شمس، مولانا، (همان:، ، تویی،

میان طرفداران خود انتقال دهند. از ثمرات این حکایات نکات اخلاقی نهفته در آنها بود که تأثیر بسزایی در پرورش فکری مریدان داشت. از طرفی بیان این حکایات به صوفیه این امکان را می داد تا با بیان سادۀ این حکایات از دشواری زبان خود بکاهند. ( ر.ک. همان: 79.)
کلیاتی در باب شمس و تعالیم وی و سیمای او در غزلیات:
4-1 علل ابهام و ناشناخته بودن شمس تبریزی:
علل این ابهام را می توان در مواردی خلاصه کرد:
1-مهمترین این عوامل شاید سایۀ ستبر و سنگین مولانا بر زندگی او باشد که با فقاهت و وجاهت خود جایی برای توجّه به شمس- که درویشی بی دم و دستگاه و بی سامان بود- باقی نمی گذاشت. در منابع چه تاریخی و تحقیقی و معاصر حضور شمس به واسطۀ مولانا و ﺗﺄثیری که بر زندگی او دارد رنگ می گیرد.
2-شمس بنابر عادت صوفیه اصراری بر مکتوب کردن سخنان و تعالیم خود نداشته، تنها نوشته ای که از او در اختیار است مقالات است که آن هم توسط خودش گردآوری نشده، دیگران هم اگر دربارۀ او سخنی گفته اند، حاصل شنیده های آن ها است و نه مشاهده هایشان. همۀ این مطالب بعلاوه تلاشی که خود شمس بر ناشناس ماندن می کند در این راستا مؤثرند.
3-از دیگر دلایل می توان به مخالفان و معاندان شمس تبریزی که در رأس آن ها مریدان مولانا و حتّی فرزندش-علاءالدین- قرار داشت، اشاره کرد، که تا مدّت ها بعد سعی در پنهان داشتن و تخریب چهرۀ فردی که مرادشان را رسوا ساخته و از آن ها ربوده بود، داشتند.
4-دلیل دیگر محدود بودن روابط شمس با مردم بود، به علاوه شمس شخصیّتی منحصر به فرد و بیگانه با دیگران داشت که هرکسی قادر به درک ابعاد پیچیدۀ آن نبوده و نیست.
4-2شمس در غزلیّات شمس:
تصویر شمس درغزلیّات مولوی به دو صورت نمایان است، نخست به عنوان مصاحب و همنشینی که مولانا از مراقبت و ارشاد او بهره مند می گردد و دیگر شمسی که مولانا در سوز و گداز جدایی از وی به غزلسرایی می پردازد.
از میان القاب و صفاتی که در غزلیّات مولانا برای شمس آمده است، برخی تناسب بیشتری با ویژگی های درونی او دارد. البتّه باید توجه داشت که، واژۀ شمس گسترۀ معنایی وسیعی دارد. «دلالت های واژۀ «شمس»، یک سویۀ نیست و گسترۀ معنایی آن، همواره در طول یک پیوستار، در نوسان است و به ندرت می توان موردی یافت که این کلمه صرفاً بر یک معنی واحد یا یک حوزۀ معنایی واحد تخصیص یابد.
اگر بتوانیم تمایزی در کاربردهای مختلف کلمۀ شمس و اقران آن در غزلیّات مولوی، قایل شویم، به ناچار بر اساس برجسته شدن یک یا چند مؤلفۀ معنایی آن در کاربردهای مورد نظر خواهد بود، تشخیص چنین تمایزی و یا فرض وجود یک تمایز قطعی ، ممکن نیست.» (محمدی آسیابادی، 1387: 23.)
ذکر نمونه ای از صفات:
1)یوسف
1- غریبی یوسف در مصر یادآور غربت شمس در قونیه است و در کنار یوسف از گروهی که معاندان اویند سخن به میان می آید، که می تواند اشاره به طرفداران و مریدان مولانا که مخالف شمس اند داشته باشد.
2- زیبایی روح و اندیشۀ شمس تداعی کنندۀ زیبایی بی نظیر یوسف است.
3- قدرت افسون کننده گی که در هر دو قابل مشاهده است.
ذکر نمونه ها با مفاهیم مختلف:
ای یوسف خوش نام ما، خوش می روی بر بام ما
ای در شکسته جام ما، ای بردریده دام ما (شفیعی کدکنی، 1384: 6.)
ای فتنۀ روم و حبش، حیران شدم کاین بوی خوش
پیراهن یوسف بود یا خود روان مصطفی( همان: 12.)
گوش تویی، دیده توی، وز همه بگزیده تویی
یوسف دزدیده تویی، برسر بازار بیا ( همان: 21.)
کو یکی برهان که آن از روی تو روشن تر است؟
کف نبرّد کفرها زین یوسف کنعان چرا؟ ( همان: 46.)
امروز توبه بشکنم، پرهیز را بر هم زنم
کان یوسف خوبان من از شهر کنعان می رسد( همان: 91.)
یعقوب برون آمد از پردۀ مستوری
یوسف که زلیخا را پرده بدرید، آمد ( همان: 128.)
آن راهزنم آمد، توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر، ناگه به برم آمد (همان: 136.)
ای یوسف مه رویان، ای جاه و جمالت خوش
ای خسرو و ای شیرین، ای نقش و خیالت خوش(همان: 226.)
2)آب حیات
مولانا شمس را زندگانی بخش می نامد در این توصیفات شمس گاهی علناً آب حیات نامیده می شود، یا هرآنچه زندگانی بخش است یا مقامی همطراز با خضر و الیاس که به زندگانی جاوید دست یافته اند دارد. در این توصیفات از آن جا که جان بخشی صفت بارز است بیشتر از خضر و عیسی (ع) که به نحوی با زندگانی بخشی مرتبط اند نام برده می شود.
ذکر نمونه ها:
با لب خشک گوید او قصّۀ چشمۀ خضر
بر قد مرد می برد درزی عشق او قبا
بام و هوا تویی و بس نیست روی بجز هوس
آب حیات جان تویی، صورت ها همه سقا(همان: 27.)
تن همی گوید به جان: «پرهیز کن از عشق او»
جانش گوید: « حذر از چشمۀ حیوان چرا؟»(همان: 46.)
سودای تو درجوی جان چون آب حیوان می رود
آب حیات از عشق تو در جوی جویان می رود(همان: 105.)
اندرآ، ای اصل اصل شادمانی شاد باش
اندرآ، ای آب آب زندگانی شاد باش
گرت بیند زندگانی تا ابد باقی شود
وَرت بیند مرده، هم داند که جانی شاد باش (همان: 228.)
ای مایۀ هر گفتگو، ای دشمن و ای دوست رو
ای هم حیات جاودان، ای هم بلای ناگهان (همان: 358.)
او آب زندگانی، می داد رایگانی
از قطره قطرۀ او فردوس بردمیده (همان: 481.)
3)مرجان و گوهر
علّت تشبیه شمس به مرجان و گوهر می تواند به خاطر ارزشمندی، نایابی و عدم دسترسی هرکس به آن و نیز تلاش برای دستیابی به آن باشد.
ای بحر پر مرجان من، والله سبک شد جان من
این جان سرگردان من از گردش این آسیا (همان: 14.)
جمله یاران تو سنگند و تویی مرجان چرا؟
آسمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا؟ (همان: 46.)
در تک این بحر چه خوش گوهری!
که مثل موج قراریم نیست (همان: 91.)
همه را بیازمودم، ز تو خوشترم نیامد
چو فرو شدم به دریا چو تو گوهرم نیامد (همان: 157.)
4)قبله و مقصود و منتهای هر خواسته( انسان کامل)
ای دلبر و مقصود ما، ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظّاره کن در دود ما (همان: 6.)
ای چاشنی هر لبی! ای قبلۀ هر مذهبی
مه پاسبانی هر شبی بر گرد بامت می کند(همان: 107.)
جاه و جلال من تویی، ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی، بی تو به سر نمی شود (همان: 113.)
5) همای سعادت
مولانا شمس را همای سعادت می داند چرا که به واسطۀ او از عالم قیل و قال رهایی یافته و سرمستی و آزادگی می رسد و این معنای کامل آزادی و خوشبختی است.
ای هما کز سایه ات پر یافت کوه قاف نیز
ای همای خوش لقای آن جهانی شاد باش (همان: 228.)
همای سایۀ دولت چو شمس تبریزی است
نگر که در دل آن شاه جا توانی کرد (همان: 200.)
6) پرنده
براستی که پرّنده بهترین و نزدیک ترین واژه به شمس است زیرا همۀ ویژگی های پرنده؛ در اوج بودن، سبک بالی، سیر مداوم از جایی به جای دیگر را در خود می گنجاند.
«نماد پردازی پرواز یکی از نماد پردازی های عام در کلیه فرهنگ ها، به خصوص در میان رهیافت های عرفانی جهان است. پرواز جدا شدن پرنده از زمین و وابسته های آن، و پیوستن به آسمان است، و به همین دلیل، بهترین نماد برای جداد شدن از عالم ناسوت و به پیوستن به عالم ملکوت و لاهوت است.»(محمدی آسیابادی،1387: 231-232.)
پرنده با لقب پرّنده بودن شمس تناسب دارد و نیز با مرغ که از این سو با دام و دانه و صیّاد در ارتباط است، گاه شمس مرغ کُه طوراست. از میان توصیفاتی که مولانا از شمس می کند پرندگان از سایر موجودات تناسب بیشتری با ویژگی های شمس دارند. شمس مرغ زیرک است اسیر دانه و دام نمی شود خود دام می گسترد و گویی صیّاد است و همواره تیز پرواز، گریزپا و در اوج است.
مرغ کُه طور تویی، خسته به منقار مرا
قطره تویی، بحر تویی، لطف تویی، قهر تویی (همان: 23.)
دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
آن که بجست از کفم بار دگر بگیرمش (همان: 225.)
7)تضاد و دوگانگی
صفتی که خود شمس هم در مقالات به آن اذعان دارد:
« این بار نفاق نمی کنم تا تمام مرا ببینید نغزی مرا و زشتی مرا.» ( موحد، 1369: 74.)
قند تویی، زهر تویی، بیش میازار مرا
حجرۀ خورشید تویی، خانۀ ناهید تویی (شفیعی کدکنی، 1384: 23.)
هم ظریفی هم حریفی هم چراغی هم شراب
هم جهانی هم نهانی هم عیانی، شاد باش (همان: 228.)
ای چهرۀ تو مه وش، آب است در و آتش
هم آتش تو نادر، هم آب زلالت خوش (همان: 226.)
8)جان
که ویژگی اساسی آن روح بخشی است و با ترکیب با کلمات دیگر و گاه برای تأکید پشت هم تکرار می شود و به گونه های مختلف میاید. در نهایت سرچشمۀ همۀ ویژگی ها در «آن» می گنجد که لطیفه ای الهی است.
تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را؟
تو مرا گنج روانی، چه کنم سود و زیان را(همان: 49.)
جان جان است، و گر جای ندارد چه عجب
اینکه جا می طلبد، در تن ما هست، کجاست(همان: 74.)
ای جان جانجانان! از ما سلام برخوان
رحم آر بر ضعیفان، عشق تو بی امان است (همان: 78.)
ای آسمان عاشقان، ای جان جان عاشقان!
حسنت میان دوستان نک دوستکامت می کند (همان: 107.)
ای محو عشق گشته، جانیّ و چیز دیگر
ای آنکه آن تو داری، آنیّ و و چیز دیگر (همان: 180.)
4-3 ویژگی تعالیم بنیادین شمس :
به طور کلی می توان تعالیم شمس را در مواردی چند مورد بررسی قرار داد:
1- دوری از ریا و دورویی:
« این بار نفاق نمی کنم تا تمام مرا ببینید، نغزی مرا و زشتی مرا.» (تبریزی، 1369: 74.)
2- شادی و سرخوشی که به صورت موسیقی و سماع جلوه گر می شود:
« من چون شاد باشم، هرگز اگر همه عالم غمگین باشند در من اثر نکند، و اگر غمگین هم باشم نگذارم که غم کس به من سرایت کند.» (همان:303.)
3- گوشه گیری و انزوا طلبی(دوری از اجتماع، که به صورت فلسفۀ خاموشی جلوه گر می شود.»:
« سخن با خود توانم گفتن. با هرکه خود را دیدم در او، با او سخن توانم گفتن.» ( همان: 99.)
4- شمس راه و رسم خاص خود را در دوستی دارد به راستی او مقام معشوقی را برای خود شایسته می داند:
« من از آن ها نیستم که چیزی را به پیشباز روم، اگر خشم گیرد و بگریزد من نیز ده چندان بگریزم. خدا بر من ده بار سلام می کند، جواب نمی گویم؛ بعد ده بار بگویم علیک، و خود را کر سازم.» (همان: 273.)
5- غرور و اعتماد به نفس :
« اگر دشنام من به کافر صد ساله رسد مؤمن شود، اگر به مؤمن رسد ولی شود…» (همان: 78.)
« وجود من کیمیایی است که بر مس ریختن حاجت نیست. پیش مس برابر می افتد همه زر می شود. کمال کیمیا چنین باید.» (همان: 148.)
« موضوع و مضمون و محتوای تعالیم شمس هیچ کدام از ابداعات و اختراعات و ابتکارات خود شمس نیست، بلکه سابقه ای دیرینه در معارف صوفیه داشته و مشایخ عصر شمس نیزکمابیش با این نظریات آشنایی داشته اند آنچه که در شمس ابتکاری و شاخص است، برداشت نوین او از این موضاعات و نظریات و برجسته کردن آن ها و پالودن آنان از شاخ و برگ های اضافی و قید و بندهای متکلّفانه و دست و پاگیر و به کار بستن عملی آنهاست. فی المثل در تعالیم شمس، عشق و سماع و موسیقی نه یک نظریۀ محض، بلکه یک شیوۀ زندگی و طریقۀ زیستن و یک روش عملی برای زندگی است، که سمت و سو و جهت و غایت آن معطوف به دیدار با معشوق ازلی است.» (مهرگان، 1387: 57.)
4-4 استادان شمس :
1- شیخ ابوبکر تبریزی ( سلّه باف)
2- رکن الدین سجاسی
3- بابا کمال خجندی
4- شیخ اوحد الدّین کرمانی
دلیل رفتن شمس به قونیه بر اثر اشارت رکن الدین سجاسی و بابا کمال است با توجّه به این سخنان شمس پس از دیدار مولانا در می یابد که مولانا همان گمشدۀ اوست :
«پیر و مرشد شمس، شیخ رکن الدین سجاسی به او می گوید: « تو را می باید رفت به روم و در روم سوخته ای است آتش در نهاد او باید افکند.» (اقبال،1357: 99.)
«بابا کمال خجندی به شمس می گوید: « حق سبحانه و تعالی تو را مصاحبی روزی کند که معارف و حقایق اولین و آخرین را به نام تو اظهار کند و ینابیع حکم از دل او بر زبانش جاری گردد و در لباس حرف و صوت درآید، طراز آن لباس تو باشد.» (جامی،466:1374.)
اگرچه شمس از محضر این اساتید بهره ها برد، امّا طبع سرکش و روح ناآرام او را هیچ کدام از آن ها نتوانست آرامش بخشد. بنابراین برای یافتن کسی همجنس خود که بتواند سخنش را دریابد سفری را آغاز کرد و در این راه به مولانا رسید. ثمرۀ این آشنایی نصیب هر دوی آن ها شد. مولانا از قید و بند علوم ظاهری رها گردید و به واسطۀ تعالیم شمس راه کمال را پیمود، شمس نیز همصحبتی را که سال ها در انتظارش بود یافت.
به راستی فخرالدین ابراهیم عراقی دربارۀ شمس چه نیکو سخن گفته:
« غریب آمد و غریب رفت و کسی او را کما یَنبَغی نشناخت » ( آخرت دوست، 1378: 570.)
4-5 روایات کهن دربارۀ چگونگی آشنایی مولانا و شمس :
1- روایت سیّاح مشهور ابن بطوطه (703-771)
2- روایت جامی، امین احمد رازی] تذکرۀ هفت اقلیم[، آذر]آتشکده[
3- دولت شاه سمرقندی
4- محی الدین عبدالقادر
امّا این روایت ها آنچنان درخور توجه نیستند امّا روایت ذکر شده در مناقب العارفین و رسالۀ سپهسالار همان روایت معروف است که از زبان نویسندگان بعدی که به آن منابع روایتی توجّه داشته اند مکرراَ بیان شده ولی با اندکی تفاوت و چون قدیمی ترین و در عین حال معتبر ترین روایات در این باره اند تأکید اصلی بر آنهاست. البتّه باید توجّه داشت که هم رسالۀ سپهسالار که توسط مرید مولانا و هم مناقب العارفین چونکه در باب ستایش و برتری جویی مولانا هستند دارای مبالغه هایی در این باره هستند که باید آنها را مدّ نظر داشت.
(ر.ک.گولپينارلي،1363: 99-100. ) و همچنین (نک. لوئيس، 1385: ص 211 تا ص214. )
آیا آغاز حیات شاعری مولانا پس از ورود شمس به زندگی اش شکل گرفت:
همانطور که از نامش پیداست غزلیّات شمس، آینۀ تمام نمای ارادت مولانا به شمس است. منبع الهام مولانا در سرودن آن غزلیّات ناب شمس است. اینکه شمس حس شاعری را در مولانا برانگیخت یا نه محلّ اختلاف است و هر کسی در این باب نظری دارد امّا باید در نظر داشت که، بی حضور شمس و حیات بخشی و تحوّل روحی که در مولانا ایجاد کرد سرودن چنین اشعاری محال به نظر می رسد..
1- فروزانفر معتقد است که: « شاعری و غزلسرایی او بر اثرعشق و ارادتی که به شمس داشت آغاز شده است.
2- دشتی معتقد است که بسیاری از غزل های مولوی پیش از ملاقات او با شمس سروده شده؛ امّا هیچکدام از دلایل او موجّه نیست.
3- موّحد در این باره چنین می گوید: « اگر هم مولانا پیش از شمس شعری گفته ما اطّلاع دقیقی از آن نداریم، امّا این را می دانیم که آنگاه که وی به شمس پیوست، هرگز شعر را ترک نگفت.» (ر.ک. محمدی آسیابادی، 1387 :90.)
5-1 دلایل عدم استناد قطعی به منابع روایی کهن :
1- رساله سپهسالار:
نخستین منبع زندگی نامه ای رسمی مولانا و خاندانش رسالۀ سپهسالار در مناقب حضرت خداوندگار است که امروزه یقین داریم میان سال های 690 تا 712 به رشتۀ تحریر درآمده است. این کتاب به دست فریدون بن احمد سپهسالار که به گفتۀ خود چهل سال مرید مولانا بوده در سه قسم نگاشته شده است.
وی یکی از مریدان ساده لوح مولانا است که به درخواست یکی از دوستانس شروع به تألیف اوّلین زندگینامۀ رسمی مولانا می کند. ( ر.ک. افشین وفایی، 1386: 146.)
2-مناقب العارفین:
«این کتاب به دست شمس الدین احمد افلاکی و به امر نوادۀ مولانا، امیر عارف چلپی (670-719) در میان سال های 718 تا 754 گردآوری و تألیف شد. مناقب العارفین شامل ده فصل است در مناقب بهاء ولد، برهان الدین محقق ترمذی(م: 638)، مولانا جلا الدین (604-672 )، شمس تبریزی ( احتمالاً مقتول در حدود 645 ) صلاح الدین زرکوب (م: 657)، حسام الدین چلپی (م: 683)، سلطان ولد(ح 623-712)، امیر عارف (670-719)، امیر عابد(682-739) و برخی خلفای دیگر خاندان ایشان. مناقب اساس کتاب خود را بر رسالۀ سپهسالار نهاده و بسیاری از مطالب آن را عیناً بدون ذکر نام سپهسالار در کتاب خود آورده است.
البتّه او از قدرت داستان پردازی بیشتری نسبت به همتای خویش برخوردار بوده و قصّه پردازی هایش نیز آکنده از مبالغه است. مناقب با گفتمانی اقتدارگرا می کوشد تا موقعیّت را برای ایدئولوژی فرقه ای و تسلّط گروهی فراهم سازد. » ( همان: 146-147.)
در مناقب العارفین نویسنده از تمامی هنر، تخیّل و اغراق بهره می جوید تا طرفداران و خوانندگان را با هدف خود همراه سازد.
سلطان ولد و سپهسالار برای جلوگیری از پاره ای اختلافات دربارۀ قتل شمس سخنی نمی گویند ولی افلاکی سکوت نمی کند حتّی برای باور پذیر کردن سخنش گاه از روایات جعلی استفاده می کند.
5-1-1 بررسی رابطۀ شمس با خانواده مولانا در رسالۀ سپهسالار:
1- شمس و مولانا:
شمس خواستار و جویای مولاناست: «نقل است که سبب هجرت مولانا شمس الدین- عظّم الله ذکره – به طرف روم و پیوستن به حضرت خداوندگار آن بود که وقتی مولانا شمس الدین در وقت مناجات فرمود که هیچ آفریده ای از خاصان تو باشد که صحبت مرا تحمّل تواند کردن. در حال از عالم غیب اشارت رسید که اگر حریف خواهی به طرف روم سفر کن. در حال از آن پای متوجّه ولایت روم گشت.» (سپهسالار، 1385: 105.)
در این جملات با چهره ای غریب و بیگانه از شمس روبرو هستیم که به دنبال مصاحبی از جنس خویش در جستجو و تکاپو است.
رابطۀ شمس و مولانا در این کتاب هم رابطه ای عاشقانه است. امّا این بار مولانا عاشق شمس می شود:
«چون حضرت مولانا سلطان المحبوبین، مولانا شمس الحق و الدین تبریزی- عَظَّمَ اللهُ-ذِکرهَ- را به نظر بصیرت دید که معشوق و سلطان الاولیاست و به اعلای مقامات محبوبان مقام دارد عاشق او شد و به هرچه او فرمودی او را غنیمت داشتی.» (همان،56.)
دو نکته دراین نقل قول نظر ما را به خود جلب می کند:
1- دیدن شمس الدین به نظر