شمس، مولانا، زن، کیمیا، فراق

از رجال عمدۀ سلجوقیان روم و از ارادتمندان خاصّ مولانا بودند و در بسیاری از مجالس مولانا حضور دارند)، از برهان الدّین محقق ترمذی، شمس الدین تبریزی و صلاح الدین زرکوب نام می برد.» (همان : 20.)
در مقالات هم گاهی سخنانی گفته می شود که حرف دل مولانا دربارۀ شمس است بطور مثال :
«چون تو می خواهی که جایی روی، اوّل دل تو می رود و می بیند و بر احوال آن مطّلع می شود. آنگه دل باز می گردد و بدن را می کشاند. اکنون این جملۀ خلایق، نسبت به اولیا و انبیا، اجسامند. دلِ عالم ایشان اند.» ( همان : 53. )
« هر جا که باشی و در هر حال که باشی، جهد کن که محب باشی و عاشق باشی.» ( همان : 53. )
گاهی نیز این تعالیم شمس است که از زبان مولانا بیان می گردد :
« لازم نیست که هر که خوب باشد، محبوب باشد. خوبی جزء محبوبی است و محبوبی اصل است. چون محبوبی باشد، البتّه خوبی باشد. جزو چیزی از کلش جدا نباشد و ملازم کل باشد.» ( همان :60.)
همانطور که می دانیم از نظر شمس هم لازمۀ محبوبی خوبی نیست خود او در مقالات می گوید : من کافران را از مسلمانان بیشتر دوست دارم.
«گفت: من کافرم و تو مسلمان، مسلمان در کافر درج است، در عالم کافر کو تا سجودش کنم؟ و صد بوسه دهم.» (همان: 143.)
«هر مسلمانی را ملحدی دربایست است، هر ملحدی را مسلمانی. در مسلمانی چه مزه باشد؟ در کفر مزه باشد.
از مسلمان هیچ نشان و راه مسلمانی نیابی؛ از ملحد راه مسلمانی یابی.» (همان:144.)
« علم ها همه نقش اند.. چون جان گیرند ؟ همچنان باشد که قالبی بی جان، جان پذیرفته باشد. اصل این همه از علم ها از آن جاست – از عالم بی حرف و صوت در عالم حرف و صوت نقل کرد.» (همان : 170.)
یکی دیگر از تعالیم شمس مبارزه با علم ظاهر است. او عالم علم لدنّی است و منشأ همۀ علم ها را علم ازلی و ابدی می داند که از عالم مادّه جداست.
در حکایتی که مربوط به شمس تبریزی است مولانا به عنوان یک عاشق سینه چاک غیرت و تعصّب خود را دربارۀ شمس علناً اظهار می دارد. حتّی به معاندان او فحش می دهد و آن ها را غَرخواهر می خواند و به انواع اولیا اشاره می کند برتر از همۀ اولیا مستوران حق را می داند که همه در جستجوی آن هایند و شمس را از زمرۀ این اولیا می شمارد و به نحوی به او اشاره می کند و بیان می کند که بدون ارادت این اولیا نه می توان دید و نه می توان شناخت و او شمس را سبب بصیرت و آگاهی خویش معرفی می کند. (ر.ک. همان : 179.)
5-4 بررسی رابطۀ شمس و مولانا از منظر منابع تحقیقی:
آثار تحقیقی دربارۀ زندگینامۀ مولانا بسیار زیاد است و به تبع هر جا سخن از مولانا می شود، نمی توان منکر نقش و حضور حیات بخش شمس شد این آثار تحقیقی به دو گروه تقسیم می شوند:
1 – آثاری که بیان زندگینامۀ مولانا را اساس کار خود قرار داده اند و ضمن آن به نکاتی دربارۀ مولانا و شمس و رابطۀ آن دو، و صحت روایات ارائه شده دربارۀ آن ها اشاره می کنند؛ «پلّه پلّه تا ملاقات خدا» از زرین کوب و«مکتب شمس» از انجوی شیرازی به این طریق نگارش یافته اند.
2 – دسته ی دوّم آثاری هستند که اگر چه در آن ها به زندگی مولانا پرداخته شده، امّا به جنبه هایی از افکار و اندیشۀ مولانا و به ویژه شمس که به آن ها توجّهی نشده می پردازند. از جمله «تجلّی زن در آثار مولوی» از زلیخا ثقفی و همچنین «خط سوّم» ناصر الدین صاحب الزمانی.
همگی این آثار به زندگی مولانا و شمس پرداخته اند. امّا دستۀ اوّل به بیان زندگینامه و دسته دّوم آثار به بررسی افکار و اندیشه هایی که به شناخت شخصیّت شمس و مولانا کمک می کند می پردازند. البتّه در این باره تقسیم بندی های دیگری نیز می توان قائل شد: مثلاً آثار تحقیقی داخلی و خارجی یعنی آثاری که توسط نویسندگان داخل کشور نشر یافته اند و آثاری که نویسندگان خارجی آنها را به نگارش درآورده و ترجمه شده اند.
5-4-1 «شمس تبریزی» از موّحد
سخن گفتن شمس تبریزی از موطنش، تبریز بنا به گفتۀ موّحد با نوعی غرور و تفاخر همراه است و آرزو دارد که مولانا را با خود به آنجا ببرد تا جماعت اولیای آن جا را ببیند. این گفته ها این گمان را تقویت می بخشد که شمس خود، یکی از اولیاست.
1- شمس و مولانا
موحّد شمس را شافعی مذهب و اهل تساهل نسبت به سایر مذاهب می داند و مولانا دارای مذهب حنفی کسی که از متون فقهی کتاب هدایۀ مرغینانی را درس خوانده- معرفی می شود.
در هر حال شمس به رغم داشتن مشرب عاشقانه ارتباط خود را با عالم فقاهت از دست نمی دهد و شاید همین نقطۀ شروع رابطۀ شمس با مولانا که عالمی فقیه است می شود.
موّحد علّت فراق شمس را به پختگی و کمال رسیدن مولانا معرفی می کند و دلایلش را هم بدین گونه بیان می کند:
« فراق پخته تر می کند و چون مولانا شیخ شهر بود و در وضعیّتی نبود که بتواند به سفر برود چنین بود که شمس هرچندگاه یک بار به سفر می رفت و مولانا را به حال خود رها می کرد و مولانا خود به این نکته واقف است و می داند که فراق شمس فراق مصلحتی است برای تذهیب او.» (موحّد،75:1379.)
در این بیان دو نکته توجّه ما را به خود جلب می کند:
1-«سفر»که لازمۀ راه سیر و سکوت و رسیدن به کمال است و از این رو مولانا یک سالک است و اینکه شمس سفر را برای تکامل او لازم می بیند، نشانی از مراد بودن او دارد. امّا شمس رابطۀ خود را با مولانا در حیطۀ پیر و مرادی نمی داند و خود بیان می دارد که:
« من بر مولانا آمدم، شرط این بود اوّل آنکه نمی آیم به شیخی؛ آنکه شیخ مولانا باشد او را هنوز خدا بر روی زمین نیاورده باشد و بیشتر از بشر نباشد؛ من نیز آن نیستم که مریدی کنم. (همان:178.)
2-مولانا خود به این فراق آگاهی دارد در صورتی که در همه منابع تحقیقی اینگونه نیست و مولانا از فراق شمس ناله ها و سوزها سرمی دهد.که در صورت آگاهی این ناله ها موجّه به نظر نمی رسید.
شاید بتوان رابطۀ شمس با مولانا را از سه طریق بررسی کرد:
1- تصویری که از شمس درکلام مولانا هست:
سراسر دیوان شمس و نیز در جاهایی از مثنوی شاهد حضور همه جانبۀ شمس و تعالیم او هستیم که، ضمن حکایات و شعرها جلوه گری می کند.
« مولانا از همان ابتدای وصول به شمس تا پایان عمر همچنان از او سخن گفته است. زمانی زیر ﺗأثیر جادوی حضور او و زمانی دیگر در تب و تاب فراق های کوتاه و نابهنگام او، و آخر سر در سوز و گداز از هجران دائمی و اجل محتوم او.» (همان: 155.)
دراین نقل قول نکاتی مورد بررسی است:
1- ﺗأثیر بی چون و چرای شمس در شاعری و سخنوری مولانا.
2-واژۀ «اجل محتوم» که بیانگر باور نویسنده به مرگ شمس و قبول آن از طرف مولاناست.
«- گاهی که چون سایه در پی او بود و گاهی که در غیبت وی چون برّه ای گمشده، مضطرب و سراسیمه بود، تا آنگاه که او را در خود یافت و آرام پذیرفت- در تمام این احوال مولانا همچنان از شمس گفته است:
« شاه ما از خواب و بیداری برون
در میان جان ما دامن کشان
مفخرتبریزیان، شمس حقّ و دین، بگو
بلکه صدای توست، این همه گفتارمن» (همان:155.)
در این بیان نیز نکاتی درخور توجّه است:
الف-پذیرش مرگ شمس از جانب مولانا.
ب-یکی شدن و آمیختن مولانا با او، به نوعی گمگشتگی در وی.
2- برتری مقام و تکریم شمس از زبان مولانا:
شمس از چنان مقام والایی نزد مولانا برخوردار است که او حتّی گاهی از ذکر نام شمس خودداری می ورزد:
« مولانا هیچ گاه نام او را نمی برد در مثنوی و در فیه مافیه به ذکر لقب او؛ « شمس تبریزی» یا « شمس الدین تبریزی» اکتفا می کند. در جایی از مثنوی هم از او به عنوان «شیخ دین» و درجایی از مکتوبات به عنوان« سلطان الفقرا عَظَّم اللهُ قَدره» یاد شده است. در نسخه های خطی مقالات حتّی گاهی از به قلم درآوردن کلمۀ شمس خودداری نموده و به جای آن حرف «ش» را نوشته اند.
چنانکه به جای کلمۀ مولانا حرف «م» نوشته شده است. و اینها همه به نشانی احترام و تکریم شمس است.» (همان:175.)
شمس و یگانگی با او در هر لحظه برای مولانا گشایش و رهایش را به همراه دارد.
3- پیچیدگی رابطۀ شمس با مولانا:
شمس در تعلیم مولانا با دشواری هایی روبروست. مشرب شمس عمل و تجربه است او میلی به نوشتن و علوم نظری ندارد و داشته هایش را به صورت عملی در اختیار مولانا قرار می دهد و از او نیز می خواهد تا بدین راه درآید. البتّه؛ باید توجّه داشت دل کندن مولانا از علوم نظری و روی آوردن یکبارۀ او به حیطۀ عمل کارآسانی نبود و تنها عشقی ورای توصیف می توانست راه گشا باشد.
« تو می خواهی که به علم معلوم کنی، این را رفتن می باید و کوشیدن.» (همان: 197.)
در نهایت بهترین تعبیری که از این رابطه می توان در کتاب موحّد از آن نام برد همان« مَرَج البحرین » است که « این نام از آیه 19 سورۀ الرحمن قرآن گرفته شده است. مَرج هم مانند ﻣزج به معنی آمیختن است. منتها نه مخلوط کردن و در هم ریختنی که محتاج نوعی اجبار و دخالت عاملی از خارج باشد. مَرج رها کردن دو چیز است به خود و بند برداشتن از جلوی آن ها تا درهم شوند.» (همان : 108.)
شمس و مولانا هردو، دو دریای جوشان بودند علم ظاهر و قیودی که پای بست مولانا شده بود باید از میان برداشته می شد تا این دو درهم امتزاج یابند و یکی شوند، یگانگی ای که دیگر جایی برای جدا شدن و من و تویی باقی نمی گذارد و سراسر یگانگیست.
5-4-2 عشق نوازی های مولانا از جلال ستّاری:
ستّاری لقب کیمیاگار و خداوندگار را برای مولانا می آورد، امّا برای شمس لقبی ذکر نمی کند. او این دیدار را به کیمیا سنجی و کیمیا سازی شبیه می داند. ( ر.ک. ستاری، 1384 : 5.)
2-شمس و سلطان ولد
سلطان ولد از ارادتمندان شمس است و می داند که حضور او برای پدر هدیه ای الهی است. ذکر سخنانی از ولد که ستاری به آن ها رجوع می کند؛ این موضوع را تأیید می کند:
« مولانا شمس الدین تبریزی جهت مولانا جلال الدین ظاهر شد تا او را از عالم عاشقی و مرتبۀ اولیایی واصل2، سوی عالم معشوقی برد، زیرا از ازل، گوهر آن دریا بود.»
و شمس، خود «سرور پادشاه معشوقان» لقب داشت که آخرین مقام، معشوقی است.
البتّه او پدرش را شایستۀ این عروج می داند و اعلام می کند که از آغاز گوهر دریای ازل بود، امّا اشارتی می خواست که آن هم به واسطۀ شمس الدین محقّق شد. برای این کار مقدّماتی لازم بود که بدین ترتیب فراهم شد.
شیخِ استاد گشت نوآموز
درس خواندی به خدمتش هر روز
منتهی بود مبتدی شد باز
مقتدا بود مقتدی شد باز3
پس کار اصلی شمس رساندن مولانا به مقام معشوقی است یعنی برترین مقامات است.
3- شمس و کیمیا خاتون
برای دریافت رابطۀ شمس و کیمیا در کتاب ستّاری بهتر آن است که به دیدگاهی که او از زبان شمس دربارۀ زنان بیان می کند نظری بیافکنیم.
شمس و دیدگاهش دربارۀ زن:
«مولانا و شمس البتّه به زن بی التفات نبودند، امّا این لطف و عنایت هیچگاه از نوعی احساس بی اعتمادی در حقّ زن که با تحقیر و کوچک شمردن و فرو داشت پهلو می زند، خالی نیست. »( همان : 75.)
با بیان این نظر می توان رفتار شمس را در مواجهه با کیمیا پیش بینی کرد. رفتاری حاکی از عدم اعتماد کامل که با نوعی سلطه جویی همراه است. البتّه باید توجّه داشت که؛ ستاری سخنان دیگری از شمس را برای تبیین هرچه بیشتر موضوع بیان می کند.
چنانکه در مقالات هم چنین می گوید : «از اتّصال هر ستاره به برجی، چیزی تولّد می کند، چنانکه از اتصال مرد به زن.» و در ریاضات و قهر نفس تا آنجا پیش نمی رود که از گزاردن حق غریزۀ جنسی غفلت ورزد، زن را که نه جهود است و نه خصم و نه کافر، صاحب نفسکی « پلید تاریک ژنده » می داند :
« نفس، طبع زن دارد؛ بلکه خود زن، طبعِ نفس دارد.» ( همان : 78.)
طبق گفته ستّاری شمس کیمیا را بسیار دوست می داشته است. او این مسئله را به گواهی مولانا اظهار می دارد:
«شمس تبریزی زنی کیمیا نام داشت « زیبا و پارسا » ( جمیله و عفیفه ) « پروردۀ حرم حضرت خداوندگار» و از منسوبین او که به شهادت مولانا، خاطر شمس را به وی « تعلّق عظیم » بود و مولانا به التماس شمس پس از بازگشتش از دمشق، کیمیا را بر وی خطبه کرده بود، چون شمس را نسبت به او عُلقۀ خاطر بسیار بود.» ( همان : 80- 81.)
ولی علّت مرگ او خشم گرفتن شمس بر او و درد گردن عنوان شده است.
4- شمس و کرا خاتون
برای بررسی این رابطه باید به نکاتی چند دربارۀ مولانا و زندگی زناشویی او اشاره کرد:
« مولانا دو زن داشت؛ گوهر خاتون دختر خواجۀ شرف الدین لالای سمرقندی« در غایت خوبی و لطافت و در جمال و کمال نظیر نداشت » و دیگری کراخاتون قونیوی بیوۀ جوانی که مولانا پس از وفات نخستین همسرش با وی وصلت کرد….این کراخاتون پیداست از زن دیگر، محبوب تر و به نزد مولانا نزدیک تر و مهربان تر بوده است، زیرا که در رسالۀ سپهسالار و مناقب العارفین، مطالب بسیار در احوال مولانا از او روایت کرده اند.» (همان: 88.)
این بیان تا حدّی می تواند در ترسیم رابطۀ شمس با همسر مولانا نیز ما را یاری کند. از آنجا که می دانیم، مولانا شیفته و دلباختۀ شمس است و هیچ توهین و سرزنشی در باب او را بر نمی تابد. یقیناً همسرش هم از این موضوع به خوبی آگاهی دارد و با این مسأله کنار آمده که توانسته است جای خود را در قلب مولانا حفظ کند. چنانکه می دانیم بعد از شمس مولانا از علایق گذشته رها می شود پس می توان نتیجه گرفت؛ رابطۀ شمس و کراخاتون به نوعی مبتنی بر مسالمت بوده است.
5- شمس و علاءالدین
در همه کتاب هایی که در باب شمس و مولانا نوشته شده علاء الدین سردستۀ مخالفان شمس تبریزی و فرزند ناخلف مولاناست و یا اینکه در باب قتل یا غیبت شمس به عنوان عامل اساسی از او نام می برند.
اما در این کتاب خبری از قتل نیست. علاءالدین از مخالفان شمس به حساب می آید. نویسنده شمس را «حسد پیشه» معرفی می کند و بیان می کند که شمس نمی تواند عبور و مرور علاءالدین از صحن تابخانه را طاقت بیاورد علاءالدین نیز از حیث عمل و عقیده با شمس سر سازگاری ندارد.
5-4-3 بررسی روابط مربوط به شمس با خانواده مولانا در خطّ سوم صاحب الزمانی :
صاحب الزمانی در بیان رابطۀ شمس با مولانا به همان سخنان افلاکی و سپهسالار اکتفا می کند. چه در باب روابط و چه در باب مرگ اساس کارش را این دو منبع قرار می دهد. وی شمس را پایه گذار مکتب مولویه می خواند.
در این کتاب بیشتر به بیان حالات و ویژگی های درونی و ذهنی شمس پرداخته می شود و نویسنده سعی
می کند عملکرد شمس را با توجّه به اندیشه هایش توجیه پذیر جلوه دهد؛ (ر.ک. صاحب الزمانی، 1351 : 77.)
2- شمس و سلطان ولد :
سلطان ولد از آغاز شیفتۀ مرام شمس می شود. امّا مُهر قبول شمس را پس از سفر دمشق و همراهی با او دریافت می کند.
« پس از بازگشت شمس از دمشق و همراهی با سلطان ولد مولانا شمس الدین، خدمات و الطاف حضرت ولد را، در بندگی مولانا، تقدیر می کرد، و بشاشت می نمود، و می فرمود که:
من بهاء الدین را چنین گفتم، و او چنان گفت و جوابم داد. اکنون مرا از موهبت حق تعالی دو حالت است:
یکی « سَر » دوّم « سِّر » سَر را در راه مولانا، به اخلاصِ تمام فدا کردم و سِّر خود را به بها الدین بخشیدم، تا حضرت مولانا، شاهد حال باشد. چه اگر بهاءالدین را، عمر نوح بودی، و همه عبادت و ریاضت، صرف کردی، آنش میسر نگشتی که در این سفر از من به وی رسید! » ( همان : 31.)
5-4-4 بررسی رابطۀ شمس با خانوادۀ مولانا «در تجلّی زن در آثار مولوی» از زلیخا ثقفی:
1- دیدگاه شمس و مولانا دربارۀ زنان
نویسنده در این کتاب بیشتر به بیان دیدگاه مولانا و سپس شمس دربارۀ زنان می پردازد.
عارف وارسته ای چون مولانا نمی تواند به زن بی توجّه باشد وی زنان را بی پروا و آشکارا در اجتماع می پذیرد و برای آن ها تفوّق قائل است. روش زندگی او، اختیار کردن زن پس از مرگ همسر اول و نیز نداشتن کنیز این اندیشه را ثابت می کند. ( ر.ک. ثقفی، 1384 : 51.)
«در مورد شمس تبریزی نیز تا جایی که می توان فهمید و از مقالات استنباط می گردد، تا زمانی که کیمیا خاتون را ملاقات نکرده بود، علاقه ای به زن نداشت و در مورد او نمی اندیشید و حتّی ازدواج نکرده بود. ولی علاقه اش به این خاتون و ماجراهایی که داشته، نشان می دهد که تغییر عقیده داده بود و شاید یکی از علل ترک قونیه مرگ ناگهانی همسر محبوبش بوده است.
او در مقالات می گوید : «زن را همان به که پَسِ دوک نشیند در کنج خانه، مشغول خدمت به آن کسی که تیمار او کند.» (همان :56.)
با توّجه به آن که مولانا مریدان فراوانی داشت که زن بودند می توان دریافت که او مخالف پوشیدگی و دور بودن زن از اجتماع است. نظر شمس نیز پس از دیدار کیمیا خاتون و دلباختگی به او تاحدّی تعدیل یافته است. شمس همۀ عمرش در جستجو گذرانده، بی تابی ها و ناآرامی هایش مجالی برای پرداختن و تفکّر دربارۀ
زنان را به او نمی دهد.
5-4-5 بررسی رابطه شمس با مولانا و خانواده او در سّرِنی از زرین کوب:
1-شمس و مولانا
چیزی که نویسنده در رابطۀ شمس و مولانا به آن تاکید دارد این است که شمس مولانا را از علم ظاهر که به نوعی با جاه و تفاخر عالمانه همراه بود رهانید.
« ملاقات شمس تبریز که مسیر حیات او را دگرگون کرد در واقع اثر عمده اش همین نکته بود که وی را از این تعلّق و تقیّد فوق العاده به علم ظاهر و از عشق به شأن و جاه فقیهانه که تا حدّی از میراث روحانی پدرش بهاء ولد به وی رسیده بود رهایی داد و با عالم عشق و جذبه اش آشنایی بخشید.» ( زرین کوب،1364 : 97.)
نویسنده اعتقاد دارد این عمق تحوّلی است که شمس در مولانا ایجاد کرد وگرنه صرفاً سؤال مزبوری که:
« محمد بزرگتر بود یا بایزید؟» که در تمامی منابع تاریخ روایی و تحقیقی بیان شده نمی توان این چنین دگرگون کننده باشد و شایعات و روایاتی که در این باب ذکر شده کار افرادی چون یاران مولانا است که حیرت و تعجّب خود را دربارۀ تغییر ناگهانی مرادشان بدین وسیله تفسیر و توجیه می کردند. ( ر.ک. همان : 100.)
در این کتاب نیز سخن آن چنانی از رابطۀ شمس و خانواده مولانا نیست. ویژگی هایی که زرین کوب