شمس، مولانا، کیمیا، پدر، مثنوی

او را می سنجد. امّا خضر علناً اظهار می کند که تو طاقت دوستی مرا نداری.
3- خضر موسی(ع) را به دلیل نافرمانی و عهد شکنی او که (عدم سکوت و تسلیم مطلق در برابر خواست اوست) رها می کند امّا علّت رفتن شمس چیز دیگری است. شمس مولانا را رها می کند چون می داند که اینگونه به پختگی او کمک می کند. مولانای پس از شمس خود خضر دیگری است که باید در میان جامعۀ سرشار از جمود فکری دست به قیام بزند.
مولانا خود نیز شمس را خضر می نامد:
« همچنان از یاران عزیز منقول است که روزی حضرت مولانا بر در حجرۀ مولانا شمس الدین سرنهاده به مرکب سرخ به دست خط مبارکش ثبت فرمود که مقام معشوق خضر علیه السلام.» (همان، ج2 :700.)
همانگونه که مولانا محتاج شمس است، شمس نیز بی نیاز از او نیست و این یادآور مقام عاشق و معشوق است. معشوق نیز بی نیاز از عاشق نیست.
« همچنان اصحّ روایت از حضرت سلطان ولد چنانست که پیوسته حضرت مولانا شمس الدین در اوایل حال از حضرت ملک ذوالجلال به انواع تضرّع و ابتهال التماس می نمود که از مستوران حجاب غیرت خود یکی را به من بنمای؛ الهام آمد که چون به خدا الحاح می کنی و شغفی داری، اکنون شکرانه چه می دهی ؟ گفت: سر…» (همان،ج2: 683 -684.)
شمس در مناقب العارفین تمامی ویژگی های یک ولی را دارد او از باطن افراد خبر دارد و دعا و تمرین او براثر قرب به حق دربارۀ دیگران کارگر می افتد.
پیوند شمس و مولانا پیوند عالِمی با علم لَدُنی و عالِمی با علم حصولی است. شمس آنچه را دارد به برکت الطاف خداوندی دارد. امّا مولانا علم اش را از گنجینۀ علم پدر و تحصیل و کرسی تعلیم بدست آورده است. آنگونه که خود شمس هم اذعان دارد هیچ کدام از اساتید او نمی توانند روح حقیقت جوی او را سیراب کنند و در مقابل او عاجز می مانند.
« همچنان به حضرت والدم حکایت کرد که من کودک بودم، خدا را می دیدم ملک را می دیدم و مغیّبات اعلی و اسفل را مشاهده می کردم؛ گمان می بردم که جمله مردان همچنان می بینند؛ آخر معلوم شد که نمی دیده اند و شیخ ابوبکر مرا از گفتن آن باز می داشت؛ پدرم فرمود که: ازآن مولانا شمس الدین از ازل بوده نه از روی طاعت و ریاضات؛ چنانک عیسی را در گاهواره بخشید و آتیَناهُ اُلحُکم َصَبَیّاً (19/11) تا سخن گفت و معجزه نمود و آن یگانۀ دیگر و آتیَناهُ مِن لدُنّا علمِاً .» (همان،ج2 :680.)
در حکایتی دیگر نیز مولانا خود را مظهر انوار رسول و شمس الدین را واقف اسرار رسول می داند:
« همچنان منقول است که روزی حضرت مولانا فرمود که علمای ظاهر واقف اخبار رسول اند و حضرت مولانا شمس الدین واقف اسرار رسول است علیه السلام و من مظهر انوار رسولم علیه السلام.
شمس تبریزی تویی واقف اسرار رسول
نام شیرین تو هر دلشده را درمان باد. (همان، ج2 :614.)
همانطور که از این حکایت برمی آید:
قائل شدن مقام مریدی و مرادی برای شمس و مولانا نادیده گرفتن شخصیّت معنوی هر دو را منجر می شود.
تنها مقام عاشق و معشوق برگزیده چنین رابطه ای می تواند باشد رابطه ای کننده است، کمال را به همراه دارد و نتیجۀ آن فنا شدن برای دیگری است و این از ثمرات عشق است:
« همچنان از یاران عتیق که دلشان بیت الله العتیق بود، چنان روایت کردند که پیوسته حضرت مولانا شمس الدین به در حجرۀ مدرسه می نشست و حضرت مولانا را در حجره ای کرده از هریاری که مولانا را می پرسید، می گفت: چه آورده ای و چه شکرانه می دهی؟ تا او را به شما بنمایم؛ روزی بوالفضولی گفته باشد که می گفت: توچه آورده ای که از ما چیزی می خواهی؟ گفت: من خود را آورده ام و سرخود را فدای راه او کردم؛ همچنان کرد که فرموده بود.» (همان:683.)
این حکایت نمایانگر نقش مراقب بودن شمس برمولانا نیز هست.
2-رابطه شمس و کیمیاخاتون
در مناقب العارفین از رابطۀ شمس و کیمیا خاتون سخنی به میان نمی آید. تنها در دو جای کتاب از کیمیا سخن گفته می شود. کیمیا از اهالی حرم مولاناست و از او به عنوان همسر شمس نام برده می شود که خداوند به صورت او بر شمس متجلّی می شود. موضوع کتاب مناقب العارفین همانگونه که از نامش پیداست مدح و منقبت است و نویسنده مطالبی را که ممکن است به چهرۀ معنوی شمس که یکی از شخصیّت های مورد ستایش اوست خدشه وارد کند مسکوت باقی می گذارد.
«مولانا شمس الدین تبریزی را زنی بود کیمیا نام؛ روزی از او خشم گرفت و به طرف باغ های مرام رفت، حضرت مولانا به زنان مدرسه اشارت فرمود که بروید و کیمیا خاتون را بیاورید که خاطر مولانا شمس الدین را به وی تعلّق عظیم است؛ جوقی زنان کارراستی می کردند که به طلب او بروند، همانا مولانا نزد شمس الدین درآمد و او در خرگاه نشسته بود؛ دید که مولانا شمس الدین با کیمیا در سخن است و دست بازی می کند و کیمیا به همان جامه ها که پوشیده بود نشسته است؛ مولانا در تعجّب ماند و زنان یاران هنوز نرفته بود؛ مولانا بیرون آمد و در مدرسه طوافی می کرد تا ایشان در ذوق و ملاعبۀ خود مشغول باشند؛ بعد از آن مولانا شمس الدین آواز داد که اندرون درآ؛ چون درآمد غیر از او هیچ کس را ندید؛ مولانا از آن سّر باز پرسید که کیمیا خاتون کجا رفت؟ فرمود که خداوند تعالی مرا چندان دوست می دارد که به هرصورتی که می خواهم بر من می آید؛ این دم به صوت کیمیا آمده بود و مصّور شده؛ پس احوالِ بایزید چنین بوده باشد که حق تعالی به صورت امردی برو مصوّر می شد.» (همان،ج2 :637-638.)
متجلّی شدن حق به صورت کیمیا برای شمس از علاقۀ او به کیمیا حکایت می کند. (واژۀ خواستن نشان علاقمندی است.)
«همچنان منقول است که منکوحۀ مولانا شمس الدین کیمیا خاتون زنی بود جمیله و عفیفه؛ مگر روزی بی اجازت او زنان او را مصحوب جدّۀ سلطان ولد به رسم تفرّج به باغش بردند، از ناگاه مولانا شمس الدین به خانه آمده مذکوره را طلب داشت؛ گفتند که جَدّۀ سلطان ولد با خواتین او را به تفرّج بردند، عظیم تولید و به غایت رنجش نمود؛ چون کیمیا خاتون به خانه آمد فی الحال دردگردن گرفته همچون چوب خشک بی حرکت شد، فریاد کنان بعد از سه روز نقل کرد؛ همچنان چون هفتم او بگذشت باز به سوی دمشق روانه شد درماه شعبان سنه اَربَع وَ اَربَعین و سِتّمائه.» (همان، ج2 :641-642.)
در این حکایت دو نکته توجّه ما را به خود جلب می کند:
1- عبارت «فی الحال» که دربارۀ دردگردن کیمیا آمده، می تواند بیانگر این نکته باشد که؛ منشأ این درد به سبب نافرمانی از امر شمس و قدرت غیر قابل انکار او -اجابت نفرین و دعای او- ایجاد شده باشدکه در رابطه او با کیمیا هم جلوه گر می شود.
2- غیبت شمس پس از مرگ کیمیا علاقه مندی او به کیمیا خاتون را نشان می دهد. زیرا تنها مایۀ دلخوشی شمس در قونیه کیمیاست. پس از او شمس دیگر کاری در قونیه ندارد.
3- رابطه شمس با خانواده مولانا(همسر و فرزندان مولانا):
موضع گیری خانوادۀ مولانا بویژه فرزندان او در رابطه با شمس به دو گونه است:
1- سلطان ولد فرزند خلف مولاناست که به پدر اعتقاد راسخ دارد و عملکرد او را در همۀ موارد می پذیرد و در مناقب هم اوست که ادامه دهندۀ راه پدر و لازمۀ بقای نسل اوست:
« … از ناگاه دو شخصی سبز پوش از عالم غیب رسیدند و به حضرت مولانا سلام کرده قیام فرمود و توقّف ناکرده دست سلطان ولد را بگرفتند و روانه شدند؛ بعد از ساعتی بازآمدند و باز آوردند که این فرزند جهت نسل بهاء ولد قدَّس الله سرَّهُ جهانیان را مطلوب است، علاء الدین را برگرفتند و روان شدند و حضرت مولانا هیچ نگفت؛ یاران علی العموم فریادها کردند و از کیفیت آن حال باز پرسیدند؛ فرمورد که بهاء الدین را از برای نسل ما زمانی در جهان خواهند باز داشتن؛ امّا علاء الدین به زودی خواهد نقل کردن.» (همان:804- 805.)
او تنها فردی از اعضای خانواده است که به خلوت پدر و شمس اذن دخول دارد و اوست که پس از غیبت اوّل شمس برای تسّلای پدر مأمور بازگرداندن شمس از دمشق می شود و حتّی در رکاب او پیاده به قونیه باز می گردد و مورد لطف شمس الدین واقع می شود و از محضر او بهره ها نصیب او می گردد.
2- علاء الدین فرزند ناخلف مولاناست. او حضور غریبه ای چون شمس که پدر را از درس و وعظ بازداشته و او را نزد شاگردان پدر سرافکنده کرده است برنمی تابد. از طرفی بی توجّهی هایی که به سبب حضور شمس به او می شود و محرم بودن برادر دیگر در خلوت های پدر و شمس حسادت او را بر می انگیزد. او که خود در علوم رسمی زمانه سرآمد و در درس و وعظ یگانه است از علم باطن آنچنان بهره ای ندارد که بتواند رابطۀ پدر و شمس را درک کند. او شمس را مانعی در راه خوشبختی خانواده می داند. در مناقب با اشاراتی مبهم و نه به صورت آشکار و مستقیم او سر دستۀ مخالفان شمس تبریزی و عامل قتل و غیبت او نام برده می شود.
« وآن ناکسان ممتحن که اسیر سّر قدر بودند و این چنین فتنه انگیزی ظاهر نمودند، دراندک زمانی بعضی کشته شدند و بعضی به افلاج مبتلا گشتند و یک دو تن از بام افتادند و هلاک شدند و بعضی را مسخ معنی شد، و لایزیدُ الکافرینَ کُفرُهُم إِلّا خساراً(35/39)؛ و گویند: علاء الدین را که به داغ اِنَّه لیسَ مِن أهلِکَ إِنَّهُ عَمَلٌ غیرُ صالح (11/46) موسوم بود، تب محرقه و علّتی عجیب پیدا گشته درآن ایّام وفات یافت و حضرت مولانا از غایت انفعال به جانب باغ ها روان گشته به جنازۀ او حاضر نشد.» (همان:685.)
رابطۀ شمس و کرا خاتون( همسر مولانا):
در جای جای مناقب از او به عنوان زنی عارف و عفیف نام برده شده و گاه کراماتی به او نسبت داده شده است. امّا باید توجه داشت که او به بلندی مقام همسرش و یاری که برگزیده اذعان دارد و حکایاتی نیز در این باره از زبان او نقل می شود:
« همچنان منقول است که حرم مولانا کراخاتون رَحمهَا اللهُ که در طهارت ذیل و نقاوت عرض، مریم ثانی بود؛ روایت کرد که روزی حضرت مولانا در قلب زمستان با حضرت شمس تبریزی در خلوتی نشسته بودند و مولانا بر زانوی شمس الدین تکیه کرده و من از شکاف درِخلوت گوشِ هوش فاسوی ایشان نهاده بودم، تا چه اسرار می گویند و در میانه چه حال می رود؛ از ناگاه دیدم که دیوارخانه گشوده شد و شش نفر مهیبِ مردمِ غیبی درآمدند، سلام کردند و سرنهاده دستۀ گل در پیش مولانا نهادند و تا قرب نماز پیشین به حضور تمام نشسته بودند، چنانکه اصلاً کلمه ای گفته نشد؛ حضرت مولانا به خدمت شمس الدین اشارت کرد که نماز بگذاریم، امامتی کن؛ شمس الدین فرمود که با وجود شما کسی را امامتی نرسد؛ مولانا امامی کرد، بعد از اتمام نمازآن شش نفر کرامی اکرام کنان برخاستند و از آن دیوار باز بیرون رفتند و من از آن هیبت بیهوش شده، چون خود را جمع کردم؛ دیدم که مولانا بیرون آمد و آن دستۀ گل را به من داد که این را نگاه دار…» (همان :90-91)
طبق این حکایت اگرچه؛ کراخاتون را به خلوت مولانا و شمس راهی نیست، امّا قادر به درک رابطۀ شمس و مولاناست. او این رابطه را می پذیرد با اینکه این رابطه تا حدودی سبب دوری همسرش از او شده است.
5-2 رابطه شمس و خانواده مولانا در مقالات شمس:
1- شمس و مولانا
در مقالات بیشتر از هر جای دیگر می توان به رابطۀ شورانگیز شمس با مولانا پی برد از میان سخنان پراکندۀ شمس می توان عشقی را که او به مولانا دارد دریافت. او صریحاً اعلام می دارد که تنها دوست او در عالم مولاناست.
شمس به قصد هدایت مولانا که از خواص است و نیز یافتن مصاحب و یاری که یارای شنیدن سخنش را داشته باشد به سوی مولانا می آید، او تمام عالم را برای رسیدن به چنین شخصی جستجو کرده است و حال ردپای او را در روم یافته و این انتظار پایان یافته است.
« مرا در این عالم با این عوام هیچ کاری نیست، برای ایشان نیامده ام. این کسانی که رهنمای عالم اند به حق، انگشت بر رگ ایشان می نهم.» ( موّحد، 1369: 82.)
رابطۀ شمس و مولانا چیزی نیست که در زمان کوتاهی شکل گرفته باشد. شمس خود بیان می دارد که او همواره در جستجوی مولانا بوده است.
« در حلب بودم به دعای مولانا مشغول بودم، صد دعا می کردم و چیزهای مهرانگیز پیش خاطر می آوردم و هیچ چیز که مهر را سرد کند به خاطر نمی آوردم، الا آمدن هیچ عزم نداشتم.» (همان:118.)
پیوند شمس و مولانا پیوندی ابدی است شمس به قصد هدایت مولانا به سوی او می آید امّا خود نیز اسیر دام عشق می گردد.
« خوب گویم و خوش گویم، از اندرون روشن و منورّم، آبی بودم برخود می جوشیدم، و می پیچیدم و بوی می -گرفتم، تا وجود مولانا بر من زد، روان شد، اکنون می رود خوش و تازه و خرّم….» (همان:142.)
سراسر مقالات سرشار از ستایش مولانا و خرسندی شمس از داشتن کسی چون اوست:
«خنک آنکه مولانا را یافت من کیستم؟ من باری یافتم. خنک من!» (همان:749.)
« مولانا رها نمی کند که من کار کنم و مرا در همه عالم یک دوست باشد، او را بی مراد کنم؟ بشنوم مراد او نکنم؟ شما دوست من نیستید که شما از کجا و دوستی من از کجا؟ الا از برکات مولاناست هرکه از من کلمه ای می شود.» (همان:729.)
شمس مولانا را سبب الهام سخن خویش می داند او و دوستی اوست که وی را ترغیب به گفتن می کند.
شمس طاقت غم مولانا را ندارد جان شمس با جان مولانا یکی شده است .
«… ستایش مولانا آن باشد که چیزی سبب راحت اوست و خشنودی اوست نگاهداری، چیزی نکنی که تشویش و رنج برخاطر او نشیند و هرچه مرا رنجانید آن به حقیقت به دل مولانا رنج می رساند.» (همان:629.)
و این نهایت یکی شدن است شادی و غم یکی بردیگری اثر می گذارد.
شمس در سخنان خود تفاوت هایی را میان خود و مولانا قائل می شود. امّا این تفاوت ها منشاء اختلاف نیست بلکه سبب پیوندی تکمیل کننده است.
« مولانا را جمال خوب است؛ مرا جمالی هست و زشتی هست. جمال مرا مولانا دیده بود، زشتی مرا ندیده بود. این بار نفاق نمی کنم و زشتی می کنم تا تمام مرا ببیند، نغزی مرا و زشتی مرا.
آن کس که به صحبت من ره یافت، علامتش آن است که صحبت دیگران برو سرد شود و تلخ شود. نه چنان که سرد شود و همچنین صحبت می کند، بلکه چنانکه نتواند با ایشان صحبت کردن.» (همان:74.)
در عین حال که شمس تفاوت خود را با مولانا بیان می کند، ویژگی هایی را برای مصاحب خود بر می شمارد که به طور ضمنی به مولانا اشاره می کند زیرا تنها اوست که همۀ این ویژگی ها را در دوستی دارد.
« مولانا را سخنی هست من لدنی، می گوید؛ در بند آن نی که کس را نفع کند یا نکند امّا مرا در خردگی به الهام خدا هست که به سخن تربیت کنم کسی را چنان (که) از خود خلاص می یابد، و پیشترک می رود. این شیخ حق است.» (همان:767.)
در این عبارت هم باز به تفاوت سخن شمس با مولانا پرداخته شده است و این است رمز تعالیم و روح تأثیرگذاری او در جان مولانا.
بطور کلّی اگر بخواهیم تصویری همه جانبه از رابطۀ شمس با مولانا که در مقالات ترسیم شده بیان کنیم. هیچ چیز بهتر از بیانی که خود شمس در این رابطه دارد نیست:
« امروز غواص مولاناست و بازرگان من و گوهر میان ما است. می گویند که طریق گوهر میان شماست، ما بدان راه یابیم؟» (همان:115.)
مولانا غوّاص است پس باید در پی چیزی باشد، صید گوهر، گوهری حقیقی که بواسطۀ تعالیم شمس تنها می توان به آن رسید.
شمس در مقالات خود را آفتاب و مولانا را مهتاب می داند که گرچه مهتاب از آفتاب جذب نور می کند امّا هرگز به آن نمی رسد. (ر.ک همان:660.)
2-رابطۀ شمس با سایر افراد خانواده:
سراسر مقالات مدح و منقبت مولانا و خاندان اوست. امّا صریحاً به شخص خاصّی اشاره نمی شود، اگرچه شمس به سلطان ولد فرزند بزرگتر مولانا توجّه بیشتری دارد.
5-3 بررسی رابطۀ شمس با خانوادۀ مولانا در آثار مولوی(فیه مافیه، مثنوی و غزلیّات شمس):
سراسر مثنوی تعالیم شمس است که از زبان مولانا بیان می گردد او در مقام مکتبی ای که درسش را از بر شده است؛ حال باید امتحان پس می داد و تراوش ذهنی افکار و اندیشه هایی را که فراگرفته بود، آشکار می کرد.
بسیاری از شخصیّت های مثنوی شباهت بسیاری به شمس دارند و نماد اویند. مثل طبیب الهی در داستان کنیزک و زرگر.
و گاه نیز علناً حکایات و داستان ها از زبان شمس بیان می گردند.
او خود این نکته را پذیرفته است که آنچه می گوید نتیجۀ همنشینی و مصاحبتش با شمس الدین است پس تمام تلاشش را می کند تا دینش را به او ادا کند.
مولانا در مثنوی صفات و القاب متفاوتی را برای شمس قائل می شود :
خداوند خداوند خداوندان به حق، صدر، خداوند خداوندان، شاه دین، بهار جان، مظهر الهی، نور مصطفی رسول لامکانی، روح لم یزل، گوهر صفا، آیت بصیرت، نور روان و همه این القاب و عناوین نشان عشق و ارادت مولانا به شمس است و در عین حال هر کدام به گونه ای جنبه ای از وجود پیچیده و بزرگوار شمس را نشان می دهد.
در مثنوی مولانا باز هم از قالب فقیه و واعظ بودن خود بیرون نمی آید، امّا پند و اندرزهایش خشکی و بی روحی سخن یک واعظ را ندارد، زیرا روح تعالیم شمس را با جان خویش دریافته و همین؛ رمز جاذبۀ کلام اوست که، در عین سادگی و قابل فهم بودن، مسحورکننده و اشتیاق برانگیز و در عین حال دارای لایه های عمیق که فقط اهل ذوق آن را در می یابند.
در مناقب العارفین، رسالۀ سپهسالار، مثنوی ولدی و مقالات شمس می توان تا حدودی به ارتباط شمس با سایر افراد خانوادۀ مولانا دست یافت. زیرا در حین مدح و منقبت و بیان برخی نکات تاریخی روایی به برخی روابط اشاره شده امّا در مثنوی و غزلیّات شمس که سرشار از شوریدگی و عشق است، مجالی برای رابطۀ دیگری باقی نمی ماند همه اش شمس است و مولانا، مولانایی که لبریز از شمس است و هر چه تراوش می کند زاییدۀ عشق شورانگیز اوست.
بررسی روابط در فیه مافیه:
شمس و مولانا
فیه مافیه یکی از نمونه های درخشان ساده نویسی است به قول مولانا «اصل مقصود است. باقی دردسر است.» مولوی، 1384 :15.)
فیه مافیه مجموعۀ سخنان مولانا در جمع دوستان و مریدان است که در مدّت های مختلف بیان شده است و پس از مرگش توسط یکی از مریدان و یا احتمالاً سلطان ولد تدوین شده است.
« مولانا در فیه مافیه، گذشته از سلطان العلما و سلطان ولد (که به او « بهاءالدین» خطاب می کند ) و معین الدین پروانه و امین الدّین میکائیل ( « امیر پروانه » و « امیر ناب» که هر دو