شمس، کیمیا، مولانا، تاریخی، شخصیّت

(قدس، 1388: 189.)
توضیح :
این سخنان در تقویت شایعه قتل شمس به دست علاءالدین است که در منابع تاریخی نیز آمده است. مطالب ارائه شده جهت گیری واقع گرایانه دارد و توسط زنجیرۀ علّت و معلولی ذهنی و روانی که نویسنده برای شخصیّت ها رقم زده است، شکل می گیرد. (ر.ک، افلاکی،1362: 685- 686. )
19. « هیچ کس نمی توانست باورکند که پیر عارف و معلّم بزرگ و سالک پارسایی که همه به دنبال نشانی از اویند، همان پیرملعون و منفور چندی پیش شهر است که رفتنش را روزهای متمادی جشن گرفته بودند.» (قدس، 1388 : 195.)
تصاویر واقع گرایانه است و حاکی ازتعلّق خاطر مریدان به مولانا. گاه شمس از زبان مریدان مولانا و افراد دیگرعامل فسق نامیده می شود، امّا پس از غیبت او را مظلوم و دارای کرامات می پندارند و همه در جستجوی اویند. این تضاد در توصیف ها بواسطه تغییر زاویه دید و مطابق روایات تاریخی است.
(ر.ك. سپهسالار، 110:1385.)
20. «و ناگهان شاهین نگاهش در بازگشت، برفراز بام، و در میان خیل دشمنان حرم نشین روزهای نخست که اینک از پشت برقع و بعضی حتی با روی باز برایش امواج مهربانانه می فرستادند، از نو در ثانیهای غفلت از حجاب برگردن بلورین بچّه کبوتری قرار یافت که چشمان دریا رنگش باری دیگر نیز نفسش را به بند خوانده بودند.» (قدس، 1388 : 199.)
توصیفی که از شمس می شود، خیالگونه است. تشبه نگاه به شاهین، خود از نشانه های این خیال پردازیست. از دیگر سو تشبیه کیمیا به بچّه کبوتر در این راستا سودمند است. ما با خیال پردازی نویسنده و تخیّل آزاد او که گهگاه درحین نقل روایت و بیان داستان جلوه گر می شود، روبرو هستیم. تصویر شاهین می تواند تصویری سوبژکتیو باشد که اشاره به: «اِتّقوا فِراسه المؤمن فاِنَّهُ یَنظُرُ بِنورِالله» 4 دارد. از نظر ابژکتیو منظور از شاهین قدرت، سرعت و تیز پروازیست. ( ر.ك.سپهسالار، 111:1385. )
نیز تواند بود که به باور معروف صوفیه اشاره میکند که: من ملک بودم فردوس برین جایم بود…
21. «شمس نمی دانست چرا حضرت دوست با او به مزاح درآمده و در پی آن همه کفّ نفس و گسستن همۀ بندهای تعلّق – یکی پس از دیگری – و رسیدن به اقیانوس آرام و بیکران رهایی، جان سرگشته و خسته اش را در چاه عمیق و آبی زلال و نگاه وحشی، یوسف وار به بند کشیده بود. هرگاه ادب که او در برابر هیچکس – مگر خداوندگار – خود را ملزم به رعایت آن نمی دید، اجازه می داد به گوشه ای خلوت می خزید تا شاید بتواند تکلیفش را با خودش یکسره کند. سرش را از تن برمی داشت و با پُتک آنقدر بر آن می کوبید تا از آن سودا رهایی یابد، امّا بی فایده.» (قدس، 1388: 200-201.)
تصاویر ابژکتیوند و ما می توانیم از ورای این توصیفات به کشمکش ها و اضطراب های درونی شمس و همچنین تصویر سوبژکتیو قرب و نزدیکی او با حضرت حق دست یابیم. از این جملات که رو به سمت خیال پردازی دارند، می توان نکاتی را دریافت که نویسنده با توجه به دیدگاه روانی که روایتش را بواسطه آن نقل می کند، سعی در القای آن دارد و آن این است که :
شمس با این همه بزرگی و مهار نفس باز در برابر عشق یا همان هوس به زعم نویسنده، نا توان است و سعی بر این دارد که عکس العمل ها و رفتار های شمس را بواسطه انگیزه ها وپدیده های روانی توجیه کند. با توجه به
سرکوبی غرایز که معمولاً توسط عرفا صورت می گرفته است ، نویسنده تلاش می کند تا ریشه نابهنجاریها و مشکلات روانی شخصیّت شمس را در تلاش وی جهت مهار نفس و سرکوبی غرایز عنوان کند.
22. «درست آن دم که با اطمینان از وصل محبوب و شمول مرحمت او سر برآسمان می سایید، چگونه بسان آهو بچه ای اسیر چنگال ببر هوس شده بود و این اگرشرم آورنبود، دیرکه به حتم بود. »(قدس،1388 : 201.)
در بیان جملات از عنصر خیال بهره بیشتری برده شده است. در کتب تاریخی خبری از این کشمکش درونی نیست زيرا شمس عارفی کامل است و درگیر غرایز انسانی نیست و کیمیا را نیز چون جلوه ای از جمال حق می داند، دوست می دارد چراكه او یادآور اتّحاد آفریده و آفریننده است؛ چیزی که نویسنده در برخی از جاهای داستان هم یادآور می شود: « جذب شدن درآن کمال آفرینش وآفریده احسن الخالقین، چه هوس کشنده ای… (قدس، 1383 :201)
«…مولانا شمسالدین را زنی بود کیمیا نام؛ روزی از او خشم گرفت و به طرف باغهای مرام رفت.حضرت مولانا به زنان مدرسه اشارت کرد که بروید و کیمیاخاتون را بیاورید که خاتر مولانا شمسالدین را به وی تعلّقی عظیم است. جوقی زنان کارراستی میکردند که به طلب او روند؛ همانا مولانا نزد شمسالدین آمد و او در خرگاه نشسته بود، دید که مولانا شمسالدین با کیمیا در سخن است و دستبازی میکند و کیمیا به همان جامهها که پوشیده نشسته بود. مولانا در تعجب ماند و زنان یاران هنوز نرفته بود! مولانا بیرون آمد… مولانا سرِّ آن باز پرسید که کیمیا کجا رفت؟ فرمود که: خداوند تعالی مرا چنان دوست میدارد که به هر صورتی که خواهم، بر من فرود آید، این دم بر صورت کیمیا بود!»(افلاكي، 1362: 637-638 .)
امّا همانطورکه می بینيم نویسنده هوس -كه از دیدگاه مکتب روانشناسی فروید محرک اصلی روان آدمیست- را هم مطرح مي كند و اینجاست که شمس دیگر از قالب عارفی که به مبارزه با نفس و هوسهای نفسانی می پردازد، خارج می شود و این یکی از نمودهایی است که نشان میدهد بررسی شخصیّتت شمس درکتاب سعیده قدس از دیدگاه روانشناسانه است. هم چنین سر به آسمان ساییدن می تواند اشاره به معنای سوبژکتیو بالا بودن مقام شمس داشته باشد و در عین حال آهو بچه که تصویری ابژکتیو است، می تواند نماد و نشانه ای سوبژکتیو ازگرفتاری و در بند بودن شمس در عشق کیمیا داشته باشد. گاه نیز نویسنده پیوندش را با منابع تاریخی محکم تر می کند.
قدس کیمیا را برای شمس جلوهای از خداوند می داند در چند جای داستان به آن اشاره می کند:
1. «خدا او را از درون آن چشمان نگریسته بود.» (قدس،1388 : 201)
2. «ای شیخ ! بدان که من دراین عشق زمینی تصویری از عشق ازلی دیدم. » (همان: 203.)
3. «او نمی خواست مقدّس ترین شب زندگیش – شب وصل با آیت جمال احسن الخالقین- را در مجاورت عوام بگذراند، همه شب به نیایش و گریه و سجده گذرانده بود و حظ برده بود. او درآن مقدّسترین لحظات زندگیاش می خواست چشم جز بر هلال روی عروس خود که برایش آیت الله بود، بر هیچ شاهد و همراهی که در عرف می پسندید، نگشاید، می خواست در لحظات وصل یار حضور قلب داشته باشد. او به این وصل به چشم یک عروسی زمینی نمی نگریست؛ او رخ یار را در چهرۀ زیباي آن محبوبۀ زمینی دیده بود و درآن روزها بیش از هر وقت دیگر نیاز به خلوت وسکوت روحانی داشت.»(همان: 227.)
4. «امّا بدان، بدان که من، تورا به روشنی در او می بینم …او مظهرکمال توست برای من. » (همان: 234.)
23. «واقعاً نمی دانم اگر آمد و رفت گرمابخش تنها یاورم علاءالدین در حرم از زندگیام حذف می شد، چه به سرم می آمد …» (قدس،1383 : 211)
نویسنده به واسطۀ تخیّل آزاد خود که بواسطه رگههایی از روایات تاریخی آن را پرورش داده است، علاقه علاءالدین و کیمیا به همدیگر راگسترش می دهد.
24.« من زیبا بودم، جوان بودم، و با خودم دوست بودم. آینده – علی رغم همه مصیبتهایی که آن غریبه دوره گرد برای خانواده ام به بارآورده بود- از آن من بود. او خیلی پیر بود و به زودی می مرد ….» (قدس، 1388: 213.)
باز هم با گریزهایی که نویسنده بواسطه تخیل خود در نقل روایت به کار می برد، کیمیا را مخالف ازدواج با شمس و خواستار مرگ او می داند. در صورتی که در منابع تاریخی سخنی ازاین مطالب نیست. نویسنده روایت را از دیدگاه روانی مورد بررسی قرار می دهد و مسلّم است که از نظر او دختری نوجوان عاشق پیرمردی که سنش ازشصت سال هم گذشته است، نمیشود. امّا شمس یک پیرمرد معمولی نیست او یک معلّم و راهبر است و از همه مهمتر یک عارف کامل و همانطورکه می دانیم شخصیّت های عرفانی دارای ابعاد پیچیده روحی و روانی اند که با هیچ یک از معیار های شناخته شده قابل درک و دریافت نیستند.
25.«از همان روزی که این عقاب پیر را دیده بودم، می دانستم منقار سیاهش روزی به نفرینی درحقّ من گشوده خواهدشد…»(قدس، 1388: 218.)
تصویر سوبژکتیو عقاب پیر دارای معنای قدرت، غلبه و تجربه است و میتواند بلند پروازی، تیزبینی و مهارت را نیز در ذهن منعکس کند.
26. « می اندیشید که این پیرمرد کم حرف نحیف و خجالتی چگونه می تواند همان جادوگری باشد که بیش از دو سال شهری بزرگ را به آشوب کشیده و خواب را از چشمان همگان ربوده است…او به راستی ملکه شده بود، ملکه روح و قلب کسی که خود معشوق یکتا و بی بدیل بزرگ مردی بود چون خداوندگار؛ شیخ و مراد صدها هزار سالک که درآرزوی پابوسی او می سوختند.» (قدس، 1388: 231.)
در اینجا تقابل شخصیّت روحانی شمس را با آن شخصیّتی که دیگران از او توصیف می کنند، می بینیم. تصویر واقعیّت گونه است و تعدیل نظر کیمیا دربارۀ شمس را می بینیم. در واژه خجالت می توان تصویر سوبژکتیوی را که حاکی از عامل درونی از جمله ناتوانی و سرکوبی غرایز است، دریافت.
27. در سخن گفتن شمس با خویشتن وفاداری نویسنده را با منابع تاریخی شاهد هستیم، سخنانی که شمس در مقالات می گوید، به نحوی دیگر در کتاب قدس بازگو می شوند:
«اين بار نفاق نمي كنم تا تمام مرا ببينيد، نغزي مرا و زشتي مرا.» ( موحد، 1369: 74.)
«با مردمان به نفاق باید زیست تا در میان ایشان با خوشی باشی و همین که راستی آغاز کردی، سر به کوه و بیابان می باید برد که میان خلق راه نیست.» (قدس، 1388: 253.)
«آن كس که به صحبت من ره يافت؛ علامتش آن است كه صحبت ديگران برو سرد شود و تلخ شود. نه چنان كه سرد شود و همچنين صحبت مي كند، بلكه چنان كه نتواند با ايشان صحبت كردن.» ( موحد، 1369: 74.)
«سخن با خود توانم گفتن. با هر كه خود را ديدم در او، با او سخن توانم گفتن.» (موحد، 1369: 99)
«احوال ما با همه مردمان همیشه همین بوده است پس با هرکس راز دل نگفتیم، من سر به آن کس توانم گفت که او را در او نبینم، خود را در تو دیدم.» ( قدس، 1388: 253.)
28. در آخرین تصویر این روایت شایعه قتل کیمیا توسط شمس قوّت می یابد. در اینجا دیگر سخن از شمس به عنوان یک عارف نیست، بلکه فردی بدبین و فحّاش است که، کیمیا را به اسارت گرفته است:
«دیر به خانه آمده بودم. او مرا می زد…مدّتها بود که از ترس شمس هیچ کس جرأت نداشت پا به این طرف بگذارد.» (قدس، 1388: 260.)
اشاره قدس به منع علاءالدین از رفت وآمدهای است که از روبروی حجره کیمیا می کرد و اگرچه بسیار اغراقآمیز به نظر میآید امّا در جهت تأیید منابع تاریخ روايي است:
«…حضرت مولانا شمسالدین آنجا زفاف فرموده…به بندگی چلبی علاءالدین- که فرزند متوسط خداوندگار بود و در حسن و لطافت نازنین جهان- هرگاه که به دستبوس والد و والده میآمد و از صحن صفه عبور میفرمود و به تابخانه میرفت، مولانا شمسالدین را غیرت ولایت در جوش میآمد. تا چند نوبت بر سبیل شفقت و نصیحت بدیشان فرمود: ای نور دیده! هرچند آراسته به آداب طاهر و باطنی، اما باید که بعد از این در این خانه تردد به حساب فرمایی.» (سپهسالار، 1385: 111-112.)
29. « … شوهرم دوست نداشت کتاب بخوانم. می دانست خواندن زندگی را تلخ تر می کند.»(قدس، 1383 :260)
هرچند این مطلب که شمس کیمیاخاتون را از خواندن منع کرده باشد، از سوی منابع تاریخی رد یا تأیید نمیشود امّا به نظر میرسد نویسنده از سایر متون صوفیانه که پیوسته مریدان خود را از مطلعه منع می کردند، الهام گرفته است:
«…از حضرت مولانا روایت کردند که روزی به یاران حکایت میکرد که در اوایل حالات و اوقات کلمات مولانای بزرگ(بهاءالدین ولد، پدر مولانا) را – رضیالله عنه- مطالعه میکردم و لایزال در آستیم بودی و حضرت مولانا شمسالدین از مطالعه آن مرا منع میکرد…» (افلاکی، 1362: 651-652.)
30. «… فقط وحشت همان لحظه بازگشت به خانه،کتک و فحّاشی و جنجالی که همیشه منتظر بودم، سرا پای وجودم را فراگرفته بود. خدا خدا می کردم نیامده باشد.» (قدس، 1388: 271.)
توضیح: این تصاویر ارائه کننده مسائلی دربارۀ نقد زنان است که جهت گیری نویسنده را در این راستا نشان میدهد و به هیچ وجه از منابع تاریخی چنین مطلبی مستفاد نمیگردد و صرفاً بر پایۀ احساس و تخیّل نویسنده داستان و از معقولۀ تصویرهای سوبژکتیو و خیالیست.
8-2 نکات به دست آمده از کیمیاخاتون از منظر روانکاوی و با توجّه به محور واقعیّت و خیال:
1.تصویر ارائه شده از شمس به طور کلّی تصویری واقع گرایانه است که همراه با جهت گیری و تفکّر خاص نویسنده که دارای ابعاد روانکاوی است، مطرح می شود.
2. شمس پیرمردی با موهای سپید، اندامی استخوانی که همه عمر در سفر است و برای نجات جان مولانا آمده است توصیف می شود. تصویری که از شمس ارائه می شود تصویر فردی معمولی با انگیزه ها احساسات و امیال درونی همچون افراد دیگر است، دارای خواست ها و غرایزی روانی که طبق عادات عرفا سعی در سرکوبی و مهار آنها دارد.
3. نویسنده رخدادها و سلسه علّت معلولی حوادث را از دیدگاه روانی (فروید) تجزیه و تحلیل می کند.
4. از حیث وفاداری نویسنده به منابع تاریخ روایی و اصیلی چون مناقب افلاکی و رسالۀ سپهسالار می توان گفت؛ نویسنده اشراف کاملی بر این منابع دارد. ولی گاه با هنرمندی های نویسندگی این تصاویر واقع گرایانه تاریخی روایی را به سمت و سویی می برد که؛ همگام با تفکّر خود که متأثّر از انگیزه های روانی است و گاه نیز در این حین گریزهای می زند و آنچه را که زادﮤ تخیّل خلاّق خودش است به معرض نمایش می گذارد.
5. گاهی شمس را از بعد روحانی مطرح می کند و رفتارهای او را با توجیه های که او را در حدّ مقام خضر بالا می برد در سطح فردی برتر از دیگران به نمایش می گذارد :
« با این همه در وجودش وجهی کبریايی موج می زد با همه ژنده پوشی در هاله ای چنان فاخر ره می زد که، همه حتی اراذل برزن راه به سویش می گشودند . » (همان :156.)
وگاه نیز قدرت و غلبه او را متذکّر می شود که مطابق با کتب و روایات تاریخی متقدم تر است. اینها درحین داستان بیان می شوند و روی به سوی تخیّل دارند.
6. برجستگی شخصیّت شمس از حیث جنبه های درونی و ذهنی و در واقع از حیث انفسی است.
7. روایت شمس درکتاب سعیده قدس از منظر روانکاوی (غالبا فروید ) دنبال می شود. در حالیکه به حیث روایی و داستانی بودن نمی توان منکر عنصر خیال درآن شد. امّا نویسنده فقط روانكاوي را معيار عملکرد شخصیّت ها مي داند و از جنبه های دیگری که خاصّ شخصیّت های عرفانی است و با معیار های روانی قابل شناخت نیست، غافل می ماند و اینجاست که دچار خطا می شود. در روایت او شمس از آن شخصیّت عرفانی که در کتب روایی و تاریخی ارائه شده فاصله می گیرد و به عنوان شخصی با غرایز و انگیزه های روانی مطرح می شود که همین شخصیّت همه جانبه او را محدود می کند . و این نقص بررسی شخصیّت و روایت از دیدگاه روانکاوی توسط نویسنده است.
8 .گاه نیز تصاویر دارای جنبه های سوبژکتیو و ابژکتیو با هم هستند یعنی هم تصویر و نمودی عینی دارند و هم نمودی ذهنی و درونی که نمونه هایی از آن ذکر شد.
9.نویسنده گاه در نقل روایت با نوسان هایی روبروست که همانطور که گفته شد اهداف خاصّی دارد.
10. روایت سعیده قدس دربارﮤ شمس از منظر نقد زنان قابل تأمّل و بررسی است.
11. در این کتاب نشانه هایی از افسردگی را می توان در کیمیا خاتون مشاهده کرد.
8-3 در کتاب موفروی به گونه های مختلف شاهد برتری و هژمونی معنوی شمس بر کیمیا هستیم:
1-« آن شب فرشته آتشی به خوابش آمد. فرشته گفت:” شمس برای تو نیز اینجاست. امروز حجابی را کنار زده و سفر تازه آغازشده است.”
حیرت زده از خواب پرید. معنایش چه بود؟ امّا در این باره با کسی سخن نگفت.» (موفروی،1386: 124. )
2- « سرش را که بالا برد از دیدن شمس که وارد حیاط می شد، تعّجب کرد.
به سمت او آمد و پرسید: می توانم اینجا بنشینم؟ ” صدایش ملایم بود و هیچ اثری از نفوذ ناپذیری همیشگی که کیمیا به آن عادت داشت در آن احساس نمی شد- هرچند چشمانش مثل همیشه نافذ بود و همان جریان معمول عواطف متضاد را در او بر می انگیختند.» (همان: 136. )
3-« امّا شمس کبوتر نبود، او بالهای بزرگی داشت که می توانستند سراسر وجود آدم را زیر پر خود بگیرند و اگر می خواست با خود به آنسوی دنیا ببرند.» ( همان: 163. )
4- « کیمیا احساس کرد قلبش از جا تکان خورد، سرشار از شادی گیج کننده و آمیخته به ترسی بود که از زمان ورود شمس به قونیه اغلب تجربه می کرد.» (همان: 167.)
5- در واکنش به خواستگاری شمس:
« کیمیا صورتش را در دستان گرفت و گرفتار سیلی از عواطف شد: نخست ترس، سپس هیجان و در آخر شک. چگونه می توانست همسر مرد با قدرتی چون شمس شود؟» (همان: 171. )
6- « کیمیا گفت: می دانی کرا، من با شمس عروسی خواهم کرد.”عجیب بود که حالا چقدر احساس آرامش می کرد. (همان: 173. )
8-4 نشانه های موجود در کتاب موفروی که نشانگر ضعف جسمی شمس است:
1- « کیمیا به این فکر می کرد که اصلاً چرا عروسی کرده. آیا معنای زناشویی این بود که مثل برادر و خواهر یا بیشتر پدر و دختر با هم زندگی کنند؟» (موفروی،199:1386.)
2-« از خودش تعجّب می کرد. احساساتش نسبت به شمس در چند ماه گذشته تغییر کرده بود. قدرت و نفوذ شمس هنوز او را در هم می شکست، امّا ترسش از او کمتر شده بود. حالا آن سوی او را که اوّل بار در روز عروسی دیده بود، می شناخت، آن آمیزۀ شرم و مهربانی را که هر وقت با هم بودند نمی توانست کاملاً پنهان کند. کشف این حد آسیب پذیری در چنین مرد با قدرتی شگفت زده اش کرد و در عین حال تأثیر زیادی بر او گذاشت. به شکل معمّا آمیزی آسیب پذیری اش عظمت بیشتری به او می بخشید. شمس-حداقل فقط-آن ابرمردی نبود که در دل همه ترس می آفرید. کسی بود که زندگی می توانست آزارش دهد. »
(همان: 199-