراحلی صورت گرفته که همراهی سلطان ولد با شمس در راه بازگشت به قونیه می تواند در ایجاد آن مؤثّر باشد.
«در هنگام غیبت شمس سلطان ولد با تمامت یاران به بندگیش درآمده، سر به سجدۀ عبودیت نهادند و به شرف دستبوش مخصوص گشتند…. سلطان ولد از سرعشق و اختیار، نه اضطرار، در رکاب حضرتشان پیاده روان شد، چندانکه اشارت فرمودند که بهاء الدین برفلان مرکب سوار شو، فرمود:خداوندگار، شاه سوار و بنده سوار چگونه بُوّد؟» (همان:110.)
همگی این عبارات خبر از عشق و ارادتی خالصانه می دهد که با میل و اختیار خود سلطان ولد همراه است او نیز به مانند پدر، بزرگی روح شمس را دریافته و از این رو خود را در مقابل او بنده می داند.
4- شمس و علاء الدین
همانطور که گفته شد؛ سپهسالار از مریدان مولاناست. او وقایع و رابطه ها را مسالمت آمیز نشان می دهد. چهره ای که از مولانا و خانواده او و همچنین شمس، ترسیم می کند با ارادتی مریدانه همراه است. بنابراین در بیان گفتگو ها و مشاجره ها بیشتر جانب احتیاط را نگاه می دارد. مثلاً واقعۀ درگیری شمس و علاء الدین را این گونه بیان می کند:
«….چلبی علاء الدین – که فرزند متوسط خداوندگار بود و در حسن و لطافت و علم و فضل نازنین جهان- هرگاه که به دستبوس والده می آمد و از صحن صفّه عبور می فرمود و به تابخانه می رفت مولانا شمس الدین را غیرت ولایت در جوش می آمد. تا چند نوبت بر سبیل شفقت و نصیحت بدیشان فرمود: ای نوردیده! هرچند آراسته به آداب ظاهر و باطنی امّا باید که بعد از این دراین خانه تردد به حساب فرمایی.
این کلمه ایشان را دشوار نمود و منفعل گشت و نیز به واسطۀ آنکه دربارۀ سلطان ولد عنایت بیش می فرمود کدورتی در خاطر بود، در این حال مکرر شد….» (همان :111.)
در این قسمت از روایت اگرچه نویسنده با احتیاط تمام ماجرا را بازگو می کند تا هیچ کدام از طرفین مورد اتهام قرار نگیرد. امّا می توان دریافت که رابطۀ شمس و علاء الدین رابطه ای دوستانه نبوده است و بین آن دو کدورتی برقرار بوده و یکی از دلایلی که به این کدورت دامن می زده توجه بیشتری است که شمس در مورد سلطان ولد بکار می برد. کلمۀ غیرت در این عبارت شاید بتواند تداعی کننده این باشد که علّت اصلی این دشمنی ها یک مثلث عشقی باشد که دو طرف آن شمس و علاء الدین اند و همین مسأله است که باعث می شود تا عبور او از صحن تابخانه باعث رنجش شمس شود.
5-1-2 مثنوی ولدی:
در کتاب مثنوی ولدی سرگذشت مولانا و ظهور شمس به زبان شعر به تصویر کشیده می شود. ابتدا مفاهیمی ذکر می گردد و در ذیل آنها عباراتی منظوم برای تأیید آن مطالب آورده می شود. در بیشتر جاهای کتاب شاهد نفوذ و سیطرۀ شمس هستیم. باید به این نکته توجّه داشت که گرچه؛ سلطان ولد از سایر افراد خانواده به مولانا و شمس نزدیکتر است، امّا ارادت مریدانه اش به شمس و محبّتی که به پدر دارد سبب می شود تا سخنش سرشار از تمجید و تحسین باشد از این رو اعتماد صرف به سخن او جایز نیست.
روابط شمس و مولانا در مثنوی ولدی:
سلطان ولد شمس را خضر و مولانا را کلیم می داند بدین ترتیب غلبه را در این رابطه برای شمس قائل است.
«در بیان آنکه چنانکه موسی علیه السلام با قوّت نبوت و عظمت رسالت جویای خضر علیه السلام گشته بود مولانا
قَدَّسنا الله بِسرّه العزیز با وجود چندین فضایل و خصال و مقامات و کرامات و انوار و اسرار که در دور و طور خود بی نظیر بود و مثل نداشت طالب شمس الدین تبریزی قدس الله سره العزیز گشته بود.» (سلطان ولد،33:1376.)
« غرضم از کلیم مولاناست
آنکه او بی نظیر و بی همتاست.» (همان:33. )
«خضرش بود شمس تبریزی
آنکه با او اگر در آمیزی
هیچ کس را به یک جوی نخری
پرده های ظلام را بدری
آنکه از مخفیان نهان بود او
خسرو جمله واصلان بود او
اولیا گر ز خلق پنهان اند
خلق جسم اند و اولیا جان اند
جسم، جان را کجا تواند دید
راه جان را به جان توان ببرید
این چنین اولیا که بینا اند
از ازل عالم اند و والااند
شمس تبریزی را نمی دیدند
در طلب گرچه بس بگردیدند
غیرت حق ورا نهادن می داشت
دور از وهم و از گمان می داشت» (همان:34. )
شمس در اینجا از اولیای مستوری است که هرکسی را یارای شناخت او نیست.
از ابیات دیگر درباب رویارویی و آغاز رابطۀ شمس و مولانا می توان به ابیات زیر اشاره کرد:
«… دید آن را که هیچ نتوان دید
هم شنید آنچه کس ز کس نشنید
چون کشید از نیاز بوی ورا
بی حجابی بدید روی ورا
شد بر او عاشق و برفت از دست
گشت پیشش یکی بلندی و پست
دعوتش کرد سوی خانه خویش
گفت: بشنو شها از این درویش» (همان: 34. )
این ابیات اشاره به تأثیر شمس در تحوّل روحی و فکری مولانا دارد.
پس از بازگشت شمس پس از غیبت اوّلش مولانا بیش از پیش شیفته او می گردد:
«استغراق مولانا قَدَّسَنا الله بِسِره العزیز در عشق شمس الدین تبریزی عظّم الله ذکره و بی قراری و شور و جوش نمودن بیش از آنچه اوّل داشت:
« روز و شب در سماع رقصان شد
بر زمین همچو چرخ گردان شد
بانگ و افغان او به عرش رسید
ناله اش را بزرگ و خرد شنید » (همان: 47. )
وی مولانا را درویش و شمس را شه می خواند و بدین طریق به برتری شمس اذعان می کند. پس از غیبت دوبارۀ شمس مولانا برای جستجوی او با شور و شوقی هر چه تمام تر راهی شام می شود و همین آغازگر منزلی دیگر برای او می شود سلطان ولد در ابیات زیر سرانجام و ثمرۀ این رابطه را بیان می کند :
«شمس تبریز را به شام ندید
در خودش دید همچو ماه پدید
گفت اگر چه به تن از او دوریم
بی تن و روح هر دو یک نوریم
فهم ها کی رسد به حالت ما
چون نداریم در جهان همتا
من و او از چه رو همی گویم
چون که او خود منست و من اویم
بل همه اوست من در او دَرجَم
زو بود جمله دخلم و خرجم » (همان :50. )
و این فرجام عشقی راستین است، یکی شدن عاشق و معشوق. سلطان ولد ثمرﮤ تحوّل مولانا را رسیدن به مقام معشوق می داند :
« مولانا شمس الدین تبریزی عظّم الله ذکره جهت مولانا جلال الدین قَدَّسَنا الله بسرّه العزیز ظاهر شد تا او را از عالم عاشقی و مرتبه اولیائی واصل سوی عالم معشوقی برد زیرا از ازل گوهر آن دریا بود که کل شی یرجعُ الی اصلهِ. (همان :167.)
«رهبرش گشت شمس تبریزی
آنکه بودش نهاد خونریزی » (همان: 168. )
بنابر سخن سلطان ولد برخی اولیا مشهورند. بعضی مستور؛ وی مرتبه مستوران را بلندتر از مشهوران می داند و شمس را از مستوران می شمارد. وی برای عاشقان خدای تعالی سه مرتبه قائل می گردد؛ اوّل، میانه و آخر که بر عالمیان ظاهر و در کتب مسطور است.
امّا سه مرتبۀ معشوقان پنهان است (از مرتبۀ اوّل یعنی عاشقان کامل و واصل تنها نامی شنیده شده و دیگران را تمنّای دیدارآن هاست.
از نام و نشان میانین نیز کسی آگاه نیست و آخرین مرتبه نسبت به دیگر مراتب از اختفای بیشتری برخوردار است و قابل شناخت نیست. سلطان ولد مولانا شمس الدین تبریزی را سرور و پادشاه معشوقان (مرتبۀ آخرین) می داند. (ر.ک. همان: 240. )
رابطۀ شمس و سلطان ولد:
سخنانی که سلطان ولد درباب شمس می گوید حکایت از ارادتی خالصانه دارد. پس از غیبت شمس و بعد از آنکه مولانا در بی تابی او می سوزد؛ سلطان ولد به دمشق به جستجوی شمس رهسپار می شود و در رکاب او به قونیه نزد مولانا باز می گردد.
سلطان ولد صفاتی در مثنوی ولدی برای شمس آورده است که نمایانگر ارادت و رابطۀ او با شمس است:
« عارف الحقِّ معدنُ الاسرار
مَثلُ الشمس منبعُ الانوار
هائمٌ فیِِه عقلُ اهلِ الارض
جِسمُهُ فی القُلوبِ روحٌ مَحض
هُو فِی الخلقِ دائماً حَنّان
لیسَ فی قلبه سِوی المَنّان
مَظهرُ الحق جسمُهُ الطاهر
کُل منْ لایُحِبّهُ کافر
هُو فی الخلقِ رحمهٌ و امان
حُبه فی الجنان الفُ جِنان» (همان:116.)
گاه نیز صفاتی کلی را برای اولیا و انبیا ذکر می کند و شمس را از زمرۀ آن ها می شمارد:
« نطقشان از خدا بود نه ز خَود
شده فارغ همه ز نیک و ز بد» (همان :141.)
انبیا و اولیا حبیبان اند
که اندر اصلاح دین و ایمان اند» (همان :142.)
در بیان مقام شامخ شمس الدین تبریزی نزد حق تعالی در مثنوی ولدی چنین آمده است:
«… مولانا قدّسنا الله بسره العزیز در غیب مشاهده می کرد و قطبی را دید که چهار هزار مرید داشت. همه اولیا گشته و به حق رسیده، در چلّه از حق تعالی حالتی و مقامی می خواست که بدان نرسیده بود و در تمنّای آن یارب یارب می گفت تا حدی بزرگ بود که به موافقت او همه اجزای زمین و آسمان و ارواح سفلی و علوی یارب می گفتند. نور خدای تعالی به مقدار سِپری لطیف به گوش مولانا شمس الدین تبریزی عَظَّم الله ذکره می زد و می گفت: لبیک لبیک چون سه بار آن معنی مکرّر شد، شمس الدین از سر ناز گفت که، یارب آن شیخ می گوید، لبیک با او گو. » (همان: 244.)
5-1-3مناقب العارفین:
برای بررسی رابطه شمس و خانواده مولانا ناگزیر به درک پیوند شمس و مولانا هستیم.
1-رابطۀ شمس و مولانا
در مناقب العارفین شاهد غلبه و برتری مولانا هستیم. حتّی در اوّلین برخوردی که میان مولانا و شمس تبریزی اتّفاق می افتد و آغازگر حکایت شمس و مولاناست :
«همچنان منقول است که روزی ]مولانا[ در میدان دمشق سیر می کرد، در میان خلایق به شخصی بوالعجب مقابل افتاد، نمدی سیاه پوشیده و کلاهی برسرنهاده گشت می کرد؛ چون به نزدیک مولانا رسید، دست مبارکش را بوسیده گفت: صّراف عالم مرا دریاب؛ و آن حضرت مولانا شمس الدین تبریزی بود؛ و تا حضرت مولانا بدو پرداختن گرفت، در میان غلبه ناپدید شد؛ بعد از اندک زمانی حضرت مولانا عزیمت روم فرمود.» (افلاکی، ج1، 82:1362.)
با توجّه به متن مولانا از زبان شمس «صّراف عالم» نام برده شده یعنی او مقام تشخیص سره از ناسره دارد، مقامی که برتر از مقام شمس است. گویی او مدّت های مدیدی را در جستجوی مولانا به سر برده است. در جای جای مناقب در کنار مدح و منقبت مولانا و بیان کرامات بسیار او در والابودن مقام شمس هم سخن گفته می شود.
شمس و مولانا همدیگر را در می یابند با هم به خلوت می نشینند و هر دو شیفتۀ همدیگر می گردند، پس از آن مولانا درس و وعظ را رها کرده، پیرو تعالیم شمس که سرشار از عشق و شور و مستی است می گردد. تشخیص اینکه در مناقب العارفین برتری و غلبه با مولانا ست یا شمس شاید کمی مشکل به نظر بیاید اگرچه قسمت عظیمی از کتاب به مناقب مولانا اختصاص دارد، امّا این شمس است که از مولانا انسانی دیگر می آفریند. انسانی که اگرچه شاید مورد غضب برخی از ساده اندیشان و سطحی نگران باشد، امّا آینۀ تمام نمای یک انسان از خویشتن رها و به حق پیوسته است.
این شمس است که شیفتۀ کلام مولانا می گردد و از هیبت سخن او بیهوش می گردد:
«… همانا مولانا شمس الدین نعره ای بزد و بیفتاد، حضرت مولانا از استر فرود آمده ائمه را دستوری داد؛ فرمود که او را برگرفتند و به مدرسۀ مولانا بردند و گویند تا به خود آمدن وی سر مبارک او را به سر زانو نهاده بود؛ بعد از آن دست او را بگرفته روان شدند و مدّتی مدید مصاحب و مجالس و مکالم همدیگر بودند.» (همان، ج2 :620.)
شیفتگی ابتدا از جانب شمس الدین بیان می گردد؛ امّا در شمس الدین چیزی هست که مولانا آن را در می -یابد گویی مولانا هم از مدّت ها پیش در انتظار شمس بوده است.
در برخی قسمت های مناقب شاهد بیان ماجراها و حکایات و نشانه هایی هستیم که همگی یادآور قصّۀ موسی(ع) و خضرنبی است. حتّی فراق شمس یادآور« هذا فراقُ بَینی وَ بَینَک» خضرنبی و موسی(ع) است:
«همچنان حضرت سلطان العارفین چلپی عارف قَدَّس الله سِرَّهُ العزیز از حضرت ولد عَظَّمَ اللهُ ذِکرَهُ روایت کرد: که روزی مولانا شمس الدین به طریق امتحان و ناز عظیم از حضرت والدم شاهدی التماس کرد؛ پدرم حرم خود کراخاتون را که در جمال و کمال جمیلۀ زمان و سارۀ ثانی بود و در عفّت و عصمت مریم عهد خود، دست بگرفته به میان آورد؛ فرمود که او خواهرِ جان من است نمی باید؛ بلک نازِ نازنین شاهد پسری می خواهم که به من خدمتی کند؛
فی الحال فرزند خود سلطان ولد را که یوسف یوسفان بود پیش آورد و گفت: امید است که به خدمت و کفش گردانی شما لایق باشد؛ فرمود که او فرزند دلبند من است؛ حالیا قدری اگر صهبا دست دادی اوقات به جای آب استعمال می کردم که مرا آن ناگزیر است؛ همانا که حضرت پدرم به نفسه بیرون آمده دیدم که سبویی از محلۀ جهودان پرکرده و بیاورد و در نظر او بنهاد؛ دیدم که مولانا شمس الدین فریادی برآورد و جامه ها برخود چاک زده و سردر قدم پدرم نهاد و از آن قوّت و مطاوعت امر پیرحیرت نمود؛ فرمود که: به حقّ اوّل بی اوّل و آخر بی آخرکه از مبدأ عالم تا انقراض جهان مثل تو سلطانی دلدار محمّد خود درجهان وجود نه آمد و نه خواهد آمدن و هماندم سرنهاده مرید شد، فرمود که من نهایت حلم مولانا را امتحان می کردم و آن توسّع باطن از آن ها نیست که در حیّز چیز گنجد.» (همان :621-622.)
دراین حکایت که چارچوب آن شباهت بسیار زیادی با حکایت موسی(ع) و خضر نبی دارد، تفاوت های آشکاری را نیز شاهد هستیم.
1- موسی مطیع بی چون و چرای خضرنیست. مدام از علّت وقایع پرس و جو می کند و همین بیانگر این است که هنوز تسلیم امر او نشده است. امّا مولانا هرخواستۀ شمس را بی چون و چرا می پذیرد.
2- شمس مولانا را والامقام می پندارد و عیار و عشق و میزان حلم