شمس، مولانا، کیمیا، علاءالدین، خاتون

اطلاعات دقیقی درباره نسب و شخصیّت کیمیا می دهد.
نویسنده با اشراف به منابع تاریخی دست به تخیّلی ناب برای یافتن علّت حوادث می پردازد.
البّته باید به نوع نگاه زنانه نویسنده و تازگی بیان او توجّه داشت.
«دختر مولانا» از موریل موفروی:
نام کتاب حکایت از رابطۀ بسیار نزدیک مولانا و کیمیا دارد.
کیمیا از آغاز شخصیّتی پیچیده و خارق العاده دارد. نامش را غریبه ای دوره گرد که شبانه به خانۀ آن ها می آید، تعیین می کند. سرنوشتش از آغاز با دیگر افراد خانواده متفاوت است. او فرزند اودوکیا و فرّخ زوج خوشبخت احتمالاً مسیحی است. ( از قراین چنین بر می آید.)
کیمیا یک خواهر و برادر بزرگتر از خود دارد که با آنها روابط نزدیکی ندارد. دچار بی حضوری ها می شود.
با توجّه به کتاب می توان دریافت که دانسته های تاریخی قدس و میزان پایبندی اش به آنها بیشتر از موفروی است.
5-6-2 نسب کراخاتون و نسبتش با مولانا و کیمیا خاتون
کراخاتون همسر دوّم مولانا است که، پس از مرگ همسر اوّلش به عقد مولانا درآمد. علاقه مولانا به او بیشتر از همسر اوّل بوده است و در مناقب از نزدیکی او با مولانا حکایات بسیاری هست. (ر.ک. افلاکی،90:1362-91 .)
در مناقب العارفین از اینکه او مادر کیمیاست سخنی گفته نمی شود امّا به عنوان زنی زیبا و پاکدامن که مولانا او را دوست می داشته معرفی شده است.گاه به خلوت های مولانا راه داشته، گرچه پس از آمدن شمس حضور او برای مولانا کمرنگ تر می شود.
منابع تحقیقی از کرا خاتون به عنوان همسر دوّم مولانا که پس از همسر اول او گوهر خاتون دختر لالای سمرقندی به عقد مولانا درمی آید نام می برند. دراین منابع سخنی در باب اینکه او مادر کیمیا است گفته نمی شود.
از آنجا که منابع تاریخی و تحقیقی کیمیا را از پروردگان حرم مولانا بر می شمارند، این امکان وجود دارد که وی به راستی فرزند کرا خاتون باشد.
در منابع داستانی معاصر چون «کیمیا خاتون» و «دختر مولانا» دو نقش متفاوت را از کرا خاتون شاهده هستیم:
1- در«کیمیا خاتون» او مادر کیمیا و دو فرزند دیگر به نام امیرعالم و ملکه خاتون است.
2- در «دختر مولوی» او مادر علاءالدین و بهاءالدین دو فرزند مولانا است و از اینکه زن اوّل یا دوّم مولانا است، سخنی گفته نمی شود. پس از اینکه فرّخ-پدر کیمیا- دخترش را در قونیه به مولانا می سپارد تا به تحصیل علم بپردازد او و مولانا در حکم مادر و پدرکیمیا می گردند و رابطۀ بسیار نزدیکی با کیمیا برقرار می کنند. احساسات و عواطف کراخاتون نسبت به کیمیا در کتاب موفروی- با توجّه اینکه مادر واقعی کیمیا نیست- در مقایسه با کرای سعیده قدس -که مادر کیمیاست- از شدّت و قوّت بیشتری برخوردار است. او آزادی عمل بیشتری دارد و شمس را مرد بزرگی می داند و ازدواج کیمیا با شمس را مبارک و مقدّس می شمارد.
اما در «کیمیا خاتون» نویسنده همواره با نگاه زنانه به مسائل توجّه دارد. در این کتاب وارد شدن کرا خاتون به حرم مولانا برای او محدودیّت هایی ایجاد می کند، دیگر نمی تواند آن رابطۀ نزدیکی را که با دخترش داشته برقرار کند و چهره ای افسرده و شکست خورده از او در حرم مولانا به تصویر کشیده می شود که، رابطۀ او با کیمیا را هم تحت تأثیر قرار می دهد.
او از شنیدن خواستگاری شمس از کیمیا حیرت زده شده و بسیار غمگین می شود و این ازدواج را سبب بدبختی دخترش می شمارد.
اگرچه ایجاد تصویری مطمئن و متقن از کراخاتون چه در منابع تاریخی و تحقیقی و چه رمان های تاریخی معاصر دور از دسترس است. در همه این منابع می توان نکاتی را دریافت:
الف- کراخاتون همسر مولاناست. و گاهی به خلوت او راه دارد. مولانا او را دوست دارد. پس از آمدن شمس این نزدیکی و احساس کمرنگ تر می شود.
ب- کراخاتون چه مادر کیمیا و همسر دوّم مولانا باشد و چه مادر او نباشد با او ارتباطی نزدیک داشته است. پس حضور او چه در رابطۀ شمس با مولانا و چه در رابطۀ شمس با کیمیا خاتون مهم و مؤثّر است.
5-6-3 محلّ دیدار شمس و مولانا :
محلّ دیدار شمس و مولانا در مناقب العارفین در جایی بنام خان شکرریزان است.
« بعضی گویند که از دمشق به روم آمد و بعضی گفتند که باز به تبریز رفته، به روم آمد : و چون به شهر قونیه وصول یافت، چنانک مشهور است در خان شکر ریزان نزول کرده است. » ( افلاکی، ج1،١٣٦٢ : ٨٦.)
نفحات الانس نیز گفته افلاکی را ﺗأیید می کند. (ر.ک. جامی، 1373: 466.) سپهسالار این محل را برنج –فروشان ذکر می کند. (ر.ک. سپهسالار، 1385: 126.)
منابع تحقیقی هم یکی از این دو محل را ذکر کرده اند. بطور مثال زرین کوب در باب محلّ دیدار به روایت مریدان مولانا استناد می کند (ر.ک. زرین کوب، 1370: 106.) و این محل را مدرسۀ پنبه فروشان ذکر می کند. موّحد گفتۀ سپهسالار را در این باره می پذیرد و محلّ دیدار را برنج فروشان ذکر می کند.(ر.ک. موحّد، 1379: 106.)
سعیده قدس هم این محل را بازار شکر فروشان ذکر می کند. سخنان سعیده قدس آنجا که پیشینۀ تاریخی دارند با گفته های مناقب العارفین تطابق زیادی دارد: «پیرمرد سرش را از حجره بیرون کرد. چشمان عجیبش را به اطراف گرداند آن روز سودایی غریب در سرش بود و اصلاً حوصله نداشت که کاسبی فضول و بی کار او را به حرف بکشد. وقتی مطمئن شد کسی بیرون نیست، بیرون رفت؛ قفل سنگین وگران قیمت را از چفت رد کرد و آهسته فشار داد و باز با نگاهی به اطراف، مصمّم به سمت مسجد راه افتاد. بازار شکر فروشان خلوت بود و همه برای نماز رفته بودند. لبخندی کج بر کنج دهانش ظاهر شد.» (قدس، 155:1388.)
موفروی در«دختر مولوی» محلّ دیدار را خان شکر فروشان ذکر می کند. ولی روایت از زبان سلطان ولد برای کراخاتون و افراد دیگر خانواده نقل می شود:
« سلطان ولد شروع به تعریف کرد: “صبح زود سر راه پدر به حمام، اتّفاق بسیار غریبی افتاد. مثل همیشه عدّه ای طلبه و مرید پدر را محاصره کرده بودند و موقع گذشتن از کنار کاروانسرای شکر فروشان، مردی که ردایی سیاه به خود پیچیده بود جلوی او پرید و افسار الاغ پدر را گرفت. “سلطان ولد ساکت شد،کاملاً معلوم بود که از این اتّفاق تکان خورده است. کرا منتظر ماند تا خودش دوباره رشته کلام به دست بگیرد.”آن مرد و مولانا چند کلمه ای با هم رد و بدل می کنند، آن گاه پدر از هوش می رود و از الاغ بر زمین می افتد.”» (موفروی،117:1386-118.)
در برخی منابع حتّی خود مقالات بیان شده که، شمس مولانا را از مدّت ها پیش، یعنی وقتی جوانی بیش نبوده می شناخته، امّا مترصّد فرصتی برای آغاز این آشنایی بود، از طرفی در انتظار پختگی و کمال یافتن بیشتر مولانا. چرا که به قول خودش او را با عوام سر و کاری نیست. زرین کوب این را که شمس و مولانا از مدّت ها پیش همدیگر را ملاقات کرده اند، نمی پذیرد. سلطان ولد ازآن سخنی به میان نیاورده «درباب اوّلین برخورد مولانا با شمس تبریز و نخستین گفت و شنودی که در طی این برخورد بین شمس با مولانا رفت، در کلام سلطان ولد اشارتی نیست.
«این نکته هم که بر وفق یک روایت افلاکی مولانا سال ها پیش از آن شمس را در دمشق دیده است، بر فرض صحّت، چیزی را دربارۀ این برخورد و تأثیری که از آن حاصل آمد روشن نمی کند. چرا که خود افلاکی تصریح دارد که در آن برخورد قبلی بین مولانا با شمس، فرصت گفت و شنودی حاصل نشد.» (زرین کوب، 1364: 99-100.)
موّحد نیز تصریح می کند که شمس مولانا را پانزده سال پیش از دیدارش در قونیه به سال 624 ملاقات کرده است و برای صحّت سخنش اظهار می کند که در چهارجای از ملاقات به این موضوع اشاره شده است.(ر.ک. موّحد،: 138:1379.)
اینکه دیدار شمس و مولانا در کجا اتّفاق می افتد، در برابر تأثیری که پس از آن در مولانا ایجاد شد، قابل قیاس نیست. نکته مسلّم این است که اگر شمس مولانا را پانزده، شانزده سال پیش هم دیده میان آن دو سخنی نرفته است و وقتی که آن ها با هم دیدار می کنند؛ این سؤال ساده –محمد والاتر بود یا بایزید ؟- نبود که مولانا را مدهوش و شیفتۀ شمس کرد و به جست و جوهای شمس برای یافتن مصاحب پایان داد؛ بلکه عمق این آشنایی در پیوندی بود که میان این دو عالِم که هر دو از دو دنیای متفاوت ولی از یک منشأ (عشق) بودند اهمیّت دارد. مفتی و فقیه نامدار قونیه که عالِم به تمام علوم رسمی و ظاهری زمانه بود؛ با شوریده ای اهل حال و علم عملی آشنا می شود و این جاست که روح با جسم می پیوندد و ثمره اش تکامل و سرمستی است.
5-6-4 مرگ شمس و روایات و شایعات موجود در این باره :
افلاکی صراحتاً اعلام می دارد که علاءالدین مسبب مرگ شمس است.
«علاءالدین را که به داغ اِنَّهُ لَیس مِن اَهلِکَ اِنَّهُ عَمَلٌ غیرُ صالحٍ (١١/٤٦ ) موسوم بود، تب محرقه و علّتی عجیب پیدا گشته در آن ایام وفات یافت و حضرت مولانا از غایت انفعال به جانب باغ ها روان گشته به جنازه او حاضر نشد.» (افلاکی، ١٣٦٢: ٦٨٥-٦٨٦ .) افلاکی اعلام می دارد که مولانا هم از این موضوع آگاه است.
سپهسالار همانطور که گفته شد اهل احتیاط است در این باره سکوت می کند. فقط بیان می کند که پس از مشاجرۀ شمس و علاءالدین و آزار مریدان مولانا، شمس تهدید می کند که غیبت خواهد کرد و پس از آن کسی دیگر از او خبری نمی یابد. (ر.ک. سپهسالار، ١٣٨٥: ١١١.)
سلطان ولد هم در این باره سخنی بیان نمی کند گرچه برخی نقل قول ها از زبان اوست امّا شاید به خاطر پاره ای ملاحظات خانوادگی در این باره سکوت می کند. در این کتاب سخن از توطئه ای برای قتل نیست. شمس بر اثر آزار معاندان تصمیم به غیبت می گیرد. چرا که همچون معلّمی الهی این غیبت را برای شاگردش (مولانا) ضروری می داند. البتّه باید توجّه داشت عدم ذکر موضوع مرگ شمس می تواند به دلیل متهّم بودن علاءالدین فرزند مولانا و برادر بهاءالدین در جریان قتل شمس باشد.
شمس تبریزی از موّحد:
موّحد در باب مرگ شمس به سخن افلاکی رجوع می کند و روایات مختلفی را نیز بیان می دارد. امّا هیچ کدام را یقین بخش نمی داند:
«اینکه شمس پس از ترک قونیه به کجا رفت و چه به سرش آمد روشن نیست. نشان تربت او را در جاهای مختلف از جمله در خود قونیه و در خوی و تبریز داده اند. هر چه زمان بیشتر می گذشت افسانه های تازه تری دربارۀ این واقعۀ غریب بر زبان ها می افتاد.
ظاهراً کتاب الکواکب المضیئه که نویسندۀ آن به قول مرحوم فروزانفر در اوایل عمر خود با سلطان ولد معاصر بوده کهن ترین اثری است که شایعۀ قتل شمس را آورده است:
«و عَدمُ التبریزیُ و لَم یُعرَف لَهُ مَوضِعُ فَیُقالُ اِن حاشیَهٌ مَولانا جَلال الدین قَصَدوه و اَقتالوه وَ اَلله اَعلَمُ »
یعنی« شمس تبریزی سر به نیست شد و معلوم نگشت کجا رفت و گفته می شود که اطرافیان مولانا جلال الدین قصد جان او را کردند و ناگهانش از پای در آوردند و خدا داناتر است.»
لحن تردید آمیز روایت که با «یُقال» آغاز و با « الله اَعلَم» پایان می یابد حاکی از بی اعتمادی مؤلف به صحّت آن است.» ( موّحد، ١٣٧٩ : ١٩٩. )
و در آخر نیز تمام روایات افلاکی را که به نظر متناقض می آید و نیز روایت گولپینارلی را ذکر می کند. ( ر.ک. همان : ٢۰۰. )
اگر چه موّحد روایت های زیادی در باب چگونگی مرگ شمس و محلّ دفن او ذکر می کند که، حتّی خود راویان نیز از جانب درستی آنها اطمینان ندارند. عبارات«می گویند و روایت کنند» درآغاز همگی این روایات حاکی از عدم اطمینان نویسنده و تردید وی در صحت روایت آن ها دانست.
موّحد در کتاب خود از دکتر امین ریاحی و کتاب «منار شمس» نیز یاد می کند که محلّ تربت شمس را در خوی و نه در قونیه معرفی می کند. ( ر.ک. همان : ٢١١. )
عشق نوازی های مولانا از ستّاری:
ستّاری در باب اینکه شمس غایب شده یا به قتل رسیده سخنی نمی گوید. مولانا نشان شمس را در دمشق و پس از جستجوی او و نیافتنش در خود می جوید.
«اگر چه مولانا شمس الدین را به صورت در دمشق نیافت، به معنی ( عظمت اولا) در خود یافت، زیرا آن حال که شمس الدین را بود، حضرتش را همان حاصل شد»:
من و او از چه رو همی گویم
او چو شخص است و هست من سایه
نیست بی شخص سایه را مایه
او چو خورشید و من چو یک ذرّه
او چو دریا و من چو یک قطره
گفت چون من وِیم چه می جویم
عین اویم کنون ز خود گویم
وصف حسنش که می فزودم من
خود همان حسن و لطف بودم من
شیره از بهر کس نمی جوشد
در پی حسن خویش می جوشد
بدین ترتیب پس از آنکه چندی از فراق شمس گذشت می گوید : گرچه من و او به تن از هم دوریم، امّا
« بی تن و روح، هر دو یک نوریم »
شمس تبریز خود بهانه ست
ماییم به حسن و لطف ماییم
این همان یگانگی عاشق و معشوق در پایان سیر وسلوک و طریقت مذهب عشق است که با سنخیّت و هم جنسی دو جان آغاز می شود و سرانجامش وحدت و هم ذاتی یا ذوب شدن یکی در دیگری، حاصل عشق شیفتگی، است. » ( ستّاری، ١٣٨٤ : ٣٨-٣٩. )
زرین کوب روایات ارائه شده در باب قتل شمس را نمی پذیرد. او علاءالدین را در این باره متّهم نمی کند. و دلایلی را برای رد این شایعات را ذکر می کند. ( ر.ک: زرین کوب، ١٣٧۰ : ١٤٦. ) وی تمامی این روایت های افسانه وار را ساخته دست مریدان مولانا می داند :
« و چنانکه پیداست تمام اجزای یک قصّۀ عشقی و جنایی از رقابت و حسادت و سوء قصد و جنایت در این داستان هست و با این همه عنصر حقیقت نمایی که در چنین داستان ها غالباً مورد توجّه قصّه پرداز واقع است در این جا وجود ندارد.» ( همان : ١٤٥. )
صاحب الزمانی دربارۀ قتل شمس دقیقاً روایت افلاکی را نقل می کند. (ر.ک. صاحب الزمانی، ١٣٥١ : ٤٣. )
«شکوه شمس» از آن ماری شیمل:
مولانا از اینکه فرزندش در قتل یار محبوبش دست داشته آگاهی داشته است: «مولانا احساس کرد که علاءالدین در داستان غم انگیز کشتن شمس، دست داشته است. بسیاری از داستان ها می گویند و ناله هایش نیز ثابت می کند که او، از آن پس هرگز به پسرش توجّهی نکرد. به هنگام مرگ علاءالدین که به سال 6٥٨ ق / ١٢٦۰ م، اتّفاق افتاد مولانا حتّی از حضور در مراسم تشییع و تدفین او سرباز زد، می گویند که پس از مدّتی او را بخشید.» ( شیمل، ١٣٦٧ : ٤٣. )
نظر منابع داستانی معاصر « کیمیا خاتون » و « دختر مولانا » در باب چگونگی مرگ شمس :
در کتاب «کیمیا خاتون» خبری از مرگ شمس نیست. گرچه روابط او با علاءالدین که در بیشتر کتب عامل اصلی مرگ شمس است؛ روابطی دوستانه نیست. سخنان نویسنده حاکی از غیبت شمس پس از مرگ کیمیا خاتون است.
« دیگر تحمّل ماندنش نبود. محبوبش را بر سر دست برده بودند و او را جا گذاشته بودند. باید می رفت تا دور ها….تا ناکجا. » ( قدس، ١٣٨٨ : ١٤. )
در« دختر مولانا » نیز شمس با خواست قلبی قونیه را ترک می کند. البتّه مرگ کیمیا هم در این باره بی تأثیر نیست.
« احتمال دارد مرگ کیمیا یکی از عواملی باشد که به ناپدید شدن شمس انجامیده است، امّا هر اندازه هم شمس از مرگ کیمیا شکسته باشد، احتمال کمی دارد که این تنها علّت باشد. شاید بتوان گفت که مرگ کیمیا، نشانه ای بود بر پایان رابطۀ دیگری، رابطه شمس و مولانا جلال الدین رومی.
تحوّل کیمیا روی داده بود؛ وظیفه اش در این جهان پایان یافته بود. به همین سان تحوّل مولوی نیز صورت گرفته، امّا وظیفه اش تازه آغاز شده بود. برای آنکه به این وظیفه عمل کند، شمس باید می رفت، زیرا ماندنش می توانست دست و بال مولوی را ببندد. در هر دو مورد کار شمس پایان یافته بود و سر نوشت باید مسیر خود را می رفت.» ( موفروی، ١٣٨٦ : ٢٥١- ٢٥٢. )
با مطالعه کتابهای مختلف می توان مرگ شمس را از چند جنبه مورد بررسی قرار داد :
الف – کتاب هایی که علاءالدین را قاتل شمس می پندارند: مثل افلاکی، شیمل و…
ب – کتاب هایی که تنها از غیبت شمس سخن می رانند و درباب قتل یا مرگ او سخنی نمی گویند: مثل موفروی و کیمیا خاتون.
ج – نویسندگانی که بنا بر پاره ای مسائل خانوادگی یا احتیاط مثل بهاءالدین ولد و فریدون سپهسالار از ذکر صریح این مسأله سرباز می زنند. موضوع این کتاب ها اغلب مدح و منقبت و بیان ارادت است.
د – نویسندگانی که روایات مربوط به قتل شمس توسط علاءالدین را بی پایه و اساس معرفی می کنند مثل موّحد و زرین کوب.
5-6-5 علّت مرگ کیمیا خاتون :
مرگ کیمیا خاتون از جمله نقاط مبهم در داستان شمس و مولانا است. منابع اعم از تاریخی، تحقیقی و یا معاصر هر کدام رویکرد خاصّی در این باره دارند.
منابع تاریخی:
افلاکی علّت مرگ کیمیا را « گردن دردی» که پس از مشاجره ای سخت در پی رفتن به باغ بدون اجازه شمس صورت می گیرد عنوان می کند. ( ر.ک . افلاکی،٦٣٧ – ٦٣٨. )
سپهسالار دربارۀ مرگ کیمیا سخن نمی گوید.
منابع تحقیقی:
صاحب الزمانی در خطّ سوم نظر افلاکی را تأیید کرده و بیان می کند که، علاءالدین در توطئه قتل شمس دست داشته است :
« ]شمس [ به خاطر پاس همسر خویش، حتّی از پسر دوّم مولوی علاءالدین محمد ( ?٦٤٥ – ٦٢٤ – ه/ ١٢٤٧ – ١٢٢٦ م ) که پیوسته برای دیدار پدر، از کنار اتاق شمس بی حساب، می گذشته است، نگران می شود، و از او می خواهد که آمد و رفت خود را به حساب کند و همین امر، یکی از علل بزرگ رنجش خاطر علاءالدین از شمس می گردد. و او در توطئه علیه شمس، با مخالفان او، هم داستان می شود. به طوری که وی را، مسبّب قتل شمس می دانند.» (صاحب الزمانی، 1351: 89 .)
شکوه شمس از آن ماری شیمل :
نویسنده فقط بیان می کند که؛ کیمیا در زمستان ٦٤٥ ق / ١٢٤٨ م، مرد و شمس پس از آن غیبت کرد و هرگز باز نگشت.
شیمل سخنی دربارۀ قتل کیمیا نمی نویسد او فقط تاریخ وفات کیمیا را بیان می کند. (ر.ک. شیمل، ١٣٦٧ : ٤۰ – ٤١. )
تجلّی زن در آثار مولوی از زلیخا ثقفی :
ثقفی فقط یکی از دلایل هجرت شمس را مرگ همسر محبوبش می داند، ولی از علّت مرگ کیمیا سخنی نمی گوید. ( ر.ک. ثقفی، ١٣٨٦ : ٥٦. )
ستّاری و عباس عطاری کرمانی:
این دو صریحاً شمس را عامل مرگ کیمیا معرفی می کنند: « شمس تبریزی