کیمیا، شمس، مولانا، شخصیّت، داستان

در قونیه با کیمیا خاتون، دختر کراخاتون، همسر دوّم مولوی که از شوهر دیگری دختر مولوی بود، مدّت کوتاهی ازدواج کرد. در جوار خانۀ مولانا خرگاهی به پا کردند و این ازدواج عملی گردید. شمس از او خواست غیر از مولوی کسی روی او را نبیند. تا اینکه روزی کیمیا خاتون به همراه زنان، بدون اجازه شوهر، به باغ می رود و شمس از جریان مطلّع می گردد. از آن جایی که شمس نسبت به فرزند دوّم مولوی یعنی علاءالدین بدبین بود، زمانی که کیمیا خاتون به خانه باز می گردد، شمس به او حمله می برد و گلویش را می فشارد و او خفه می شود و جان می دهد پس این وصلت مدّت کوتاهی طول نمی کشد.»
( عطاری کرمانی،١٣٨٣ : ٢٦. )
روایت بیان شده تحت تأثیر منابع تاریخی است امّا در منابع تاریخی شمس کیمیا را خفه نمی کند و این می تواند برساخته ذهن نویسنده باشد.
ستّاری این واقعه را تحت تأثیر گفته های افلاکی در باب مرگ کیمیا نقل می کند و نقش شمس را در مرگ کیمیا مؤثّرمی داند:
«چون کیمیا خاتون به خانه آمد، فی الحال درد گردن گرفته همچون چوب خشک بی حرکت شد، فریاد کنان پس از سه روز نقل کرد؛ همچنان چون هفتم او بگذشت باز به سوی دمشق روانه شد و در ماه شعبان سنه اَربَع وَ اَربَعین و سِتمِائه644. » (افلاکی، 1362: 641-642.)
« وی زن را آیینه دار طلعت حق می داند، امّا چنان بر او خشم می گیرد که زن بی نوا دق می کند و از غصّه می میرد! این سخن شمس در مقالات، بیانگر مرام، او در معامله با زن و زناشویی است : «زن بخواه و مجرّد باش یعنی به دل از همه جدا و مبرّا از همه ! » ( ستّاری،١٣٨٤ : ٨۰ – ٨١. )
منابع داستانی معاصر :
« کیمیا خاتون » از سعیده قدس
با توجّه به این که نگاه نویسنده نگاهی زنانه و مرد ستیز است نویسنده عامل مرگ کیمیا را شمس معرفی می کند: « این بار می خواست با آنچه پشت سر داشت، وداع کند. بگریزد به جایی که دست هایش از یاد ببرند گرمی و نازکی تن جوجه کبوتری را که چندان میان پنجه های استخوانی اش فشرده بود تا گردن سپیدش شکست .» ( قدس، ١٣٨٨ : ١٤. )
در باب چگونگی قتل کیمیا توسط شمس سخن قدس و عطّاری کرمانی به هم شبیه است. نویسندگان بواسطۀ تخیّل خود، تصویری دیگرگونه تر از این واقعه ترسیم کرده اند.
« دختر مولانا » از موفروی :
موفروی مرگ کیمیا را نوعی تکامل و رسیدن به مقام فنا می داند که؛ توسط شمس انجام گرفته است.
« تحوّل کیمیا روی داده بود؛ وظیفه اش در این جهان پایان یافته بود. » ( موفروی،١٣٨٦ : ٢٥٢. )
آشنایی با شمس زمینۀ تحوّلی شگرف در کیمیا، که خود روحی مستعدِ دریافت و ادراک حقیقت و تکامل داشت، شد و ذرّه ذرّه روح کیمیا از چشمه ای که شمس به او نشان داده بود بهره ها برد تا سر انجام از آن سیراب شد.
با مطالعۀ همه روایات در زمینه مرگ کیمیا به نتایج زیر می توان رسید که :
١ – مرگ کیمیا پس از مشاجرۀ شمس با او رخ می دهد.
٢ – مرگ او طبق منابع تاریخی روایی بر اثر گردن درد و طبق برخی منابع داستانی معاصر (کیمیا خاتون ) بر اثر شکستگی گردن رخ می دهد.
٣ – این مرگ علّتی دارد که به طور یقین نمی توان دربارۀ آن نظر داد. ولی به هر حال نمی توان منکر نقش شمس در مرگ کیمیا شد :
الف- اگر گفته های برخی منابع تاریخی چون مناقب العارفین را دربارۀ شمس باورداشته باشیم؛ این مرگ می تواند به خاطر خشم و در نتیجه نفرین شمس صورت گرفته باشد. زیرا شمس از اولیاست و دعا و نفرین او دربارۀ دیگران کارگر می افتد.
ب- و یا اینکه می توان علناً شمس را قاتل کیمیا دانست؛ که با توجّه به شناختی که از شخصیّت او داریم، باوری بعید به نظر می رسد.
ج- شمس پس از مرگ کیمیا برای همیشه قونیه را ترک می کند و دیگر به آنجا باز نمی گردد و این می تواند نشانگر علاقۀ او به کیمیا باشد.
خلاصۀ داستان و شخصیّت های داستان «دختر مولانا »
موفروی هم روایتش را از خانوادۀ مولانا آغاز می کند. کیمیا فرزند اودوکیا و فرخ، زوج خوشبخت مسیحی است. پرسش های بنیادین او دربارۀ آغاز و انجام هستی، جهت گیری فکری او را نشان می دهد: «چرا من زنده ام؟ پیش از تولّد کجا بودم؟» (موفروی،1386: 6.)
تصویری که از کیمیا به معرض نمایش گذاشته می شود، بی شباهت به تصویری که از شمس در مقالات می بینیم نیست. او نیز مانند کیمیا از کودکی دچار حالات روحی متفاوت با سایر هم سن و سالان خود است. او با مردم بیگانه است:
اودوکیا از خود می پرسید.کیمیا به اینجا تعلّق نداشت. به نظر می آمد از سرزمینی بیگانه آمده است.» (همان:8.)
کیمیا همواره تصویری از مولانا در ذهن دارد، مردی با ردای آبی که نمی داند کیست. در آغازین ملاقاتی که با مولانا دارد؛ این تصویر ذهنی تحقّق می یابد.
نام کیمیا را غریبه ای دوره گرد که شبانه به خانۀ آن ها می آید، تعیین می کند. تأکید این غریبه بر گذاردن این نام بر کیمیا، بر نقش مؤثّر نام ها در شخصیّت افراد و نیز برتری کیمیا اشاره دارد. علاقه به سوادآموزی، حضور پدر کریسوستوم و احمد همگی برای رسیدن به مولانا و سرمنزلی است که، باید طی کند. با ورود کیمیا به قونیه و دیدار با مولانا بالاخره رؤیاهای کیمیا تحقق می یابد. پس از آن؛ نویسنده به بررسی رابطۀ کیمیا با مولانا و بهره هایی که از این رابطه نصیب او می شود، می پردازد. با آمدن شمس این رابطه تا حدودی تحت نفوذ و غلبۀ او قرار می گیرد. کیمیا شیفتۀ مولانا و مولانا سرمست از تعالیم شمس است. در یک سیر طولی کیمیا نیز تحت سیطرۀ شمس است. گویی روند داستان با سیر تکامل کیمیا همگام است. مولانا کیمیا را در این مسیر هدایت می کند. با ورود شمس این وظیفه به او محوّل می گردد. در نهایت با تکامل و فنای کیمیا روایت موفروی هم پایان می یابد. این مسأله در یکی از حکایت هایی که مولانا برای کیمیا تعریف می کند و همچنین در پایان روایت جلوه گر است:
« قصۀ پروانه ای را عاشق شمع بود بلدی؟”» (همان: 112.)
«ناگهان شعله ها زبانه کشیدند، موسیقی اوج بیشتری گرفت و آتش طلایی را به تابشی کور کننده تبدیل کرد. قلبش می خواند:” تو تک تک نُت ها و کل موسیقی با هم هستی، ” امّا قلبش از آن او نبود، به شمس، مولانا، فرّخ و اودوکیا تعلّق داشت. قلبش، قلب تمامی کسانی بود که دیده و حتّی نمی شناخت. تندتر و تندتر کشیده می شد.” تو شمعی، تو شعله ای و تو آتشی. تو شادیی، تو نوری. تو عشقی.» (همان: 250.)
6-1 معرفی شخصیّت های داستان
شخصیّت های اصلی مولانا، کیمیا و شمس اند.که ارتباط آن ها با هم طرح داستان را شکل می بخشد. پس از این ها می توان به بهاءالدین، علاءالدین و کراخاتون اشاره کرد. شخصیّت های اصلی داستان همگی با تفاوت هایی اندک با نمونه های تاریخی ذکر شده در منابع تاریخ روایی مطابقت دارند.
1-مولانا شخصیّت محوری داستان است و همانطورکه گفته شد همه شخصیّت های دیگر ما را به سمت او هدایت می کنند حوادث و وقایع قصّه در ارتباط با او شکل می گیرد. هم اوست که کیمیا را به شمس پیوند می دهد، و بی حضوری های کیمیا را درمی یابد و لحظه به لحظه در مسیر رشد وکمال او را هدایت می کند.
2- کیمیا که آغاز سرنوشتش با مولانا گره خورده و از آغاز چهره ای متفاوت و امروزی دارد. مفتون دنیای دیگری است. عاشق علم است، حضور مولانا را از فرسنگ های دور درک می کند. او خانواده را بخاطر فراگیری تحصیل رها میکند و همین نشان آزاد و رها بودن اوست.
3- شمس از نیمه های داستان وارد روایت موفردی می شود. او مردی بزرگ با ویژگی های منحصر به فرد است. او هم مثل کیمیا به این دنیا تعلّق ندارد به دنبال ننگ و نام نیست. او آمده تا استعداد بالقوه مولانا را بالفعل کند امّا در این راه کیمیا هم از او بی نصیب نمی ماند. شمس با کیمیا ازدواج می کند و اینجا نقطۀ تلاقی همۀ شخصیّت های اصلی با هم است و داستان به اوج خود می رسد.
کراخاتون:
شخصیّت دیگری که حضورش درکنار کیمیا و راهنمایی ها و مشاوره اش به او باعث می شود که شخصیّتی همراز به نظر بیاید. حضور شمس نگرانی هایی را برای او به بار می آورد امّا کم کم او با این رابطه کنار می آید.
بهاءالدین:
فرزند بزرگ و فرهیخته مولاناست. او به پدر اعتقاد راسخ دارد به رابطۀ پدر با شمس به دیدۀ احترام می نگرد و از میان دیگر افراد خانواده او به پدر مَحرم تر است. بهاءالدین شمس را دوست دارد و او را شخصیّتی والا می پندارد.
علاءالدین:
او فرزند ناخلف مولانا است که نمونۀ یک عالِم به علوم ظاهر و انسان سطحی نگراست. از طرفی جاه و مقام علمیش باعث شده که رفتارهای نامعمول پدر را پس از آمدن شمس نتواند تحمّل کند.
او با عالَم شمس و پدر بیگانه است و سردستۀ مخالفان شمس هم اوست. در کتاب هم نشانه هایی دال بر شخصیّت ناسازگار او حتّی با افراد خانواده قابل مشاهده است و از همان آغاز عملکرد او درباب شمس می توان پیش بینی کرد.
شخصیّت های فرعی:
شخصیّت های فرعی داستان موفروی را می توان از نظر اهمیّت به دو دستۀ تقسیم کرد:
دستۀ اوّل: آن هایی هستند که در سرنوشت شخصیّت های اصلی و تغییر روند داستان مؤثّرند مانند پدرکریسوستوم که در رفتن کیمیا به قونیه و تحصیل او نقش دارد یا احمد که به کیمیا درس می آموزد و برایش از مولانا می گوید.
دستۀ دوّم: اگرچه با شخصیّت اصلی در ارتباط هستند؛ اما تأثیر گذاری گروه اوّل را ندارند؛ اکبر، فرخ و اودوکیا را می توان از این گروه به شمار آورد.
دربارۀ اینکه شخصیّت های فرعی ما به ازای تاریخی دارند یا نه؛ نمی توان به قطعیّت سخن گفت؛ زیرا برخی از قسمت های روایت ساخته و پرداختۀ ذهن نویسنده است. امّا با توجّه به اشارات کتاب، می توان برای برخی از آن ها نمونه های واقعی تاریخی قائل شد. مثلاً می توان اکبر را از مریدان و شیفتگان مولانا و یا با توجّه به اینکه کیمیا خاتون، دخترخوانده مولاناست؛ فرخ را نیز پدر واقعی کیمیا به شمار آورد.
احمد: شخصیّت فرعی دیگری است که به عنوان یک راهنما و واسطۀ رسیدن کیمیا به مولاناست.
اکبر: شخصیّت فرعی دیگری است که، برخلاف دیگران که مولانا را پس از آمدن شمس مورد اتهام قرار می دهند در پی درک رابطه شمس با مولاناست. قضاوتش دربارۀ مولانا همچون دیگر مریدان سطحی نیست.
6-2 چگونگی شخصیّت پردازی:
در این کتاب به پردازش شخصیّت ها توجّه می شود. آنها خود را به واسطه گفتگو به عرصه داستان وارد می کنند و به ما می شناسانند. شخصیّت مولانا در این کتاب در مقاﻳﺳﮥ با آنچه که در«کیمیاخاتون» آمده پر- رنگ تر و محوری تر است. از اینجا تأثیر منابعی چون رساله سپهسالار و مناقب العارفین که هر دو شمس را در ساﯾﮥ وجود مولانا مطرح می کنند می توان دریافت. هر نشانه ای درکتاب دال بر وجود مولاناست. همه چیز ما را به مولانا می رساند. بی حضوری های کیمیا، دیدن پیرمردی با ردای آبی، احمد که شیفتۀ مولاناست، شوق درس و تعلیم، پدر کریسوستوم که کیمیا را به رفتن ترغیب می کند. همگی واسطﮥ رسیدن به مولانا هستند و این مولاناست که، سبب آشنایی شمس و کیمیا می شود. از همان آغاز شاهد برجستگی شخصیّت مولانا هستیم.
شمس در این کتاب شخصیتی ایستاست. مولانا هم اگرچه دچار تغییراتی می شود؛ امّا از همان آغاز قابلیّت این تحوّل را دارد. مولانا شخصیتی استوار و پا برجاست و منشاء دگرگونی هایی در زندگی کیمیا می شود. چهرﮤ مولانا در آخر داستان عرﺻﮥ به ظهور رساندن باورهایی است که خود نیز به آنها ایمان دارد. ولی مجال بروز آنها را نیافته است. شمس این فرصت را در اختیار او قرار می دهد.
پرداخت شخصیّت ها از طریق گفتگوهاست. می توان گفت؛ نویسنده از این حیث موفّق عمل کرده است. او ابتدا نشانه هایی را درگفتار و رفتار شخصیّت ها به ما نشان می دهد و بدین وسیله امکان ترسیم چهره ای از آن ها را در ذهن ما فراهم می کند و بعد با توجّه به روند داستان و چگونگی مواجهۀ شخصیّت ها با حوادث این امکان را به ما می دهد تا، از این طریق به لایۀ اصلی داستان و آنچه در درون شخصیّت ها جاری است دست یابیم.
تمرکز و محوریّت بر یک شخصیّت واحد است و آن مولاناست. البتّه حضورکیمیا و شمس هم مؤثّراست. امّا این مولاناست که سر منشأ همۀ اتّفاقّات داستان می شود و به نوعی حضور و سایۀ مولانا بر سایر افراد از آغاز تا پایان رمان دیده می شود.
6-3 نگاه موفروی:
از آنجایی که نویسنده میسحی است اعتقاد او بر چگونگی روایتش اثر می گذارد. او کیمیا را فرزند زوجی مسیحی می داند، چیزی که نه در منابع تاریخ روایی و نه دیگر روایت ها از آن سخنی به میان نیامده است. طرز تلقّی نویسنده از برخی از رویدادها این مسأله را بیشتر آشکار می کند. مثلاً حضور پدر کریسوستوم و راهنمایی بی دریغ و دلسوزانۀ وی را می توان از این دست برشمرد. روحیۀ مسالمت آمیزی و تساهل نسبت به سایر مذاهب که از مشخّصه های فرهنگ مسیحی است به طور آشکار در روایت جلوه گری می کند.
سخن موفروی دربارۀ علاءالدین فرزند مولانا با گفته های مناقب العارفین تطابق دارد.
تصویری که موفروی از مولانا ارائه می دهد گنگ و توأم با نشانه هایی است که به ما امکان تصویر سازی ذهنی می دهد، از این جهت مولانا شخصیّتی همه جانبه دارد. نویسنده برای آشکار ساختن چهرۀ ویژۀ شمس از گفتگوها یی که در حین روایت با دیگران دارد استفاده می کند :
«هنگام پایین آمدن از پلکان باریکی که به حیاط اصلی باز می شد، کرا متوجّه شن نرم سفیدی زیر کفش مولانا شد.
مولانا گفت: ًاین شن از حجاز می آید. مسافری راه گم کرده بود. باید هدایتش می کردم.» (موفروی،1386: 116.)
با توجّه به خارجی بودن نویسنده نگاه او نگاهی نو و از منظری متفاوت با منابع داستانی و تحقیقی دیگر است اگر چه در بسیاری از جاهایی شاهد وفاداری نویسنده به منابع هستیم. امّا نویسنده تمام تلاشش را برای برتر نشان دادن مولانا بکار می گیرد. اگرچه قسمت هایی از کتاب که دربارۀ شمس است کم نیست، حتّی آمدن شمس و حضور او هم بخاطر رسیدن مولانا به آن جایی است که، باید باشد.
6-4 ویژگی روایی (زاویه دید، کانون و…)

زاویه دید:
روایت از منظر دانای کل بیان می شود. امّا گاه داستان به واسطه گفتگوی افراد نقل می شود که از خلال آن می توان به احساسات درونی افراد دست یافت. بطور مثال برجستگی حالات درونی کیمیا را می توان در حین گفتگوی او با خویشتن دریافت.
« جایی بودم که خیلی شادم می کرد…..و برای لحظه ای به نظرمی رسید که پرتو نوری بر او تابیده…..بعد همه چیز خراب شد.( موفروی،5:1386-6 .)
گاه شخصیّت ها رها و مستقل از راوی به سخن می نشینند و حرف خود را بیان می کنند. راوی به آن ها میدان می دهد تا حرف خود را بزنند.
کانون:
مرکز توجّه روایت بر شخصیّت ها و روابط آنها با هم دیگر است. در آغاز رابطۀ شمس و مولانا و سپس شمس وکیمیا خاتون اهمیّت می یابد. نویسنده علاوه بر معرفی شخصیّت های اصلی و تمرکز بر برخی از اعتقادات مسیحی بر مفاهیمی چون ضرورت فراگیری علم، تجربۀ عشقی و نیز تکامل تأکید می ورزد که، همۀ این مسائل به واسطۀ حضور مولانا برای کیمیا که یکی از شخصیّت های اصلی روایت است حاصل می آید. با حضور مولانا در کنار کیمیا وی علاوه بر فراگیری علوم با شمس آشنا می گردد و همین تجربۀ عشقی بی نظیری را برای او به همراه دارد و در نهایت منجر به تکامل روحی و معنوی کیمیا می شود. اگر سیر روایت موفروی را سیری دایره وار بدانیم نقطۀ آغاز و انجام روایت و علّت اصلی همۀ رویدادها مولاناست.
پیرنگ:
در داستان موفروی همه چیز و همه کس کیمیا را به رفتن تشویق می کند. دال و مدلول ها حاکی از یک رسالت است. حوادثی که کیمیا را به مولانا، مولانا را به شمس و سپس کیمیا را به شمس می رساند و نهایتاً منجر به تکامل و تلفیق شخصیّت ها با هم می گردد، همگی خبر از یک اتفّاق و دگرگونی می دهد. «دختر مولانا» دارای پیرنگ باز است. داستان موفروی از تولّد کیمیا آغاز می گردد و به بیان حالات متفاوت وی می پردازد. حضور هر شخصی در داستان به روند داستان کمک می کند. هر رویدادی در روایت موفروی از علّتی برخوردار است. مثلاً میل کیمیا به یادگیری موجب حضور پدر کریسوستوم، احمد و سپس مولانا می گردد. که همگی در پی یافتن یک چیز هستند؛ «دوست»، کلمه ای که احمد از مولانا فراگرفته و سپس آن را به کیمیا می آموزد و نقطۀ پیوند همۀ شخصیّت ها با هم دیگر است. روایت موفروی روایت جستجوست. که سرانجام به جستجوی خویشتن می انجامد.
فصل هفتم
پیش از آن که به شخصیّت های رمان قدس بپردازیم، ابتدا باید نظر کوتاهی به روایت قدس بیافکنیم. قدس روایتش را از خانوادۀ کیمیا آغاز می کند. وی کودکی کیمیا، برادرش و مادر بیوه اش را به تصویر می کشد. مادر کیمیا که زنی مقتدر و سر شناس است؛ پس از مرگ همسرش با مولانا مفتی قونیه ازدواج می کند و همین زمینه ساز ورود کیمیا به خانۀ مولانا می شود، محیطی که از لحاظ فکری با آن بیگانه است. زنان پیر حرمسرا و محیط خشک و زهدآمیزی که باعث دوری مادر از کیمیا می شود او را می آزارد. او تنهاست و شرایط روحی نامناسب کیمیا منجر به ایجاد رابطۀ عاشقانۀ پنهانی او با علاءالدین فرزند دوّم مولانا می شود. روایت قدس کودکی، نوجوانی و مرگ کیمیا را دربر می گیرد. روایت قدس روایتی در باب زنان است. زنانی که همگی نقش قربانی را بازی می کند.
1- کیمیا که قربانی رابطه مولانا و شمس می شود.
2- کرا خاتون که در خانه مولانا محبوس می شود.
3- دیگر زنان حرمسرا که به اسارت خود خو کرده اند.
با ورود شمس به داستان محوریّت شخصیّت از کیمیا به شمس انتقال می یابد. قدس شمس را شخصیّتی آفاقی، ولگرد و هوسران معرفی می کند، که پس از اوّلین غیبت و