حقیقی:
5-4-1
«شمس تبریزی» از محمد علی موحد
5-4-2
«عشق نوازی های مولانا» از جلال ستاری
5-4-3
«خط سوم» ناصر الدین صاحب الزمانی
5-4-4
«تجلّی زن در آثار مولانا» از زلیخا ثقفی
5-4-5
«سرّنی» از عبدالحسین زرین کوب
5-4-6
«مکتب شمس» از ابولقاسم انجوی شیرازی
5-4-7
«شکوه شمس» از آن ماری شیمل
5-5
زندگینامه داستانی:
5-5-1
«پلّه پلّه تا ملاقات خدا» از زرین کوب
نقاط مبهم در روابط میان شمس و خانواده مولانا در منابع تاریخی، تحقیقی و معاصر
5-6-1
در باب کیمیا خاتون و نسبتش با مولانا و شمس.
5-6-2
نسب کراخاتون و نسبتش با مولانا و کیمیا خاتون.
5-6-3
محّل دیدار شمس و مولانا.
5-6-4
مرگ شمس و شایعات موجود در این باره.
5-6-5
علّت مرگ کیمیا خاتون.
خلاصۀ داستان و شخصیّت های داستان «دختر مولانا»
معرفی شخصیّت ها
چگونگی شخصیّت پردازی
6-3
نگاه موفروی
ویژگی روایی(زاویه دید، کانون و …)
فصل هفتم:
خلاصۀ داستان و شخصیّت های داستان «کیمیا خاتون »
7-1
7-3
نگاه سعیده قدس
ویژگی روایی(زاویه دید، کانون و…)
7-5
مباحث روانی که خانم قدس در پرداخت شخصیّت ها از آن ها بهره جسته است
فصل هشتم:
بررسی نوسان روایت و مضمون در دو رمان تاریخی «دختر مولانا» و«کیمیا خاتون»
8-1
نوسان روایت های داستانی دربارۀ شمس در «کیمیا خاتون»
نکات به دست آمده از «کیمیا خاتون» از منظر روانکاوی و با توجّه به محور واقعیّت و خیال
8-3
نشانه هایی در «دختر مولانا » که دال بر هژمونی معنوی شمس بر کیمیا است
نشانه های ضعف جسمی شمس از نگاه موفروی
بررسی روایت شمس و کیمیا خاتون در دختر مولانا از حیث مضمون و بیان تفاوت ها:
مقدمه و پیشینه تحقیق:
موضوع رساله، مقاﯾﺳﮥ دو داستان «کيميا خاتون» اثر سعیده قدس و «دختر مولانا» از موریل موفروی است. با توجّه به اينكه اين دو کتاب بر اساس داده هاي يكسان تاريخي نوشته شده اند، امّا در بیان روایت داستانی هر کدام تفاوت هایی با یکدیگر دارند هدف ما بررسی این نکته است که تا چه اندازه داده های تاریخی دست و پای آنها را در بیان روایت باز یا بسته گذاشته اند.
از آنجا که رابطﮥ شمس با کیمیا خاتون تحت تأثیر روابط شمس با مولانا شکل گرفته است و از طرفی کیمیا خاتون دختر خواندۀ مولاناست، برای شناخت بهتر این شخصیّت ها، آشنایی با رابطۀ شمس و مولانا نیز لازم است. چراکه اطلّاعات ما از شخصیّت شمس و کیمیا خاتون محدود به منابعی است که یافته های خود را از زندگی مولانا و روابط او با شمس گرفته اند.
اگرچه اساساً دو داستان مذکور بی توجّه به منابع تاریخی نوشته نشده اند، با این حال شاهد نگرش های تازه- ای به شخصیّت ها و تفاوت هایی در بیان روایت هستیم. یکی از اهداف اصلی ما دریافت منشأ این دخل و تصرّف ها و چگونگی ایجاد آن ها در شخصیّت پردازی و بیان روایت است. برای این کار به بررسی و مقاﯾﺳﮥ این دو داستان می پردازیم، تا از خلال این مقایسه به دید وسیع و روشن بینانه تری از این دو شخصیّت دست پیدا کنیم.
پس از از ابتدانامه سلطان ولد- که به دلیل عدم دسترسی، مورد مطالعه قرار نگرفت- یکی از منابع کهن روایی و دست اوّل رسالۀ سپهسالار است. امّا، از آنجا که نویسنده از شاگردان و مریدان مولاناست و در بیان برخی نکات و وقایع اغراق می کند، باور داشت صرف سخن او به دور از اشتباه نخواهد بود. کتاب او سعی در برجسته کردن و برتر نشان دادن شخصیّت مولانا و سپس شمس دارد. وقایع زیر بار ارادت شاگردانه دستخوش تغییراتی می شود و به صورت مدح و مبالغۀ بسیار جلوه گر می شود. بنابراین بهتر است از دیگر منابع مربوط به این موضوع نیز بهره برد و به تطبیق وقایع پرداخت.
ظهور شمس با تحوّل روحی مولانا همراه می شود لیکن کسانی که از بصیرت کافی برای درک این واقعه بی- بهره اند، زبان به طعن می گشایند چون از حقیقت احوال مولانا و شمس بی خبرند. از کیمیا خاتون سخنی اندک به میان می آید و شخصیّت او در سایۀ ستبر مولانا و سپس شمس رنگ می بازد. توصیفات کتاب کلّی است.
از دیگر منابع تاریخی دربارۀ موضوع مورد نظر مثنوی ولدی نوشتۀ فرزند مولانا –بهاء الدین- است در این کتاب سرگذشت مولانا و ظهور شمس به زبان شعر به تصویر کشیده شده است. ابتدا نکاتی دربارۀ ویژگی های شمس و مولانا و رابطۀ آن دو ذکر می شود و در ذیل آن ها عباراتی منظوم برای تأیید مطالب آورده می شود. در بیشتر جاهای کتاب شاهد نفوذ و سیطرۀ شمس هستیم.
نویسنده صفاتی را که به اولیا نسبت می دهد برای شمس بر می شمارد و بدین گونه او را از اولیا می داند. به عنوان مثال در قسمتی از کتاب آمده است:
«در بیان آنکه چنانکه موسی علیه السلام با قوّت نبوّت و عظمت رسالت جویای خضر علیه السلام گشته بود مولانا قدّسنا الله بِسرّه العزیز با وجود چندین فضایل و خصال و مقامات و کرامات و انوار و اسرار که در دور و طور خود بی نظیر بود و مثل نداشت طالب شمس الدین تبریزی قدس الله سره العزیز گشته بود.» (ولد، 33:1376 .)
یکی دیگر از منابع کهن دربارﮤ مولانا و شمس، مناقب العارفین افلاکی است این کتاب که سراسر مدح است، فاقد شکل داستانی و روایی داستان های امروزی است. این کتاب مشحون از کرامات و اقوال بزرگان و اولیاست. شیوۀ بیان کتاب به گونه ای است که با نقل حکایت هایی به هدف اصلی خود که منقبت است دست می یابد. محور تمامی این مدح و منقبت ها مولاناست. اگر کسی ستایش می شود و سخنی از او گفته می شود همه به واسطۀ ارتباطی است که با مولانا دارد.
این کتاب توضیحی در باب چگونگی شخصیّت شمس نمی دهد، امّا به توصیف ظاهری او می پردازد:
«همچنان منقولست که روزی در میدان دمشق سیر می کرد، در میان خلایق به شخصی بوالعجب مقابل افتاد، نمدی سیاه پوشیده و کلاهی بر سر نهاده گشت می کرد؛ …» (افلاکی، ج1، 1362: 82 .)
شمس در خان شکرریزان طلوع می کند و زندگی مولانا (مفتی و مراد قونیه) را دچار تحوّلی اساسی می کند.
پس از منابع تاریخی به منابع تحقیقی همچون؛ «شمس تبریزی» از موحد، «سرّنی» از زرین کوب، «عشق نوازی های مولانا» از ستّاری، «خط سوّم» از صاحب الزمانی و «تجلّی زن در آثار مولانا» از زلیخا ثقفی و….می رسیم.
سپس به زندگینامه های داستانی مانند «پلّه پلّه تا ملاقات خدا» از زرین کوب و «عشق، عشق، باز هم عشق زندگی پرماجرای مولانا جلاالدین رومی» از عطّاری کرمانی که هر کدام نکاتی دربارۀ موضوع مورد نظر را بیان می کنند، می پردازیم.
فصل اوّل این رساله به مقدمه، پیشینه، فرضیه ها، مواد و روش کار اختصاص دارد. فصل دوّم شامل تعاریفی است که به نحوی با موضوع مورد بحث مرتبط اند. همان طورکه می دانیم شمس خود از اولیاست بنابراین در فصل سوّم به بیان برخی کلّیات در باب اولیا و کرامات آن ها می پردازیم. از آنجا که بررسی شخصیّت شمس برای درک موضوع مذکور بسیار با اهمیّت است از این رو در فصل چهارم نکاتی چند دربارۀ شمس، استادان او و ویژگی های تعالیم او بیان می گردد.
فصل پنجم به بررسی رابطۀ شمس و خانواده مولانا از منظر تاریخ در منابع زیر می پردازد:
الف- منابع تاریخی(رسالۀ سپهسالار، مثنوی ولدی و مناقب العارفین،)
ب-منابع تحقیقی (آثار موحد، ستّاری، صاحب الزمانی، ثقفی، زرین کوب، انجوی شیرازی، شیمل)
ج-زندگینامه داستانی ( «پلّه پلّه تا ملاقات خدا» از زرین کوب و «عشق، عشق، بازهم عشق….از عطّاری کرمانی)
د-آثار مولوی (مثنوی، فیه ما فیه و غزلیّات شمس)
ﻫ-مقالات شمس تبریزی
فصل ششم و هفتم به رمان های تاریخی «دختر مولانا» و «کیمیا خاتون» و معرفی و بررسی شخصیّت ها و نوع نگاه نویسندگان و ویژگی های روایی آن ها اختصاص دارد. در این فصل تأکید اساسی بر شخصیّت ها و روابط آنها و تأثیرگذاری آن ها بر همدیگر است.
در فصل هشتم بررسی روایات داستانی معاصر از حیث عناصر داستان، مضمون و بیان تفاوت ها بین آن ها را هدف خود قرار داده ایم. سپس نکات به دست آمده از این فصل ذکر می گردد. مثلاً به نوسان روایت در «کیمیا خاتون» از حیث محور خیال و واقع و نیز برخی مباحث روانی که نویسنده از آنها بهره برده می پردازیم یا در «دختر مولانا» نشانه های هژمونی معنوی و ضعف جسمانی شمس بیان می گردد. در نهایت به نتیجه گیری و کتابنامه می پردازیم.
ارائه فرضیّات:
1- همه داستان هاي مربوط به شمس و كيميا خاتون مبتني بر اطّلاعات كتاب هايي چون مناقب العارفين و رساله فريدون سپهسالار نيست.
2-روابط بين شمس و كيميا خاتون مبتني بر هژموني 1 معنوي شمس بوده است.
3- نويسندگان معاصر در خصوص دو فرضيه فوق نگرش واحدي ندارند.
مواد و روش کار:
روش کار به صورت کتابخانهای انجام گرفتهاست. بدینگونه که منابع و مآخذ لازم تهیه شده، مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته، سپس یادداشت برداری و طبقه بندی شده و در پیشنویس متن، مورد استفاده قرار گرفته و پس از پیشنهادهای اصلاحیِ اساتید محترم راهنما و مشاور متن پایاننامه به تدریج آمادۀ دفاع گردیدهاست.
تعاریف :
2-1 ادبیات تطبیقی: Comparative literature
آنچه ادبیات تطبیقی به آن می پردازد تنها محدود به آثار یک قوم در دوره ای یکسان نیست، بلکه عواملی از قبیل زمان، مکان و به ویژه فرهنگ در آن نقش اساسی را ایفا می کند. از این رو مطالعات بین فرهنگی در تطبیق جایگاه مهمّی دارد. هنر تطبیق علاوه بر یافتن تفاوت ها از خلال مقایسه ها، پی بردن به ریشه های فرهنگی یکسان یا مشابه در آثار گوناگون است.
محور ادبیات تطبیقی حوزه های مختلفی را شامل می شود. مثلاً در آن می توان دو یا چند اثر با موضوعات یکسان یا مشابه، خواه مربوط به آثار ادبی یک یا چند قوم باشد را مورد بررسی و مقایسه قرار داد.
«حوزه مهمّی از مطالعۀ ادبیات است که به بررسی و تجزیه و تحلیل ارتباط ها و شباهت های بین ادبیات زبان ها و ملّیت های مختلف می پردازد. مطالعۀ تطبیقی ادبیات، همانند مطالعۀ تطبیقی ادیان، قدمت زیادی ندارد و تا قبل از قرن نوزدهم به آن توجّهی نشده بود.» (میرصادقی،1377: 8.)
هدف از تطبیق گاه یافتن ریشه های فرهنگی مشابه اقوام گوناگون وگاه نیز یافتن تفاوت ها در بیان یک موضوع ادبی یا ادبی- تاریخی یا هر آنچه که به نحوی با ادبیات مرتبط است، می باشد.
تعریف دیگری دربارۀ ادبیات تطبیقی وجود دارد که نکات قابل توجّهی را دربارۀ آن به ما می شناساند :
«ادبیات تطبیقی هنر ارزشمندی است، به خاطر تحقیق در پیوند های قیاسی، قرابت، ﺗﺄثیر مقایسۀ ادبیات با قلمروهای دیگر بیان و معرفت؛ یا اینکه موضوعات و یا متون ادبی مابین آن ها، با فاصله و یا بدون فاصله نسبت به زمان و یا مکان، آن هم به شرط اینکه متعلّق به چندین زبان و یا به چندین فرهنگ باشد، و یا اینکه حتّی جزء یک سنّت باشند تا بهتر بتوان به وصف آن ها و به ارزیابی آن ها پرداخت.» (شورل، 1386: 25 .)
در این تعریف نکاتی نهفته است و آن مسألۀ مربوط به زمان، مکان و فرهنگ است که در تعریف ادبیات تطبیقی باید لحاظ شود چرا که هنر تطبیق، در متفاوت بودن مکان، زمان و زمینه های فرهنگی است که، دست آخر با مقایسه و بررسی ما را به نوعی هماهنگی و وحدت رهنمون می شود و اگر هم تفاوت هایی باشد این سه عنصر اساسی ترین عوامل از بین برندۀ قرابت و تجانس اند. هرگاه سخن از ادبیات تطبیقی است تنها مجموعه ای از متون مد نظر نیست بلکه چشم اندازی از بررسی و تحقیق دربارۀ ادبیات را باید در نظر آورد.
باتوجّه به این که موضوع این رساله بررسی و مقایسۀ روایات تاریخی با روایت های داستانی معاصر است از این رو با ادبیات تطبیقی که دو عنصر اساسی آن فرهنگ و زمان است ارتباط می یابد. زیرا این دو عامل، منشأ تفاوت و دگرگونی ها در هر دوره ای است.
2-2 ادبیّات داستانی: Fiction literature
عنصر اساسی تشکیل دهندۀ ادبیات داستانی تخیّل است که هنگامی که با خلّاقیّت نویسنده همگام می شود تأثیر گذاری بیشتری را در خواننده به همراه دارد. دربارۀ ادبیات داستانی تعاریف مختلفی بیان شده است. ما به نقل برخی از آن ها می پردازیم.
جمال میر صادقی در تعریف ادبیات داستانی می نویسد:
« ادبیات داستانی در معنای جامع آن به هر روایتی که خصلت ساختگی و ابداعی آن بر جنبۀ واقعی اش غلبه کند، اطلاق می شود. از این رو ظاهراً باید همۀ انواع خلّاقۀ ادبی را در بر بگیرد، امّا در عرف نقد امروز به آثار روایتی منثور، ادبیات داستانی می گویند. ادبیات داستانی بخشی از ادبیات تخیّلی است و تفاوت عمدۀ آن دو با هم در این است که ادبیات داستانی تنها شامل حال آثار داستانی منثور است.» (میرصادقی، 1385: 21.)
یعقوب آژند ادبیات داستانی را این گونه تعریف می کند:
« به طور کلی ادبیات داستانی به یک اثر تخیّلی منثور اطلاق می شود که شامل حال شعر و نمایشنامه نیست، هرچند که هرکدام از آن ها قالب و شکلی از ادبیات داستانی به حساب می آیند.
امروزه ادبیات داستانی حاوی رمان Roman، داستان کوتاه Short story، داستان بلند Long story، و ژانرهای همبستۀ دیگر می باشد.» (آژند، 1375 : 26 همچنین نک. همان، 1368: 267-68.)
سلیمانی معتقد است که؛ ادبیات داستانی برخاسته از قدرت بی نظیرش در انتقال احساس های درونی است.
حقایق مطرح شده در ادبیات داستانی اثر عمیق تری بر ذهن مخاطبان می گذارد؛ زیرا این حقایق را از راه احساس و بطور غیر مستقیم به خوانندگان منتقل می کند.( ر.ک. سلیمانی، 1365: 110-111.)
طاهری مبارکه هم اعتقاد دارد که ادبیات داستانی بر آثار منثوری دلالت دارد که از ماهیّت تخیّلی برخوردارند. (ر.ک. طاهری مبارکه، 1374: 161.)
از دیگر تعاریف می توان به تعریف سیما داد اشاره کرد:
«این اصطلاح کلّاً به آن دسته از آثار روایتی منثور اطلاق می شود که جنبه خلّاقه آن ها بر واقعیّت غلبه دارد. موضوعات مورد توجّه ادبیات داستانی معمولاً تخیّلی و ساخته و پرداخته یک ذهن خلّاق است و بیان امور حقیقی یا حقایق تاریخی نمی پردازد. امّا چنانچه درونمایه یک قالب ادبی از حقایق تاریخی یا واقعیّت های تاریخی یا واقعیّت های دیگر مایه گرفته باشد، معمولاً آن را با عناوین «داستان تاریخی» یا «زندگینامه داستانی» و عبارتی نظیر اینها مشخّص می کنند.» (داد،1371: 22.)
در همۀ تعاریفی که دربارۀ ادبیات داستانی لحاظ شده جنبۀ منثور بودن، خیال و خلاقیّت مطرح است و میزان تأثبر گذاری هر اثر در گرو به کارگیری هنرمندانه این عوامل است.
2-2-1 داستان و واقعیّت: Story and Reality
طبق ساده ترین تعریف، داستان نقل رشته ای از حوادث براساس توالی زمان است، امّا این تعریف برای درک کامل داستان کافی نیست. برای شناخت بهتر آن ابتدا باید دانست که عناصر اساسی یک داستان کدامند؟
در این باره جاناتان کالر در کتاب نظریۀ ادبی از قول ارسطو چنین می نویسد:
« طرح اساسی ترین مختصۀ روایت است و داستان های خوب باید آغاز، وسط و پایان داشته باشند و لذّتی که از آنها می بریم به دلیل ضرباهنگ انتظام آن هاست.» (کالر،113:1382.)
همان طور که در تعریف بالا به آن اشاره شد از مشخصّه های دیگر داستان طرح است، عاملی که پیکرۀ داستان را انسجام می بخشد و توالی رویدادها در زمان بر اساس آن شکل می گیرد، از این رو بکارگیری هنرمندانۀ طرح در میزان تأثیر گذاری داستان بر خواننده نقشی به سزا دارد. هر داستانی طرح مخصوص به خود را دارد که به نحوی با دو عنصر تقدیر و اجتماع که سازندۀ وقایع می باشد، مرتبط است..
از تعاریف دیگر می توان به تعریف زیر اشاره کرد:
« برای رمان نویس، چنانکه دیدیم، تقدیر مفهوم سازمان دهنده ای از قدرت اولی است، و اجتماع مفهوم سازمان دهنده ای از قدرت ثانوی. امّا زندگی یا تغییر، اصلاً مفهوم سازمان دهنده ای نیست؛ چون جامع است همه چیز را در بر می گیرد. » (میور،1373: 71.)
در این تعریف تقدیر هم عرض با واقعیّت قرار می گیرد، هم اوست که در آغاز شکل دهنده وقایع است و انسان ها و حوادث در حیطۀ آن خود را نشان می دهند. در این تعریف رمان نویس از خود آزادی عملی ندارد و به تبع شخصیّت ها نیز در چارچوب رمان محدودند. باید توجّه داشت که این تعریف انواع رمان، از جمله رمان شخصیّت را در بر نمی گیرد و به عبارتی کپی برداری از وقایع است که خود «میور» نیز آن را رمان وقایعنامه یا وقایعنامه ای می نامد و زمان را عامل مهمّ آن می پندارد. همانطور که می دانیم زمان در شکل گیری وقایع نقشی تعیین کننده دارد.
ممکن است داستانی در واقعیت رخ دهد. یا واقعیّتی دریک داستان ارائه شود. برای شناخت داستان و واقعیّت ابتدا باید به تعریفی جامع از هرکدام دست یافت.
2-2-2 واقعیّت چیست؟
واقعیّت کلام مطابق با حقیقت است، اشخاص حقیقی در زندگی روزمره حوادث واقعی را به وجود می آورند. حوادثی که گاه مور توجّه نویسنده ای قرار می گیرد، تا با استفاده از قدرت نویسندگی و خیال خود از این حوادث، داستانی واقعی یا غیر واقعی بیآفریند.
«رمان نویس دربارۀ زندگی می نویسد زیرا دربارۀ آن آگاهی دارد و آن را در الگویی عرضه می کند و حتّی دربارۀ آن حکم صادر می کند ولی واقعیّت اینگونه نیست.» (ر.ک.همان:3.)
اگرچه کار رمان نویس به نحوی کپی برداری از وقایع است، امّا وی تنها به این نکته اکتفا نمی کند، بلکه با تخیّل خویش در واقعیّت دخالت می کند و جریان امور را به سمت و سویی به غیر از وقایع خشک روزمره هدایت می کند. همین عامل است که خواننده را به خوانش رمان ترغیب می کند تا در عین درک دنیای واقع به دنیایی که برساخته ذهن نویسنده است نظری بیافکند دنیایی که در عین مشابهت با واقع از محدودیّت های آن به دور است. نویسنده در ترکیب واقعیّت و داستان با مشکلاتی روبه رو است.
«مشکلی که همواره نویسنده با آن روبروست این است؛ که چگونه بین داستان و واقعیت تعادل ایجاد کند. طبق گفته هاردی: «مشکل نویسنده آن است که چگونه میان معمول و نامعمول توازن برقرار کند به طوری که داستانش از یک سو شوق برانگیزاند و از سوی دیگر واقعی بنماید.
درحّل این مشکل نویسنده هرگز نباید سرشت آدمی را غیر طبیعی بنمایاند؛ چه با این کار داستان خود را باور کردنی جلوه خواهد داد. عنصر نامعمول می باید درحوادث باشد و نه در قهرمان ها؛ و هنر نویسنده درآن است که نامعمول را